نتایح جستجو

  1. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    دقایقی بعد تاکسی به مقصد رسید. با عجله از پله‌ها بالا رفتم. زهره در را باز کرد، لبخند زورکی و نگرانش پشت پرده‌ی چشم‌های قهوه‌ای رنگش معلوم بود. از اتاق کنار صدای رها و سهیل می‌آمد؛ جیغ و خنده‌های بازی رها روانم را آرام‌ می‌کرد. هنوز نفسم جا نیفتاده بود که شهریار را دیدم. روی زمین چهارزانو و تکیه...
  2. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    سهراب به جلو خم شد. انگشتانش آرام روی میز ضرب گرفت. - باشه فقط اگه می‌خوای جدی پیگیر بشم، باید اطلاعات کامل‌تری بدی. اسم دقیق، تاریخ بازداشت هاتف، و بقیه اطلاعات درمورد پرونده اون دختر… هر چیزی که داری. بدون جزئیات نمی‌تونم کاری پیش ببرم. زبانم خشک شد. موبایلم هنوز ته کیف سنگینی می‌کرد، مثل...
  3. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    صحبت کردن برایم سخت بود، به همین دلیل سعی کردم کمی سربسته سخن بگویم. - اون مربوط به دختر جوونی بوده، خیلی درگیر مشکلات خانوادگی بود. همه میگن خودکشی کرده؛ ولی من مطمئن نیستم. حس می‌کنم ماجرا این قدر ساده نیست. به نظرت از نظر قانونی اصلاً میشه این و پیگیری کرد؟ سهراب به من خیره شد، چشم‌های نافذش...
  4. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    نفس عمیقی کشیدم، سعی کردم موضوع اصلی را پیش بکشم، فرصت برای فکر کردن به گذشته نداشتم. - یه موضوعی هست… راستش در مورد پسر یکی از آشناهامونه. اسمش هاتفه. دقیق نمی‌دونم چه جرمی داره، فقط می‌دونم زندانه و خانواده‌ش می‌خوان با وثیقه آزادش کنن. فکر کردم شاید تو راهی بلد باشی. سهراب کمی روی صندلی...
  5. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    سهراب که به پاگرد رسید، نگاهم را گرفت. مکث کوتاهی کرد و از تعجب اخم‌هایش کمی در هم رفت. بعد هم سعی کرد چهره‌اش به حالت قبل برگردد. با لحنی آرام گفت: - ناهید…؟ تو اینجا؟ نفس در سینه‌ام حبس شد. زبانم سنگین شده بود. می‌خواستم چیزی بگویم؛ اما کلمات مثل تکه‌های شکسته در ذهنم می‌چرخیدند. لب‌هایم چند...
  6. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    مقابل تخت خوابِ رها خشکم زد. از تصمیمی آنی که گرفته بودم پشیمان شدم، این پرونده متهم‌های دیگری هم داشت، نمیشد یک طرفه به قاضی رفت. باید همه‌ی دفاعیه‌ها را می‌شنیدم و بعد تصمیم می‌گرفتم که اشتباه نکنم، اولین قدم هم صحبت کردن با هاتف بعد از آزاد شدنش بود، البته هنوز نمی‌دانستم چه مراحل اداری پیش...
  7. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    خودم را از بین پتو و ملحفه بیرون کشیدم و با قدم‌های آهسته بیرون رفتم. بعد از چک کردن وضعیت خواب رها قدم به سوی آشپزخانه برداشتم و روی صندلی نشستم. خانه تاریک بود و قلبم هنوز تند و تند می‌تپید. دست روی چانه گذاشتم، صدای تیک‌تیک ساعت تنها چیزی بود که شنیده میشد و من چقدر از این حال تنها و خاموش...
  8. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    *** راهروی پشت‌بام تاریک بود و چراغ زرد هر چند ثانیه چشمک میزد. هر قدمی که برمی‌داشتم، سایه‌ها روی دیوار می‌رقصیدند. صدای لیلا همه جا را پر کرده بود؛ ولی او را نمی‌دیدم. - قانون چی؟ کشک چی؟ من باید خودم حسابم رو تسویه کنم ناهید جون. صدایش محو شد و دوباره نزدیک شد؛ ولی هیچ کس نبود، فقط سایه‌ای...
  9. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    رها تند‌تر از من پاهایش را روی زمین می‌گذاشت. سریع‌تر هم جلوی درب آپارتمان رسید. چند دقیقه بعد هم در حالی که کلید درون قفل می‌چرخید، درب گشوده شد. اولین نقطه‌ای که دیده میشد، جای خالی پارکینگ واحد شماره‌ی شش بود در واقع فضای نیمه تاریک پارکینگ که به کمک دو مهتابی چشمک زن روشن مانده بود را...
  10. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    فکر می‌کردم، فکر. آن قدر که دلم می‌خواست مغزم را از لای ستون‌های استخوانی و چسبناک قفس بیرون بکشم، بعد هم آن قدر بچلانم که فکرها شالاپ شالاپ بر زمین خشک بچکند و روی همین طناب که از گوشه‌ی حیاط تا آن سوی دیگر کشیده شده بود، پهن کنم. صدای الله و اکبر اذان گوش حیاط را پر کرد، پیرزن در حالی که با...
  11. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    خندیدم و هم‌زمان دانه‌ی گِرد عرقی که روی پیشانیم پایین می‌آمد با آستین ساده‌ی مانتو خشک کردم. - من شنیدم در موردش راستش آدم درستی نیست، از دخترهای مردم سوء استفاده می‌کنه. گفتن با آقا هاتف شما رفیق صمیمیه! در حالی که با مهره‌های کمرش بازی می‌کرد، صدای ترق تروقشان بلند شد. بالاخره سراغ بشقاب‌های...
  12. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    قوت از دست‌هایم بال و پر بسته بود، هر چه‌قدر دسته‌ی کف‌گیر را درون شله تکان می‌دادم، به جز چند سانتی تکان نمی‌خورد. انگار کمی تعادل بین برنج و آب به هم خورده بود و بیش از حد سفت شده بود. پیرزن کمی بعدتر بشقاب‌های استیل را یکی یکی پر کرد و من هم با نشستن بالای تخت چوبی وظیفه‌ی دارچین پاشیدن...
  13. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    چند دقیقه منتظر ماندم؛ ولی خبری نشد، دوباره سراغ زنگ رفتم، که صدایی بلند شد. از فاصله‌ی خانه تا رسیدن درب بیرون بدون وقفه می‌پرسید، کیست؟ و من هم باید مدام تکرار می‌کردم منم؟! البته همین که صدا زنانه بود، کمی خیالم را راحت‌تر می‌کرد. آب دهانم را قورت داده و منتظر ماندم. در همین لحظه حس کردم نوک...
  14. هوشـــنگ

    حرفه ای رمان استریوتایپ | LØSER

    شهریار همیشه همین بود، عموماً دوست داشت نقش انسان‌های عاقل را بازی کند. با حمایت‌های جعلی و حرف‌های بزرگ‌تر از دهانش بقیه را به تحسین خود وا دارد، اصلاً همین علت عامل اصلی دفاع بقیه از او بود، درست زمانی که خیانتش آشکار شد. در حالی که انتظار برخورد کوبنده‌ای از آدم‌های اطرافم داشتم، همه در لفافه...
عقب
بالا پایین