نتایح جستجو

  1. Mayar

    اطلاعیه درخواست تگ انحصاری برای رمان | تالار رمان

    سلام وقت بخیر در خواست تگ دارم. https://forum.cafewriters.xyz/threads/39775/
  2. Mayar

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره ارتقای قلم و توصیفات | مینرا

    سلام عزیزم راستش من خودم تازه کارم ناظرم گفت توصیفاتم باید بهتر بشه.( هر دو هم فضاسازی و هم شخصیت پردازی)
  3. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    فقط چند قدم دیگر مانده بود تا به بالای تپه برسم که ناگهان پاهایم لغزید. زمین زیر پایم خیس و لغزنده بود؛ جیغی از گلویم بیرون پرید و با تمام توان به سطح زبر تپه چسبیدم. - خدایا... من هنوز نمی‌خوام بمیرم! هنوز جوونم، خواهش می‌کنم کمکم کن! با هزار بدبختی، دست‌های زخمی و لرزانم را در شکاف‌های سنگ...
  4. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    باید زخم گرگ زخمی را می‌بستم؛ خون مثل رود باریک از پاهایش جاری بود. نگاهم روی شلوار داغان و پاره‌پاره‌ام افتاد. با آهی سنگین، انگار تمام خستگی دنیا روی شانه‌هایم ریخته باشد، خم شدم و با دست، پاچه‌ی شلوارم را تا زانو پاره کردم. پارچه را محکم دور زخم پیچیدم تا خونریزی بند بیاید. یاد مادرم افتادم؛...
  5. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    با ترس و لرز قدم‌هایم را دنبال سایه‌ی گرگ بزرگ گذاشتم. انگار یک ساعت تمام گذشته بود و من همچنان پشت سرش می‌رفتم. پاهایم تیر می‌کشیدند، زانوهایم می‌لرزیدند، نفس‌هایم بریده بود. - وای خدا... پاهام درد می‌کنه، دیگه جون ندارم. آدم نیست حداقل بپرسم کجا داره می‌ره؟! تا کجا می‌خواد منو بکشه؟...
  6. Mayar

