نتایح جستجو

  1. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    من در این بدترین حالت خود پیش دیگران در بهترین حالتم! حالت‌های بی‌حسی پر درد، خنده‌هایی که گریه‌هایم را در آغوش کشیده‌اند. صدای پُر نشاطی که خود ساخته‌ام جوری ماهرانه ساخته‌ام که حتی خودم هم حیران می‌مانم از نشاطش، انگار برجسته‌ترین ساختگی در جهان است! به راستی که من عجب بازیگر ماهری هستم!
  2. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    زمان کند می‌گذرد حتی کندتر از لاکپشت هرچه زمان کندتر می‌گذرد درد عمیق‌تر می‌شود، سنگین می‌شود. مانند پیک‌های پی‌درپی نوشیدنی!
  3. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    خسته‌ام، خسته ‌تر از کودک گل فروشی که تمام تلاش‌هایش برای فروش گل‌هایش بی‌فایده بوده! خسته‌تر از پیرمردی که سربار عزیزانش شده است و عزیزانش به اجبار تحملش می‌کنند!
  4. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مغز عاجز از دادن حکم؛ قلب عاجز از تپیدن، چشم عاجز از دیدن، لبانم خسته از تحمل درد لبخندهای فیک! روح خسته از ماندن در این جسم! جسم خسته از هر حرکتی و خواستار آرام گرفتن! آرام گرفتنی تا پایان این جهان!
  5. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    یه وقت‌هایی با تمام وجود آدم‌های اطراف عجیب حس بی‌کسی می‌کنی! این حس جز بدترین حس‌های دنیاست! اینکه دورت پر باشه از دوستان، آشنایان، حتی عزیزانت... اما تو باز هم احساس کنی که خیلی تنهایی. احساس این‌‌که کسی نیست درکت کنه، تو رو بفهمه، هم زبونت باشه کسی که بدون قضاوت شنوای حرفات باشه! تو جمع‌شون...
  6. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    -‌ عاشق شدی؟ - خداروشکر تا الان که نشدم از الان به بعدم یوپسش می‌کنم که کلاً نشه!
  7. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    از نظر من عشق چیزی بین قلب‌هاست که یا تو اولین نگاه اتفاق می‌افته یا تو یه مدت از آشنایی! این قلب‌ها هستن که تصمیم می‌گیرن با دیدن یا شنیدن صدای چه کسی تندتند بزنن نه آدم‌ها!
  8. زینب کدخدا

    اتمام یافته دلنوشته طغیانِ کلمات| زینب کدخدا کاربر انجمن کافه نویسندگان

    درد تنهایی می‌دانی چیست؟ درد بی‌حسی‌ می‌دانی چیست؟ درد بی‌کسی می‌دانی چیست؟ درد بی‌پناهی می‌دانی چیست؟ درد شکسته‌گی قلب می‌دانی چیست؟ من می‌دانم! تنهایی یعنی در همه حال کنار دیگران باشی اما دریغ از آن‌که در ناخوشی‌هایت یک نفر کنارت باشد! آری تنهایی آدمیان را باید در درون آن‌ها دریابید! آن‌قدر...
  9. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    "به نام خدا نام اثر: قلب زمخت نام شاعر: زینب کدخدا مقدمه: تو چه بودی که افتادی بر دل من که همچو آتش می‌سوزم در فراقت من که ازاَتش رخ همچو ماه تو سر به بالین نمی برم من که از تمنای وجودت عاجز مایوس شدم من که از دوری تو سرافکنده نالان شدم من که همچو عیعب ز فراغت خمیده،بی چَشم شدم خوشا حال آن...
  10. زینب کدخدا

    نقد کاربر نقد رمان کوتاه تلاقی اوهام|Monji

    سلام خسته نباشید خدمت نویسنده عزیز. اول از همه تحسین می‌کنم شمارو بخاطر ذهن خلاق و نگرش عالی تون. رمان آغاز خوبی داشت در ادامه اتفاق‌ها و پرش‌های زمانی اون رو جالب تر می‌کرد و به نوعی خواننده رو به ادامه رمان وادار می‌کرد. و نکته قابل توجه این بود که رمان سیر یک‌نواختی نداشت و خواننده رو کسل...
  11. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    عالمی‌یان ز عالمی خواهانم کز عالمی که عالمی‌یانش شما باشید بُگریزم
  12. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    چه بگویم ! ز این جهان چه بگویم ! ز این جهانی که سراسر درد، غم است چه گویم! ز این دردچه بگویم ! که گفتنش درد آور‌تر! یادش دلخراش تر!
  13. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    آمدنی ابدی، رفتنی آنی چه حاصل کند حال مارا؛... آمدنی قلب تکان دهنده رفتنی چشم تر کنند....
  14. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    عاشقان عاشق مستانۀ میِ میخانه شدند هر کدام با دیدنت افسار دل پاره کردند ز لبخند دیوانه کشت م*ست شدند ز تماشای زلفان پریشانت‌ ز اختیار خارج شدند ز هر قدم بر داشتنت ز نفس کشیدن غافل شدند گویی که قدیسه‌ای برای پرستش یافته باشند سرا پا فقط دو چَشم برای دیدنت شدند گویی تو دلبرانه ترین دلبر این عالم...
  15. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    قربان آن رخی که دیده برما بگشود دل برد دست در دست دیگری برد،جان برد
  16. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    فلک بچرخیدو بچرخید نوبت ما برسید ایستاد نچرخید ایستادو به رنجیدن‌ما بخندید فلک بود فلک داد دردی به جان داد
  17. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    دلبرا ! چه دلبرانه به دل می‌نشینی چه دلبرانه در دل غوغا به پامی‌‌کنی چه دلبرانه بانگاهت زیر رو می‌کنی حالمان‌را چه بی‌رحمانه بالبخندت به آتش می‌کشی جانمان را چه بی‌رحمانه بانگاهت به سَلاخی می‌کشی قلب مارا چه بی‌رحمانه باخم ابرویت تازیانه می‌زنی قلب مارا چه بی‌رحمانه باصدایت به جنون می‌کشی...
  18. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    چه نارسیده هایی که رفتند و نرسیدند چه رسیده هایی که نرفته رسیدند چه طفلانی که گرسنه سر به بالین بردند و چه طفلانی که از سیری سر به بالین نبردند چه آدمیانی که ز نداری سرافکنده و خوار شدند چه آدمیانی که ز دارایی بلند بالا و پر آوازه شدند چه دانایانی که ز نداری نادان خوانده شدند چه نادانانی که ز...
  19. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    من در هوایت تو در هوایش سیر کنی من در هوای حوالیت تو در آغوش‌اش نفسی تازه کنی من حیران و مدهوش زتو تو هوشیار با عطرش مس*ت کنی
  20. زینب کدخدا

    در حال تایپ مجموعه شعر قلب زمخت| به قلم زینب کدخدا

    عاشق چشمانت شده ام شب همه شب به مستی می‌برد فکر آن عشقه ناعاشق من به فکرت بگو بردارد دست از سر من دیوانه شدم بس همه شب از سر درد ینی انقدر بی وفایی عشق من که دل به دل داده ای جز دل من
عقب
بالا پایین