به صورت اتفاقی شنیدم که داشتن میگفتن باید به من یه چیزی بگم و خیلی هم عصبانی بودم ولی درست نفهمیدم چیه
فرداش عمدا رفتم نشستم آنجا تا بهم بگن ولی همش تو قیافه بودن
دیوانه اند؟
من که نفهمیدم چشون بود، لابد مهم نیست
جولی میگوید:
«میای؟»
شانه بالا میاندازم، بهتر از این وضعیت کسالتبار است.
«چرا که نه.»
کنار هم وسط جمع میرویم. نورهای رنگی روی صورت آدمها میافتد و صدای خنده از هر طرف بلند است. سهیل از دور با انگشت به من اشاره میکند و با خنده داد میزند:
«باز مخ زدی؟!»
برای جواب فقط دستم را بالا میبرم...
راحت با آدمها گرم میگیرم و از معاشرت لذت میبرم. همسر سابقم همیشه میگفت:
«یه روز همین اخلاق کار دستت میده.»
من فقط میخندیدم ولی نمیدانستم که این رفتارم سبب آزار اوست و باعث میشود روزی بیصدا ترکم کند.
نگاهم بین جمع میچرخد که روی دختری ثابت میماند؛ خیلی قدبلند، آرام و متفاوت،
آنقدر قدش...
بیستودوم ـ خوزستان
مهمانی از همان لحظهای که وارد خانهی سهیل میشوم، شروع شده است. موسیقی تمام سالن را پر کرده و بوی کباب، عطر ادکلن و دود قلیان با هم قاطی شدهاند. سهیل طبق معمول میزبان شلوغ و پرانرژی جمع است و سامیار هم انگار نیمی از مهمانها را از قبل میشناسد یا احتمالا زمانهایی را با...
مدیر مالی آقای رضوی هم که تا آن لحظه ساکت مانده بود و هنوز معتقد بود این مسابقه اشتباهترین کار دنیاست گفت:
«فروشگاههای کتاب اصفهان حاضرن اگر ده درصد تخفیف ویژه بدیم، ویترین آخر هفته رو به کتابهای انتشارات اختصاص بدن.»
سارا لحن ناامید او را حس کرد و احتمالا بقیه هم حس کرده بودند.
«هماهنگش...
بیستویک ـ اصفهان
دو هفته بیشتر تا مرحله سوم مسابقه باقی نمانده است. ساختمان انتشارات ادب امروز بیش از هر زمان دیگری شبیه کندوی زنبور شده؛ هر کس گوشهای مشغول کاری است و هیچکس فرصت سر بلند کردن ندارد. سارا مرتضوی میداند هزینههای مسابقه از چیزی که در ابتدا تصور میکرد بیشتر شده است؛ اسکان...
دروغ میگویم. هنوز از تاریکی راهروها میترسم، از صدای دستگاهها میترسم و بیشتر از همه از روزی میترسم که این تخت خالی شود.
دکتر گفته فقط فشار زیاد و کار بیش از حد باعث شده بدنش از پا بیفتد. انتشارات برایش مرخصی با حقوق رد کرده و گفتهاند تا هر وقت لازم باشد، سر کار برنگردد.
همه میگویند...
بیست- نامعلوم
بوی الکل و دارو تمام راهرو را پر کرده است. از این بو بدم میآید، اما یک هفته است که هر روز همینجا هستم. شبها روی صندلی فلزی کنار تخت مامان میخوابم و صبحها قبل از اینکه پرستارها شیفتشان را عوض کنند، صورتم را توی دستشویی میشویم.
اول اجازه نمیدادند که پسر پانزده ساله در...
چند لحظه بعد مینویسم:
«راستی... بیا از الان با هم همگروه بشیم.»
جوابش تقریباً فوری میآید.
«نه.»
متعجب میشوم.
«چرا؟»
«اگه از هر گروه فقط یه تیم انتخاب کنن، ممکنه شانس هر دومون از بین بره. اینجوری احتمال قبولی حداقل یکی از ما بیشتره.»
به صفحه گوشی خیره میمانم. حتی وقتی درباره مسابقه حرف...
همین یک کلمه کافی است تا دوباره هزار فکر توی سرم بچرخد. گوشی را روی میز میگذارم و به سقف خیره میشوم. شاید وقتش رسیده باشد از او بپرسم واقعاً کیست. اسمش چیست، چند سال دارد، چه شکلی است اما اگر او هم همین سؤال را از من بپرسد چه؟ حاضر نیستم خودم را معرفی کنم. فعلا که نه.
نمیدانم اگر بفهمد من...
نوزده ـ خوزستان
یک ماه تا مسابقه مانده است. یک ماه نه آنقدر کوتاه که بشود نادیدهاش گرفت و نه آنقدر بلند که آدم خیال کند وقت زیادی دارد. از وقتی اطلاعیه مرحله سوم منتشر شده، برنامه زندگیام تقریباً عوض شده است. صبحها قبل از رفتن به اداره چند صفحه مینویسم، شبها هم داستانهای کوتاه میخوانم و...
سارا آرام گفت:
«اون فایل فقط روی کامپیوتر من بود.»
مهدی سرش را پایین انداخت.
«بله... و دقیقاً همون فایل تغییر کرده.»
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
مسئول حقوقی که تا آن لحظه چیزی نگفته بود، دفترش را بست و گفت:
«این دیگه یه حمله معمولی نیست. کسی دقیقاً میدونسته دنبال چیه.»
مدیر روابط عمومی آهسته...
چند نفر زیرلب حرف او را تأیید کردند.
سارا بدون اینکه لحنش تغییر کند، گفت:
«اگه حضوری برگزارش نمیکردیم، بعد از اتفاقی که برای سایت افتاد، هیچکس به نتیجه مسابقه اعتماد نمیکرد.»
رضوی بیدرنگ جواب داد:
«ولی الان هم اعتماد از بین رفته. فقط هزینههاش بیشتر شده.»
قبل از اینکه بحث داغتر شود، مهدی...
هجده ـ اصفهان
هوای اتاق جلسات که مستطیلی است، سنگینتر از همیشه بود. پردههای ضخیم نیمهکشیده شده بودند و نور صبح از لابهلایشان روی میز بزرگ چوبی میافتاد. هیچکس مثل جلسههای قبل آرامش نداشت. روی میز لپتاپها، چند پوشه قطور و لیوانهای چای نیمهخورده دیده میشد و سکوتی که بین حاضران افتاده...