لبخندی زد. آن دو بزرگترین حامیهای او در اتفاقات بیرحمانهی زندگیاش بودند. نمیدانست چرا، اما به ناگاه احساساتش فوران کرد و او با حسی سرشار از محبت دستش را روی شانهی مادرش گذاشت و خیرهی او شد. مادرش سوالی برگشت و از او پرسید:
- چی شده الی؟ چیزی نیاز داری؟
دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد...
همان لحظه صدای امین، متعجب از پشت سرشان آمد:
- قضیه چیه؟!
محبوبه سریع از دخترش جدا شد و اشکهایش را پاک کرد و با خنده گفت:
- هیچی... یکم احساساتی شدیم.
سپس با ذوق دستانش را روی گونههای النا گذاشت و با لبخند و چشمانی خیس گفت:
- آخه دختر کوچولوم داره میره دانشگاه... دیگه بزرگ شده، النا کوچولوی...
دخترکِ سر به زير، خیرهی صورت او شد و جرقهی در چشمانش هر ثانیه بیشتر خودنمایی میکرد. لبخندش از کنترل خارج شد و نقش زیبایی روی لبان درشتش پدیدار شد. سرش را پایین انداخت و از کنار آریا عبور کرد و آریا ماند و قلبی که بومبوم میزد از آن انحنای زیبا! دستانش را به کمرش زد خندان برگشت و نگاهی به...
ثانیهای سکوت در آنجا حاکم شد و محبوبه و همسرش با چشمانی گرد و دستانی که در هوا ثابت مانده بودند، خیرهی جثهی کوچک النا شدند که دوباره موهایش را به پشت گوشش فرستاد و سپس با قدمی بزرگ، باری دیگر پشت خانم رسولی پنهان شد. روزنامه از دست امین سر خورد و افتاد که باعث شد او به خود بیاید. نگاهش...
محبوبه بعد از بدرقهی پسر جوان، سریع وارد خانه شد و به سمت النا دوید. کنارش نشست شانههایش را با ترس گرفت و خیره به صورت بیحس دخترکش، گفت:
- النا چت شده دخترم؟ سرگیجه داری؟ سرت درد میکنه؟ پاشوپاشو بیا یه چیزی بخور که ضعف کردی...آبروم رو جلو پسره بردی مامان!
هنوز شکایت و گلایههایش تمام نشده...
آریا همانطور که بالای سر او زانو زدهبود، پشت انگشتانش را روی لبش گذاشت و لبخندش را پنهان کرد. مادر النا با چشمهای گرد، دخترش را نگاه کرد و سپس آرام موهای کوتاهش را نوازش کرد و گفت:
- النا... دختر مامان خوبی؟
النا هومی گفت. محبوبه خجالتزده نگاهی به صورت قرمز شدهی آریا انداخت و دوباره خطاب به...
چشمان هر سه دختر از تعجب گرد شد. رهبر! همان پسرک خوشسیمایی که به آن کودنها دستور میداد. نازنین آرام ادامه داد:
- این سلسله رو برادر بزرگتر رهبر تاسیس کرد و بعد از فارقالتحصیلی اون مقام رهبری به برادر دوم داده شد و الان هم سینا رهبر شده. این نظام از اولش هم مشکل داشته و خیلیها مخالف این...
النا! پس اسم او النا بود. جرقهی کوچکی در چشمان آبی آریا زدهشد. حال که خود او بحث را باز کردهبود، اشکالی نداشت که آریا آن را ادامه دهد. برای همین پایش را روی پای دیگرش انداخت و با گرفتن ظاهری متأثر گفت:
- روز بدی بود... اما بخیر گذشت.
سپس نگاهش را به محبوبه داد که با بغض به اتاقی در طبقهی دوم...
در با صدای تیکی باز شد و آریا وارد حیاط خانه شد. در نگاه اول، خانهی آنها چون قصری وسط حیاط بزرگشان میدرخشید. خانهای با نمای آبی تیره و مشکی که همانند کوهی از غم بود، دور تا دور آن خانه را چون
باغی پر از گل و درخت درست کردهبودند که به زیبایی آنجا میافزود؛ اما در آن عصر غمانگیز که انگار...
آریا چشمانش را بست و سعی کرد خندهاش را کنترل کند که نتیجهاش، طرح لبخندی روی لبش شد. سپس با لحنی پر از خنده گفت:
- میخوام برم ملاقاتش.