    مشاوره‌ پایان‌یافته مشاوره ارتقای قلم و توصیفات | مینرا

    سلام وقت بخیر، برای بهتر شدن قلم و توصیفات چیکار باید بکنم؟
  7. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    زبان توله‌ها از دهانشان بیرون افتاده بود و نفس‌های تندشان همراه با برق دندان‌های وحشتناکشان، قلبم را بیشتر می‌فشرد. گرگ بزرگ از میانشان گذشت؛ قدم‌های سنگینش زمین را می‌لرزاند و هر لحظه بیشتر به من نزدیک می‌شد. با وحشت عقب رفتم اما تعادلم را از دست دادم و محکم روی زمین افتادم. سایه‌ی عظیمش روی...
  8. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    نور تیز خورشید از لابه‌لای شاخه‌های درختان چشم‌هایم را می‌زد. صدای آواز پرنده‌ها مثل نوایی آرام در گوشم پیچید. هجوم افکار به ذهنم، همه‌چیز را یادم آورد؛گرگ... حمله... و بعد سیاهی مطلق. با وحشت چشم‌هایم را باز کردم و یک‌باره نشستم. - اینجا دیگه کجاست؟! نگاهم را به اطراف چرخاندم؛ تا چشم کار...
  9. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    محکم به داخل هلم دادند؛ بدنم با زمین سرد و خاکی برخورد کرد. صدای بسته شدن در و قفل شدنش مثل پتک روی سرم فرود آمد. با نفس‌های بریده از جا بلند شدم و فریاد زدم: - هوی! در رو باز کنید! کَرید مگه؟ گفتم بیاید در رو باز کنید! مشت‌هایم را با تمام توان به در می‌کوبیدم؛ صدای کوبیدن درب در فضای خالی...
  10. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    ناگهان صدای "پیس‌پیس" آرامی سکوت سنگین طویله را شکست. گردنم را چرخاندم سمت سوراخ پوسیده‌ی در و چشم‌هایم به کلویی افتاد. این اینجا چی کار می‌کنه؟! کلویی، نماینده‌ی محبوب کاترین، نور چشمش، و البته دشمن قسم‌خورده‌ی من بود. با اخم پرسیدم: -‌ چیه؟ اینجا چی می‌خوای؟ کلویی با خونسردی گفت: -...
  11. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    تامس با اخم و صدایی جدی گفت: - چرا حواست رو جمع نمی‌کنی که آخرش اینجوری نشه؟! با حرص جواب دادم: - تامس! تقصیر من نبود که! این بی‌شعور آب یخ خالی کرد روم، منم عصبانی شدم افتادم دنبالش! جولیا با صدایی آرام اما محکم میان حرفمان پرید: - باشه دیگه، انقدر بحث نکن. کارت رو بکن. چند دقیقه دیگه...
  12. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    با همان لباس خواب‌های چروک و موهای ژولیده، مثل دیوانه‌ها دنبال آنا در محوطه می‌دویدم و هر لحظه زیر لب فحشی نثارش می‌کردم. صدای خنده‌هایش مثل پتک روی اعصابم می‌کوبید. ناگهان فریاد گوش‌خراشی فضا را شکافت. سر جایم میخکوب شدم. آرام برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و با چیزی مواجه شدم که از هر کابوسی...
  13. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    با استرسی که هنوز مثل خوره به جانم افتاده بود، دست لرزانم را روی صورتم کشیدم؛ پوستم خیس و نمناک بود. لحظه‌ای مکث کردم. این... اشکه؟! لعنتی! کابوس وحشتناکی بود. هنوز شوک و ترس مثل موجی در رگ‌هایم می‌دوید و بدنم بی‌وقفه می‌لرزید. از تخت بلند شدم؛ پاهایم مثل شاخه‌های بید لرزان، مرا به سمت پنجره...
  14. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    بعد از خوردن شام با خستگی فراوان به سمت اتاق‌هایمان حرکت کردیم. با خستگی روی تخت زوار دررفته‌ام دراز کشیدم که جیرجیری کرد، انگار او هم خسته و شکسته بود. سرم را روی بالشم گذاشتم که به یک دقیقه نکشیده خواب چشم‌هایم را ربود. *صدای خشن مرد ناشناس در گوشم پیچید: - زنیکه‌ی عوضی، زود باش اسم و مکان...
  15. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    لب برچیدم، مثل بچه‌ای که قهر کرده باشد، گفتم: - چشم، آقای اخمو! تامس با همان حالت جدی اما صدایی که تهش کمی شوخی داشت گفت: - خوبه! اگه تا آخر همین‌طوری حرف‌گوش‌کن بمونی، ممکنه طول عمر منم بیشتر بشه. چشم‌هایم گرد شد، با تعجب گفتم: - وا! رفتار من چه ربطی به طول عمر تو داره؟! با خونسردی جواب داد: -...
  16. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    تامس بی‌حرکت ایستاده بود، نگاهش به آسمان دوخته شده بود. ستاره‌ها مثل نقطه‌های نقره‌ای در تاریکی می‌درخشیدند و نور سرد ماه روی صورت جدی‌اش سایه انداخته بود. سکوتی سنگین بینمان بود، فقط صدای باد آرامی که روی پشت‌بام می‌پیچید شنیده می‌شد. آرام قدم برداشتم و کنارش ایستادم. صدایم لرزان بود: -...
  17. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    آنا آرام به سمتم آمد، دست گرمش را روی شانه‌ام گذاشت. نگاهش پر از مهربانی بود، اما پشت آن خستگی روز هم دیده می‌شد. - به دل نگیر مایا... خودت که خوب می‌شناسیش. وقتی عصبانی می‌شه دیگه کنترل حرف‌ها و حرکاتش رو نداره. نفسی سنگین کشیدم و با ناراحتی آن را بیرون دادم. سرم را آرام تکان دادم، انگار...
  18. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    تامس با اخم‌های درهم و صدایی پر از خشم گفت: - احمق! ببین با پاهات چیکار کردی! داره خونریزی می‌کنه. صدایش مثل پتک روی سرم فرود آمد. نگاهش پر از خشم بود، اما پشت آن خشم، نگرانی پنهان شده بود. نیوت، با چشم‌هایی که اشک در آن جمع شده بود و صدایی لرزان، گفت: - چرا همچین کاری کردی مایا؟! قرار بود منو...
  19. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    با عصبانیت فریاد زدم، صدایم در محوطه پیچید: - مگه نشنیدید؟ گفت دست‌ها و پاهاش بی‌حس شده، دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم! کاترین لحظه‌ای مکث کرد، بعد خنده‌ای کوتاه و چندش‌آور سر داد. قدم‌های محکم و سنگینش روی خاک کوبیده می‌شد تا به من نزدیک‌تر شود. چشم‌های سردش مثل تیغ در چشمانم فرو رفت. - وایسا...
  20. Mayar

    شاخص رمان سایه‌های تمرد | اثر Mayar

    کاترین وقتی تعجب و مکث ما را دید، اخم‌هایش را درهم کشید. صدایش مثل شلاقی در هوا پیچید: - پس چرا عین مترسک دارید منو نگاه می‌کنید؟ بجنبید، شروع کنید! همگی با خستگی و بی‌حالی روی زمین خم شدیم. کف دست‌هایمان روی خاک زبر محوطه نشست، انگشت‌های پاهایمان به زمین فشار آوردند. صدای برخورد نفس‌های...
عقب
بالا پایین