بیستوپنج ـ نامعلوم
هنوز خیلی از چیزهای دنیا را نمیفهمم. سنم آنقدر نیست که بدانم بزرگترها چرا بعضی تصمیمها را میگیرند، اما این را خوب میفهمم که نیکو دلش نمیخواهد عروس شود.
از صبح روز عقدش لبخند روی لبش است، ولی چشمهایش چیز دیگری میگویند.
هر بار که کسی میگوید: «الهی خوشبخت بشی.» فقط سرش...
این یکی را خودم هم باور ندارم. از وقتی روی خودم کار کردهام، اعتمادبهنفسم بیشتر شده و مطمئنم این بار از قبل آمادهترم.
شب طبق عادت فنجان قهوه را کنار دستم میگذارم و تلگرام را باز میکنم. هلیا آنلاین است.
برایش مینویسم:
«یه چیزی بگم؟»
«بگو.»
«قراره فردا همدیگه رو ببینیم. دیگه وقتشه یکم از خودت...
بیستوچهار ـ خوزستان
لپتاپ را داخل کیف مخصوصش میگذارم و زیپش را میبندم. برای یک روز که لازم نیست چمدان ببندم؛ فقط لباسهای جدیدی را که جولی برایم انتخاب کرده، اتو میکنم و کنار تخت میگذارم. اگر فردا قبول شوم، آن وقت برای سه روز و سه شب بعدی هم فکرش را میکنم.
صبح قبل از شروع ساعت کاری در...
نمازش را میخواند، چند صفحه قرآن تلاوت میکند، کمی ورزش سبک انجام میدهد و مثل همیشه، چاییاش را آرامآرام مینوشد.
امروز دیگر جای نگرانی نیست. هر چه در توان داشته، انجام داده است.
ساعت هنوز شش صبح نشده که وارد محوطه انتشارات ادب امروز میشود.
هوا خنک است و خیابان هنوز از شلوغی روزانه خبری...
چند لحظه سکوت اتاق را پر میکند. گاهی آنقدر خسته میشود که دلش میخواهد همه چیز را رها کند و فقط پیش او باشد؛ اما هنوز کارهای ناتمامی دارد، هنوز آدمهایی هستند که به او امید بستهاند و هنوز مسابقهای مانده که باید به سرانجام برسد پس فعلا نه.
صدای اعلان تلفن سکوت را میشکند. نگاهی به نام...
بیستوسه ـ اصفهان
فردا، روز مرحله سوم مسابقه است. سارا پشت میز چوبی اتاق مطالعهاش نشسته، اما کتابی که مقابلش باز مانده، چند دقیقه است حتی یک خط هم جلو نرفته است. ذهنش جای دیگری است.
اتاق مطالعه برای او فقط یک اتاق نیست؛ پناهگاهش است. از کف تا سقف، قفسههایی قرار گرفته که زیر وزن صدها جلد کتاب...
نیم ساعت بعد وقتی از روی صندلی بلند میشوم، خودم را نمیشناسم.
موهای آشفته و نیمه بلندم کوتاه و مرتب شدهاند و چند تار روی پیشانیام افتادهاند. ریش پروفسوریام هم دقیق و تمیز خط گرفته است.
به آینه خیره میشوم.
تا دیروز بیرون از محل کار، معمولاً تیشرتهای گشاد، شلوار جین لش و موهای نامرتب داشتم؛...
نگاهی به جولی میاندازم و سریع مینویسم:
«سرم شلوغه، بعداً بهت پیام میدم.»
پیام را میفرستم و جوابی نمیآید. برای چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره میمانم. کمتر از دو هفته دیگر قرار است برای اولین بار هلیا را از نزدیک ببینم. نمیدانم چه شکلی است، قدش چقدر است یا حتی رنگ چشمهایش چیست؛ اما عجیب...
شانس آوردم فرداش تعطیل بود و میشد تا لنگ ظهر خوابید.
نزدیک ساعت یازده از خواب بیدار میشویم. سرم کمی سنگین است، اما برخلاف همیشه حالم بد نیست. دوش کوتاهی میگیرم و از جولی میپرسم:
«برای نهار وقت داری؟»
کش و قوسی به خود میدهد.
«آره، کجا؟»
یک ساعت بعد روبهروی هم در رستوران نشستهایم. عجیب است؛...