نتایح جستجو

  1. زینب کدخدا

    نقد کاربر نقد رمان لغزش | ناسـور

    سلام خسته نباشید نام رمان خوب قشنگ بود فقط بنظر من ب رمان نمی‌خورد. منم مثل خانم عطای وقتی اسم رمان رو دیدم اصلاً فکر نمی‌کردم ژانر تخیلی و تراژدی داشته باشه??? رمان شروع خوبی داشت خیلی کلیشه‌ای نبود. قلم‌تون رو دوست داشتم همزیستی با گرگ جالب بود ی نکته که خواننده روبه چالش‌ فکری می‌کشید این بود...
  2. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    قلب من! قلب من درد هایی می‌کشد که دیگران در درک آن عاجزن، قلب من در میان هیاهوی دردهایش بی‌دلیل طفره در زدن دارد.
  3. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دلم گرفته است! حتی بیشتر از آن رود خانه‌ای که خشکیده است! حتی بیشتر از آن ابر بارانی که وسط تابستان می‌بارد!
  4. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    قلب من، عاجزتر از هر عاجزی‌ است! حتی قلبم هم خسته از تپیدن است!
  5. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    هرکه بر در خانه‌‌ی‌ ما کوبید یاری خواست؛ دست یاری دادیم، غافل از آن‌که همان‌ها خنجرهایشان را بر قلبمان مهمان کردند بی‌محابا کوبیدند!
  6. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    شدم آن عاشق کز دوری عشق خود جان میکند شدم آن شب گردی که از دوری عشق خو شب تا صب را در خاطراتش شب گردی میکند شدم آن عاشقی که از دوری عشق خود همچون معتادی بی مواد بی قراری میکند شدم آن مجنونی که از نبود یارش کارش به جنون رسیده است
  7. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    دلبرا چه بی‌رحمانه به اوج می‌بری حرکت قلب مارا دلبرا دراین عالم در چشم من همه عالم توباشی دلبرا تو دلبرانه ترین دلبر این عالم باشی دلبرا در عالم فقط تو دلبر باشی که من غرق نگاهت مس*ت صدایت مجذوب موهایت باشم
  8. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    دلبرا ! دلبرا چه دلبرانه به دل می‌نشینی دلبرا چه دلبرانه در دل غوغا به پامی‌‌کنی دلبرا چه دلبرانه بانگاهت زیر رو می‌کنی حالمان‌را دلبرا چه بی‌رحمانه بالبخندت به آتش می‌کشی جانمان را دلبرا چه بی‌رحمانه بانگاهت به سَلاخی می‌کشی قلب مارا دلبرا چه بی‌رحمانه باخم ابرویت تازیانه می‌زنی قلب مارا...
  9. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    چه نارسیده هایی که رفتند و نرسیدند چه رسیده هایی که نرفته رسیدند چه طفلانی که گرسنه سر به بالین بردند و چه طفلانی که از سیری سر به بالین نبردند چه آدمیانی که ز نداری سرافکنده و خوار شدند چه آدمیانی که ز دارایی بلند بالا و پر آوازه شدند چه دانایانی که ز نداری نادان خوانده شدند چه نادانانی که ز...
  10. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    عشق تو دردی شده بر قلب و دلم انگار که جهان ویران کردی بر سرم این نیست رسم عشق و عاشقی که جان دلبر بسوزانی حال بگویی عاشقی من تمامم ز وجود تو پر شده فکر خوشحالی تو آرزوی دلم شده تو که ادعای عاشقی کنی چرا دنیا بر عالیه من کنی
  11. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    جانم به فدای جان جانان عشق من تو شدی نادان تویی که نه حال دل بدانی نه سِر لیلی و مجنون را بدانی جای ان که مرهم دلم شوی بسوزانی و اتش دل و جانم شوی همیشه همین است راه عاشقی فرهاد کوه بکند شیرین با یار دیگری گویند زندگی بی عشق مرگ است عاشق شده را زندگی تلخ است گویند نشود بی عشق زندگی کنی...
  12. زینب کدخدا

    شعرهاتو بگو

    عاشق چشمانت شده ام شب همه شب فکر دیدار تو غنچه کرده است در دل من شادی دل تو شده است دغدغه ام اگر سمت من آیی عروسیست در دل من به فکرت بگو بردارد دست از سر من دیوانه شدم بس همه شب از سر درد ینی انقدر بی وفایی عشق من که دل به دل داده ای جز دل من
  13. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دیگه خوب نیستم؛ دیگه نمی‌خندم دیگه حتی حال لبخند زدن‌های فیک‌ هم ندارم، حالم بده خیلی بد حتی بدتر از هر بدی! به بدی تمام بدی‌های این جهان.
  14. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    امشب ‌هم باز تکرار شب‌های قبل شده، امشب‌ هم مثل تمام این شب‌ها دردها هجوم آوردند! امشب اگر صبح شود برایم خدا معجزه کرده است!
  15. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مانده‌ام، در کار خدا مانده‌ام؛ در کار خلایق مانده‌ام. مغزم در ترافیک خاطرات مانده است. قلبم در هیاهوی هجوم‌ها مانده است، نه من دلیلی برای نماندن دارم نه مغز کشش دارد برای خاطراتی بی پایان! نه قلب جان دارد برای تپیدن‌هایی بی‌پایان! هر سه خسته‌ایم از این دنیا و آدمانش! از این خاطرات از این مشکلات...
  16. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    یه‌وقتایی؛ بغض ‌گلوت رو می‌گیره می‌مونی‌ قورت بدی‌ یا بذاری بیاد اشک بشه، بشه هق‌هق، بشه سرخی چشم! از یک‌طرف اگر بذاری بشکنه جلو خودت شرمنده میشی که زدی زیر قولت که به خودت قول داده بودی که دیگه اشک نریزی. از یک‌طرف این‌قدر نگهش می‌داری که احساس می‌کنی گلوت از درد داره پاره میشه! مجبوری هی ‌نفس...
  17. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دلم خیلی گرفته، وقتی میگم خیلی گرفته یعنی خیلی بیشتر از خیلی گرفته! یعنی حالم از بی‌حسی‌ به بی‌حس‌ترین بی‌حسی حالت ممکن تبدیل شده! یعنی دیگه مغزم نمی‌خواد فرمان بده! قلبم دیگه نمی‌خواد پمپاژ کنه! روح می‌خواد از تن جدا بشه ولی نمیشه‌.
  18. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دردی که از قلب منشأ می‌گیرد تا مغز استخوان نفوذ می‌کند، انگار بجای خون درد پمپاژ می‌کند!
  19. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    امشب عجب شبی‌ است جز این دفتر و قلم کس درد من نداند؛ جز نوشتن همدم و هم‌درد ندارم. جز جوهر خودکارم زبانی گویای حالم نیست‌، جز این اتاق و دیوارهایش کسی نبیند حال بدم را، من در بدترین‌هایم و بهترین‌هایم جز این قلم و دفتر و اتاق شریکی ندارم! من جز این آهنگ‌هایم مرحمی برای دردهایم ندارم! هرچه دارم...
عقب
بالا پایین