•دست کسی به سنگ مردگان آویختن: شکنجه کردن
•دست گشودن: اقدام به کاری نمودن
•دست ندادن: ممکن نشدن
•دست و پای خود را گم کردن: گیج و مضطرب شدن
•دل از ترس بریدن: نترسیدن
•دل از خون رنگ ساختن: کشتن
•دل از دست رفتن: عاشق شدن
•دل از کسی برگرفتن: از کسی دست برداشتن، رها کردن
•دل از مهر کسی پاک کردن: قطع علاقه، عشقی را فراموش کردن
•دل بستن: علاقهمند شدن، عاشق شدن
•دل به دریا زدن: جسارت و شجاعت از خود نشان دادن
•دل به مهر کسی دادن: عاشق شدن
•دل پر از باد داشتن: افسوس و تاسف خوردن
•دل پر از کسی داشتن: از کسی ناراحت بودن، کینهی دیرینه داشتن
•دلخون بودن: عاشق و غمزده بودن
•دل از عزا در آوردن: خوردن غذا پس از مدتی گرسنگی
•دماغ سوختن:شرمنده و خجالت زده شدن
•دم بر اوردن: زبان گشودن، سخن گفتن
•دم در نیاوردن: سکوت کردن، سخن نگفتن
•دمی را خوش نخواندن: زمان را مناسب ندیدن
•دمی آب خوردن: لحظهای آسوده بودن
•دندان به دندان کین خاییدن: بسیار خشمگین شدن
•دندان قروچه کردن: خشمگین شدن
•دنیا را به کسی دادن: بینهایت خوشحال و هیجانزده بودن
•دو چشم خرد را پوشیدن: عقل و اندیشه را نادیده گرفتن
•دود چیزی به چشم کسی رفتن: پیامدهای بد آن شامل کسی شدن
•دو قدم بیش نبودن: فاصلهای بسیار ناچیز، نزدیک بودن
•دوش به دوش: همراه هم، با هم
•ده روزه: مدت زمان اندک
•دهن کجی کردن: مسخره کردن
•دهنهی جیب را تار عنکبوت گرفتن: خسیس بودن
•دیده از دیدار آفرینش فرو بستن: مردن، زمان مرگ
•دیده بر هم زدن: یک لحظه
•دیدگان پر خون بودن: به شدت گریستن، غم و اندوه بسیار
▪︎راه بیابان را پیش روی کسی باز گذاشتن: کسی را آواره کردن
▪︎راه گرداندن: دور کردن
▪︎راه نمودن: راهنمایی کردن
▪︎رجز خواندن: خودستایی کردن، دیگران را مسخره کردن
▪︎رخ باختن: ترسیدن
▪︎رنگ باختن: ترسیدن
▪︎رنگ پریدن شب: صبح پدیدار شدن
▪︎روبهراه شدن: آماده و مهیا شدن
▪︎روز بر کسی ابری بودن: بدبخت و بیچاره شدن
▪︎روز سیاه داشتن: بدبخت و بیچاره بودن
▪︎روزگار تنگ داشتن: اوضاع و احوال خوبی نداشتن
▪︎روزه به دهن بودن: گرسنه بودن
▪︎روی برتافتن: سرپیچی کردن
▪︎روی به کار آوردن: کاری را آغاز کردن
▪︎روی پیچیدن: عقب نشینی کردن، پا به فرار گذاشتن
▪︎روی حرف خود ایستادن: اصرار و پافشاری کردن، تاکید بر سخن یا امری
▪︎روی خندان شدن به کسی: کسی را مسخره نمودن
▪︎روی زرد شدن: شرمنده شدن
▪︎روی زرد کردن: پریشان و پژمرده کردن، عاشق کردن
▪︎روی سرخ بودن: شاداب و با نشاط بودن
▪︎روی کسی را زمین انداختن: خواسته و تقاضای کسی را نپذیرفتن، رد کردن
▪︎روی کسی را سفید کردن: (به طعنه) کسی را شرمنده ساختن
▪︎ریز و درشت: همهی افراد
▪︎ریشه دواندن: مستحکم و ماندگار شدن
▪︎زار زدن: نامناسب جلوهگر شدن، ناجور
▪︎زبان دراز کردن: اعتراض کردن، سخنچینی کردن
▪︎زبان در کشیدن: سکوت کردن
▪︎زبان گشودن: سخن گفتن
▪︎زخم زبان زدن: با طعنه و سرزنش کسی را آزردن
▪︎زر شدن: ارزشمند شدن
▪︎زنجیر به دهان کسی بستن: خفقان ایجاد کردن، سلب آزادی بیان
زیر بغل کسی را گرفتن: به کسی...
▪︎ساعت شماری کردن: انتظار کشیدن
▪︎سایه افکندن: حمایت کردن
▪︎سایهگستر بودن: مسلط بودن
▪︎سبزی پاک کردن: به کار بیاهمیت پرداختن
▪︎سپر انداختن: تسلیم شدن
¤سپهر نبرد بودن: جنگجوی ماهری بودن
¤سپید معجر از سر کشیدن: ضعف و سستی را کنار گذاشتن
¤سر آوردن زمان: عمر به پایان رسیدن، کشته شدن
¤سراپا گوش بودن: کاملا و با توجه زیاد گوش دادن
¤سر از آسمان گذشتن: به شکوه و بزرگی دست یافتن
¤سر از پا نشناختن: بسیار خوشحال بودن
¤از پشت سر هم چشم داشتن: همه چیز را تحت نظر داشتن
¤سر از تن جدا کردن: کشتن
¤سراچهی ذهن آماس کردن: گنجایش فکری و ذهنی زیاد شدن
¤سر اندر کشیدن: راه را در پیش گرفتن
سرای باز کردن: خانه را ویران کردن
¤سر بر آوردن: طلوع کردن
¤سر بر باد ده: کشنده و ویرانگر
¤سر به جیب مراقبت فرو بردن: در حالت تامل و تفکر عارفانه قلب خود را از غیر خدا حفظ کردن
¤سر به دامن آوردن: گوشه نشینی کردن و سکوت
¤سر به زیر سنگ آوردن: شکست دادن
¤سر به سنگ زدن: غم و ناراحتی خود را نشان دادن
¤سر به کشتی دادن: نابود شدن
¤سر به گردون زدن: بسیار بلند و باشکوه بودن
¤سر به گریبان کشیدن: غمگین بودن، در فکر فرو رفتن