احد مچگیرانه ابرو بالا انداخت و طعنه زد:
- اِه؟ بعد از چند روز یادت افتاده؟
آریا پوفی کشید و آرام با کف دست ضربهای به فرمانِ ماشین کوبید و حرصی گفت:
- بابا...
دارا سرش را عقب برد و با صدا خندید. آریا نیز از لفظ مونالیزا خوشش آمدهبود، آن صورت کشیده و ظریف واقعاً برازندهی این اسم بود؛ هر چند که لبخندی در تابلوی صورت او وجود نداشت. بردیا با نیشی باز که دندانهای سفید او را به نمایش گذاشتهبود، گفت:
- آریا کچل شی اگه بری ملاقاتش و من رو با خودن نبری...
بردیا زودتر از آن دو برخاست و متفکر انگشت اشارهاش را روی لبش گذاشت و گفت:
- نظرتون چیه خودم رو به مریضی بزنم؟
آریا همراه او بهسمت در رفت و با اخمی کوچک گفت:
- دفعه قبل خودتو به مریضی زدی، یادت نیست؟
دارا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و هنگام خروج از کلاس چشمکی به دختری که دم در ایستادهبود،...
اشک باری دیگر از گوشهی چشمهای محبوبه چکید. در تمام مدت پابهپای دخترک زخمدیدهاش گریستهبود و حال دیگر جانی در تن نداشت. پایین تخت نشست و برای اتفاقی که هنوز هنوزه تاثیر وحشتناکش را روی آنها داشت، غصه خورد. در اتاق آرام باز شد و پدر النا سرکی به داخل اتاق کشید، آثار خستگی روی چهرهاش نمایان...
دراز کشید و دستانش را روی هم گذاشت، چانهاش را روی ساعدش گذاشت و با لبخندی کوچک که مدام پنهانش میکرد، رو به دفترچهی مقابلش گفت:
- بهت اعتماد ندارم.
لبخندش بزرگتر شد.
- راست میگم اعتماد ندارم!
سرش را بلند کرد و دستش را آرام روی جلد آبی دفترچه کشید، دست دیگرش را زیر چانهاش زد و با لحن خاصی...
مرد جوان وقتی که نگاه خیرهی او را دید، لبخندی محو زد و آرام سرش را بهسمت راست و چپ خم کرد، تیلههای مشکی دخترک نیز حرکت او را را دنبال کرده و تکان خوردند. ناگهان به خود آمد و با خجالت سرش را پایین انداخت. از تأسف لبش را گاز گرفت و شروع به لعن و نفرین خود کرد. آریا وقتی این حرکت او را دید...
آریا دوید، از کنار سلف و از میان دختران و پسران که وارد آنجا یا از آنجا خارج میشدند، گذشت. پشت ساختمان سلف کاملاً چمنکاری شدهبود و گوشهگوشهی آن نیمکت یا آلاچیقهای کوچکی وجود داشت. درختان سرسبز دور تا دور مسیری که به نیمکتها میرسید، چون سربازانی ایستادهبودند و تابلوهای راهنمایی که...
رد شد و بهسمت پشتِ سلف و بوفهی دانشگاه که فضای دنج خالی و سرسبزی برای مطالعه و وقت گذراندن با دوستان بود، رفت. پسر جوان دلش میخواست دنبال دخترک برود که چون رز سرخی از مسیری که دو طرفش درخت و سبزه بود، میگذشت؛ اما با دیدن چشمان منتظر دوستانش اندکی درنگ کرد. سپس برگشت و مسیر خلاف دلبر را پیش...
- با پسرت حرف بزن و بگو که آخرین بارش باشه که به من گیر میده؛ وقتی من سرم تو کار خودمه، اونم سرش تو کار خودش باشه.
محکم و جدی حرفش را زد و سپس با عصبانیت بیشتری از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد، صدای برخورد محکم در اتاقش آمد. نازنین ابرویی بالا انداخت و با تعجب نگاهی به دهان باز آریا انداخت:
-...
***
نازنین با دقت و ملایمت، آرام باند را دور بازوی آریا پیچید. آریا نگاهی به باند انداخت و با اعتراض گفت:
- مامان سفتش کن، باز میشه.
نازنین اخمی کرد و گرهای به باند زد؛ سپس بهسمت کمد لباس پسرش رفت، در همان حال گفت:
- اینقدر با من یکی بهدو نکن، محکم ببندم زخمت درد میگیره.
کمد لباسش را باز...