هفده ـ ناشناس
من باید یک نویسنده مشهور میشدم، ولی نشدم. مطمئنم استعدادش را داشتم، فقط آنقدر خوششانس نبودم که بتوانم راهی را بروم که دوستش داشتم.
هر شب که از خواب بیدار میشدم، نور چراغ مطالعه از زیر در اتاق مادرم بیرون میزد. آرام در را باز میکردم و او را میدیدم که روی کتابها خم شده است...
در طول مسابقه، نویسنده موظف است داستان کوتاه را بنویسد، ویراستار متن را ویرایش کند، صفحهآرا فایل را آماده چاپ کند و طراح جلد، جلد اثر را طراحی نماید.
تمام اعضای تیم موظفاند در تمام مراحل کنار یکدیگر حضور داشته باشند و هرگونه جابهجایی مسئولیت یا استفاده از افراد خارج از تیم، موجب حذف خواهد شد...
هلیا همیشه قبل از طلوع آفتاب پیام میدهد.
صدای اعلان گوشی باعث شد چشمهایم را نیمهباز کنم. هنوز هوا تاریک بود و فقط نور کمرنگ خیابان از لای پرده داخل اتاق افتاده بود. گوشی را برداشتم.
«صبح بخیر قفل در! آخه این چه اسمیه؟! کاش اسم واقعیت رو میگفتی. یه تاپیک جدید برای مرحله سوم زدن، بدو ببین.»...
بعد از اینکه گروه کمی خلوت شد، برای هلیا پیام دادم.
«این یارو همش بهت گیر میده.»
چند دقیقه بعد جواب داد.
«کدوم؟»
«همین آرماننویس.»
«ولش کن.»
«پیوی هم اومده؟»
سه نقطهی «در حال نوشتن...» چند بار ظاهر شد و ناپدید شد.
آخرش فقط نوشت:
«آره.»
ابروهایم بالا رفت.
«چی گفته؟»
«سلام کرده، جواب ندادم.»...
شانزده ـ خوزستان
چند روزی از قفل شدن تاپیک مسابقه گذشته و کمکم از فکرش بیرون آمدهام. اگر اوایل هر چند دقیقه یک بار انجمن را رفرش میکردم، حالا بیشتر وقتم را در همان گروهی میگذرانم که هلیا لینکش را برایم فرستاد.
اعضای گروه کمکم دارند با هم صمیمی میشوند. یکی از رمانی که نوشته حرف میزند، یکی...
مثل همیشه مدیر زودتر از همه وارد ساختمان انتشارات ادب امروز میشود البته به جز نگهبان؛ مردی که با همسر و دو فرزند کوچکش در سوئیت نقلی طبقه دوم زندگی میکند و همیشه قبل از طلوع آفتاب بیدار است.
«صبح بخیر خانم مرتضوی.»
«صبح شما هم بخیر آقای کریمی.»
نگهبان درِ شیشهای فروشگاه را برایش باز میکند...
پانزده ـ اصفهان
ستارهها امشب پشت دود و غبار آسمان اصفهان پنهان شدهاند. سارا روی تراس ساختمان انتشارات ایستاده، دستهایش را روی نرده فلزی گذاشته و بیآنکه چیزی ببیند، به تاریکی خیره مانده است. اعتباری که سی سال برای ساختنش جنگیده، حالا روی لبه پرتگاه ایستاده. یک هکر، چند شایعه و چند پیام ناشناس...
چند ساعت سنگین و بدون رویا خوابیدم، وقتی بیدار شدم، سرم دیگر درد نمیکرد. همانطور که به سقف خیره شده بودم، با خودم عهد کردم دیگر دور و بر آن خوشگذرانیهای الکی نروم. نه به خاطر سهیل یا حتی خودم... به خاطر هلیا.
نمیدانستم چرا اما از وقتی با او آشنا شده بودم، حس میکردم دلم میخواهد نسخه بهتری...
چهارده ـ خوزستان
وقتی چشمهایم را باز کردم، آفتاب وسط اتاق افتاده بود. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. سرم تیر میکشید. خانه بیشتر از همیشه گرم بود و هوای خفهاش حالم را بدتر میکرد. از روی مبل بلند شدم.
همان دختر مو بلوند، پتویی را تا روی صورتش کشیده بود و روی فرش خوابیده بود، حتی نگاهش...
چهار اشتباه رایج در غذا دادن
بدغذایی؛ چه زمانی طبیعی است و چه زمانی باید نگران شویم؟
تقریباً از هر چهار کودک، یک نفر دورهای از بدغذایی را تجربه میکند. در بیشتر موارد، این رفتار بخشی طبیعی از رشد است و با صبر و رفتار صحیح والدین بهبود پیدا میکند.
کودک نوپا هر روز به یک اندازه گرسنه نیست. ممکن...
سوم بدغذایی
در بخش قبل یاد گرفتیم که اجبار، تهدید و نگرانی بیش از حد، معمولاً بدغذایی کودک را بیشتر میکند. حالا وقت آن است که با روشهایی آشنا شویم که غذا خوردن را برای کودک به یک تجربه شاد و هیجانانگیز تبدیل میکنند.
مادر یاسین هر روز با یک مشکل روبهرو بود؛ پسرش فقط برنج میخورد و هیچ میوه...
دوم غذا خوردن
«بچهام هیچی نمیخوره!»
اگر شما هم مادر یا پدر یک کودک یک تا سه ساله باشید، احتمالاً این جمله را بارها گفتهاید یا دستکم به آن فکر کردهاید. اما خبر خوب این است که در بیشتر موارد، بدغذایی در این سن طبیعی است.
در سال اول زندگی، رشد کودک بسیار سریع است؛ اما بعد از یک سالگی سرعت رشد...