نه ـ نامعلوم
همه میگویند بچهام اما خودم میدانم نویسندهام، داستانهایی که مینویسم از داستانهای کتابهای توی کتابخانه مدرسه بهترند، فقط کسی نمیفهمد. معلمم میگوید:
«تو باید بیشتر تمرین کنی.»
مدیر حتی یکی از نوشتههایم را تا آخر نخواند. مهم نیست؛ یک روز همه میفهمند اشتباه میکردند.
این...
از روی عادت اعلانهای گوشیام را چک کردم.
اوه... یک پیام از نقطه.
بیاختیار صفحه چت را باز کردم.
«دیروز خواهرم اومد خونمون. با شوهرش قهر کرده، کلی گریه و جیغ و دعوا راه انداخت. میدونی که همچین وقتایی با مامانم دست به یکی میکنن تا رو اعصاب من باشن. الان حالم بهتره، گفتم بهت پیام بدم. این سایت...
با اینکه از دیشب چیزی نخورده بودم، باز هم اشتهایی نداشتم. من همیشه همینطورم؛ هر وقت عصبی، کلافه یا درگیر چیزی باشم، اولین چیزی که از دست میدهم اشتهاست. برای همین با قد صد و هشتاد و هشت سانتیمتر، وزنم به زور به هفتاد کیلو میرسد، البته پیراهنهای آستینبلند گشاد، شلوار پارچهای و شانههای پهنی...
هشت ـ خوزستان
دنبال مادرم میدوم، هرچه قدمهایم را تندتر برمیدارم، او دورتر میشود. چادر سفیدش روی زمین کشیده میشود؛ آنقدر بلند که از دور شبیه دنباله لباس عروس است. نه برمیگردد، نه صدایم میزند فقط نگاهم میکند و لبخند میزند. میخواهم فریاد بزنم:
«مامان...»
اما صدا از گلویم بیرون نمیآید،...
«سلام. خوبی؟ سایت برای تو هم بالا نمیاد؟»
ابرو بالا میندازم که خطوط ردی پیشانیام را عمیقتر میکند.
«سلام. مرسی، به جا نیوردم متاسفانه؟»
چند ثانیه بعد جواب میآید.
«من یکی از بهترین دوستاتم، چطور نمیشناسی؟»
لبخند کجی روی لبم مینشیند.
«از کجا بشناسم؟ نه عکس داری، نه اسم، نه شماره. من که علم...
هفت ـ خوزستان
هنوز خورشید طلوع نکرده است. طبق عادت هر روز قهوه تلخم را داخل ماگ مشکی همیشگی میریزم و کنار پنجره میایستم. گرمای هوا حتی قبل از طلوع آفتاب هم خودش را نشان میدهد. جرعهای مینوشم و گوشی را برمیدارم.
اولین کار هر صبح چک کردن انجمن است. روی آیکون سایت میزنم ولی صفحه سفید است.
اخم...
ساعت از یازده شب گذشته است. بیشتر چراغهای ساختمان خاموش شدهاند اما طبقه سوم هنوز غرق نور است. روی میزها لیوانهای نیمهخالی قهوه، برگههای یادداشت و لپتاپهای روشن دیده میشود. همه منتظر یک لحظهاند؛ انتشار نتایج مرحله سوم.
مهدی خسته روی صندلی جابهجا میشود و برای آخرین بار فهرست...