من در این بدترین حالت خود پیش دیگران در بهترین حالتم!
حالتهای بیحسی پر درد، خندههایی که گریههایم را در آغوش کشیدهاند.
صدای پُر نشاطی که خود ساختهام جوری ماهرانه ساختهام که حتی خودم هم حیران میمانم از نشاطش، انگار برجستهترین ساختگی در جهان است!
به راستی که من عجب بازیگر ماهری هستم!
خستهام، خسته تر از کودک گل فروشی که تمام تلاشهایش برای فروش گلهایش بیفایده بوده!
خستهتر از پیرمردی که سربار عزیزانش شده است و عزیزانش به اجبار تحملش میکنند!
مغز عاجز از دادن حکم؛ قلب عاجز از تپیدن، چشم عاجز از دیدن، لبانم خسته از تحمل درد لبخندهای فیک!
روح خسته از ماندن در این جسم!
جسم خسته از هر حرکتی و خواستار آرام گرفتن!
آرام گرفتنی تا پایان این جهان!
یه وقتهایی با تمام وجود آدمهای اطراف عجیب حس بیکسی میکنی!
این حس جز بدترین حسهای دنیاست!
اینکه دورت پر باشه از دوستان، آشنایان، حتی عزیزانت... اما تو باز هم احساس کنی که خیلی تنهایی.
احساس اینکه کسی نیست درکت کنه، تو رو بفهمه، هم زبونت باشه کسی که بدون قضاوت شنوای حرفات باشه!
تو جمعشون...
از نظر من عشق چیزی بین قلبهاست که یا تو اولین نگاه اتفاق میافته یا تو یه مدت از آشنایی!
این قلبها هستن که تصمیم میگیرن با دیدن یا شنیدن صدای چه کسی تندتند بزنن نه آدمها!
درد تنهایی میدانی چیست؟
درد بیحسی میدانی چیست؟
درد بیکسی میدانی چیست؟
درد بیپناهی میدانی چیست؟
درد شکستهگی قلب میدانی چیست؟
من میدانم!
تنهایی یعنی در همه حال کنار دیگران باشی اما دریغ از آنکه در ناخوشیهایت یک نفر کنارت باشد! آری تنهایی آدمیان را باید در درون آنها دریابید!
آنقدر...
"به نام خدا
نام اثر: قلب زمخت
نام شاعر: زینب کدخدا
مقدمه:
تو چه بودی که افتادی بر دل من
که همچو آتش میسوزم در فراقت
من که ازاَتش رخ همچو ماه تو سر به بالین نمی برم
من که از تمنای وجودت عاجز مایوس شدم
من که از دوری تو سرافکنده نالان شدم
من که همچو عیعب ز فراغت خمیده،بی چَشم شدم
خوشا حال آن...
سلام خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز.
اول از همه تحسین میکنم شمارو بخاطر ذهن خلاق و نگرش عالی تون.
رمان آغاز خوبی داشت
در ادامه اتفاقها و پرشهای زمانی اون رو جالب تر میکرد و به نوعی خواننده رو به ادامه رمان وادار میکرد. و نکته قابل توجه این بود که رمان سیر یکنواختی نداشت و خواننده رو کسل...
عاشقان عاشق مستانۀ میِ میخانه شدند
هر کدام با دیدنت افسار دل پاره کردند
ز لبخند دیوانه کشت م*ست شدند
ز تماشای زلفان پریشانت ز اختیار خارج شدند
ز هر قدم بر داشتنت ز نفس کشیدن غافل شدند
گویی که قدیسهای برای پرستش یافته باشند
سرا پا فقط دو چَشم برای دیدنت شدند
گویی تو دلبرانه ترین دلبر این عالم...
دلبرا !
چه دلبرانه به دل مینشینی
چه دلبرانه در دل غوغا به پامیکنی
چه دلبرانه بانگاهت زیر رو میکنی حالمانرا
چه بیرحمانه بالبخندت به آتش میکشی جانمان را
چه بیرحمانه بانگاهت به سَلاخی میکشی قلب مارا
چه بیرحمانه باخم ابرویت تازیانه میزنی قلب مارا
چه بیرحمانه باصدایت به جنون میکشی...
چه نارسیده هایی که رفتند و نرسیدند
چه رسیده هایی که نرفته رسیدند
چه طفلانی که گرسنه سر به بالین بردند و چه طفلانی که از سیری سر به بالین نبردند
چه آدمیانی که ز نداری سرافکنده و خوار شدند
چه آدمیانی که ز دارایی بلند بالا و پر آوازه شدند
چه دانایانی که ز نداری نادان خوانده شدند
چه نادانانی که ز...
عاشق چشمانت شده ام شب همه شب
به مستی میبرد فکر آن عشقه ناعاشق من
به فکرت بگو بردارد دست از سر من
دیوانه شدم بس همه شب از سر درد
ینی انقدر بی وفایی عشق من
که دل به دل داده ای جز دل من