باید زخم گرگ زخمی را میبستم؛ خون مثل رود باریک از پاهایش جاری بود. نگاهم روی شلوار داغان و پارهپارهام افتاد. با آهی سنگین، انگار تمام خستگی دنیا روی شانههایم ریخته باشد، خم شدم و با دست، پاچهی شلوارم را تا زانو پاره کردم. پارچه را محکم دور زخم پیچیدم تا خونریزی بند بیاید. یاد مادرم افتادم؛...