برخاست و همانطور لنگانلنگان قدم بر میداشت، عرق پیشانیاش بر روی گونههایش میغلتید و به دنبال صدای آشنا میرفت.
- آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت... .
از نگریستن به اطراف چیزی عایدش نمیشد پس سر بلند کرد و تا خواست آسمان را به تماشا بنشیدند ناخودآگاه خورشید چشمانش را از نور خود بست؛ قصد...