نتایح جستجو

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    منتظر بودیم غذایمان را بیاورند که مازیار پرسید: «تو چی ماهوا؟ تو توی این زمینه نظرت چیه؟» سعی کردم ریلکس باشم و درست پاسخ بدهم. «من عادت دارم چیزی انتخاب کنم که مطمئنم اشتباه نیست.» این‌بار سرش را با تحسین و لبخند تکان داد و گفت: «ولی اشتباه‌ها قشنگ‌ترن. آدم باهاشون تجربه پیدا می‌کنه.» چشمانم...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    لبخند زدم. فهمیده بودم که با یک فیلم‌باز حرفه‌ای طرف هستم و باز بیشتر خوشم آمد. «همیشه هم نیاز نیست خودمون رو بکُشیم برای فهمیدن، گاهی حس کردن موضوع کافیه.» لبخندم پر حسرت بود و او آرام سرش را کج کرد. «حالت خوبه؟» این‌بار آن برق آشنا در چشمانش نبود، جایش یک جور نگرانی خالص و عمیق بود. خواستم...
  3. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    «ماه خانم؟» صدایش مرا به خود آورد. به او خیره شدم و بی‌هوا گفتم: «جانم.» لبخند روی لبش نشست و گفت: «جانت سلامت. اجازه میدی دستت رو بگیرم؟ آخه هی می‌ترسم گمت کنم.» من اما به چشمان قهوه‌ای‌اش چشم دوختم و به موهای‌ سیاهِ سفیدآلودش لبخند زدم و خودم دستش را گرفتم و راه افتادیم به سمت سینما...
  4. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    می‌دانستم باید خود واقعی‌ام باشم و من خیلی دختر آرامی نبودم. آرام نبودم و همیشه به‌خاطر مادر بد ذاتم شیطنت‌هایم را سرکوب کرده بودم؛ ولی حالا که آن زن این‌جا نیست پس دلیلی نداشت در اولین قرار نقش بازی کنم و طوری که نیستم رفتار کنم. دستش را درون بسته تخمه فرو برد و مُشتی تخمه برداشت و گفت: «ایول...
  5. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    دلوین با ذوق جیغی کشید، مادر خوشحال تبریک گفت و پدر گفت: «ممنون که گفتی دخترم. امیدوارم قرار خوبی داشته باشین و بدون که ما همیشه پشتتیم.» لبخندی به مهربانی‌اش زدم و کنارشان نشستم و مشغول خوردن صبحانه شدم. برعکس دیشب و کابوسی که مرا تا مرز دیوانگی برد، امروز احساس بی‌نظیری داشتم. آرامشی عجیب و...
  6. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    همگی با نگرانی به اتاق‌هایشان برگشتند و من به اتاقم که وارد شدم، متوجه روشن بودن صفحه‌ی موبایلم می‌شوم که روی پاتختی رهایش کرده بودم. نزدیک می‌شوم و موبایل را برمی‌دارم. پیام جدید! زیر لب زمزمه می‌کنم: «این کیه دیگه.» و پیام را باز می‌کنم. «سلام ماهوای عزیزم، حالت چطوره؟» همان‌طور که به متن پیام...
  7. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    خیلیم عالی، یه ده پانزده پارت دیگه آپلود کنم درخواست نقد میدم. تاپیک نقد کاربر دارم. بازم ممنونم ازت✨
  8. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    باشه قربونت ممنون ازت🫠
  9. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    از الآن؟ پارت ها یکم بیشتر بشن بعد درخواست نقد میدم باشه؟
  10. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    سلام مجدد عزیزدل♡ خدا خیرت بده که اشتباهات رو بولد می‌کنی تا راحت بتونم پیداشون کنم و ویرایش کنم، مرسی ازت واقعا🥺 بابت اینکه مدام توضیح میدی بعضی از کلمات رو درست بنویسم و رعایت نمیکنم عذر میخوام لطفاً اینو بدونید که به دلیل عدم توجه من نیست و برای اینه که به شیوه قبلی عادت دارم و چندین ساله...
  11. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    بدنم از وحشت قفل کرده بود. نگاهِ منتظرش، باعث شد ناچاراً به سختی لب بزنم: «هیچی... دلی میشه برام یه لیوان آب بیاری؟» بی‌توجه به ترس و وحشتی که مطمئن بودم در چهره‌ام مشخص است، بسیار طبیعی «باشه‌» گفت و برگشت به پایین پله‌ها و وارد آشپزخانه شد. نمی‌دانستم چه کنم. نمی‌دانستم جیغ بکشم یا برگردم در...
  12. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    *** وحشت زده سعی کردم خودم را تکان بدهم؛ اما به فجیع‌ترین حالت ممکن به جایی، میخ شده بودم. صدای خنده هیستریکی که حتی نمی‌توانستم تشخیص دهم صدای زن است یا مرد، به گوشم می‌رسید. بی‌هوا چیزی روی قفسه سینه‌‌ام نشست. نفسم حبس شد. به زحمت توانستم به صورت موجودی که جلویم بود نگاه کنم و جیغ نکشم...
  13. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    خدا قوت♡ پارت های جدید @malihe
  14. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    نمی‌دانم چه بگویم و چه کنم. از یک‌طرف چیزی درون مغزم زمزمه می‌کند عجیب است که هم‌دیگر را می‌شناسید، اصلاً شاید خطری در پی داشته باشد. با شماره خواستن، یعنی دارد به من پیشنهاد می‌دهد؟ کسی که در اولین دیدار آن‌قدر زود برای یک تماس می‌خواهد برود، همراه خوبی برایم نمی‌شود، نه قبول نکن همه چیز عجیب...
  15. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    ساحل بی‌فکر می‌گوید: «شاید توهم زدی!» همه تیز نگاهش می‌کنند که آرام و با خجالت می‌خندد و حرفش را تصحیح می‌کند: «چیزه... قصد بی‌احترام نداشتم، همینطوری حدس زدم.» دلوین هم در بحث مشارکت می‌کند و بلافاصله می‌گوید: «حدست هم اشتباهه؛ چون اگه قرار به توهم زدن باشه، یکی‌شون توهم می‌زد نه هردو نفر...
  16. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    دلوین که شاهد آمدنش است، آرام می‌پرسد: «ماهوا شما هم رو می‌شناسین؟» و پیش از آن‌که فرصت کنم جوابی بدهم، او به میز ما می‌رسد. خوب نگاهش می‌کنم. قدی نسبتاً بلند، چهره‌ای کشیده، پوستی روشن، دماغی قلمی، ته ریشی مرتب، موهای کوتاهِ سیاه که تارهایی از سفیدی درونشان چشم را می‌نوازند و چشمانی قهوه‌ای...
  17. سارابهار

    نظارت همراه رمان غایتِ وهم | ناظر: malihe

    شب بخیر عزیزدل @malihe 3پارت برای امروز آپلود شد. هرموردی وجود داشت لطفاً بهم بگید اصلاح کنم خسته نباشین🫠
عقب
بالا پایین