***
«درسا»
تو حیاط نشسته بودم و رمان ملکه تنهایی رو داشتم میخوندم که یهو یکی محکم زد به در. از ترس سیخ وایسادم. میخواستم بپرسم کیه که یه نفر گفت:
- منزل رادمنش؟
صداش...
محمد هیچی نمیگفت و فقط نیشش رو باز میکرد. پسره مثل اینکه عصبانی شد و اومد بزنه تو سره محمد که من سریع نگهبانهای پارک رو خبر کردم. اونا هم سریع اومدن و دست پسره رو گرفتن.
نگهبان:
- مگه آزار داری بچه رو اذیت میکنی؟
پسره رنگش سفید شد و با ترس گفت:
- من غلط بکنم کسی رو اذیت کنم!
محمد هم خودش...
- محمد بیا جواب این رو بده، بعدش هم برو بریم یه آبی چیزی گیر بیار من دست و صورتم رو بشورم.
محمد:
- باشه... الو بفرمایید.
امیر:
- علی خوبی؟
- من محمدم داش.
- آها، علی بهتره؟
- بد نیست گل، کارت رو بگو.
- ببین بهش بگو مدالت و دعوتنامهت دست منه.
- باشه بهش میگم. امیر داداش من پشت فرمونم اگه...
- ببند دهنت رو... من تموم حریفهام رو با برانکارد میفرستم.
- به مولا علی نابودت میکنم!
دستهام رو از داخل دست بچهها بيرون كشيدم و گفتم:
- ولم کنید کارش ندارم.
یه دستی به سرم کشیدم و به سمت علی رفتم. هانیه خیلی نگران ایستاده بود و داشت نگاهش میکرد.
بهش رو کردم و گفتم:
- همین رو میخواستی؟...
- استاد مگه میشه آماده نباشم؟
- پس چرا قیافت اینجوریه؟
- چجوریه مگه؟
- خوبی؟
یه دستی به سر و صورتم کشیدم و گفتم:
- آره آره، خوبم!
خواست حرف بزنه که گویندهی سالن اسم من رو خوند.
آقا رسول:
- بلندشو؛ از مربیت خواستم که این بازی رو من کوچت (مربیت) بشینم.
- واقعاً؟ خب چه بهتر، عالیه!
بلند شدم...
دستم رو زیر چونم گذاشتم و فقط به محمد نگاه کردم.
هانیه:
- آفرین به شما که همچین پسری تربیت کردی. قشنگ مشخصه مامان خوبی هستی.
محمد:
- قابل شما رو نداره، البته میتونم شما رو هم به سرپرستی قبول کنم.
هانیه از حرف محمد یکم جا خورد، ولی خب محمد بود دیگه، نمیشد کاریش کرد.
منم سریع پریدم وسط حرفشون...
یه نگاهی کرد و گفت:
- چیه؟ دخترها رو میگی؟ بابا علی از این اخلاقت دست بردار.
از حرفش چشمهام چهارتا شد. با تعجب ل*ب زدم:
- محمد من دختر بازَم؟
چپچپ بهم نگاه انداخت و گفت:
- آره.
- محمد... من؟
پای چپش رو انداخت روی پای راستش، یه بادی انداخت به غبغبهش و گفت:
- تو مارو هم کشتی جیگر، چه برسه...