فاطمه تن بیجونش رو به من تکیه داد و ترسیده، چشمای گردش رو به تارا دوخت و گفت:
- اگه من میدونستم دانشگاه همچین زهرماریِ اصلاً پام رو اینجا نمیذاشتم.
گونهم میسوخت منم که لوس، فقط لازم بود یه خراش میلیمتری روی دست و بالم ایجاد بشه تا با لبای آویزون همه رو مجبور نکنم بوسش کنن ولکن معامله...
آریا بازویش را محکم فشار داد، بهسمت ماشینش رفت و اینبار محکم و بیملایمت با اخمی غلیظ گفت:
- زود باش بیا سوار شو.
تن صدایش، لحن جدیاش و اخم بزرگی که روی پیشانیاش نشستهبود، النا را به سالهای دوری برد. سالهایی که خواهر مظلومش جیغ میکشید و گریه میکرد و او نیز همینگونه حرف زدهبود:
- هیس...
احمد، عموی آریا، پشت سیستم نشست و با اخم مشغول شد. آریا نیز به آنها ملحق شد، فیلمها را یکییکی نگاه و سپس رد کردند تا اینکه مرد سریع گفت:
- برگرد... برگرد فیلم قبلی.
احمد ویدیوی قبلی را بخش کرد. آنها با دقت نگاه کردند که دخترک را یافتند. آرامآرام قدم برمیداشت و بهطرف ورودی دانشگاه میرفت...
صدای خندهی دخترا بلند شد، چندتا دختر دور تارا و فاطمه رو گرفتن و اجازه ندادن که نزدیک من بشن. دختری که قبل ورود استاد با من دعوای لفظی داشت با خنده بالای سرم ایستاد و نذاشت بلند شم و با پا دوباره هولم داد. عصبی خواستم پاشو بگیرم و یکی از فنهای کشتی رو که شوهر پری یادم دادهبود رو روش پیاده...
چشم غرهای بهم رفت و خواست ادامه بده که استاد وارد کلاس شد. با لبخندی حرصدربیار بهش خیره شدم، اما اون به صندلیش تکیه داد و پوزخندی زد و تهدیدآمیز نگاهم کرد. در تمام این لحظهها رهبر و دوستاش حتی نیم نگاهی هم به ما ننداختن چه برسه که چیزی بگن. زمان تدریس استاد که مردی میانسال اما بسیار محترم و...
دختری که به ما سلام دادهبود، خودش رو جمع و جور کرد و با خندهای مصنوعی گفت:
- اوه! چه جالب بود... زنگ تماست... .
دروغ میگفت تو چشاش یه (هشتگ دختر بودن نعمت است، نه به بدبختی بیکلاسی) خاصی موج میزد. فاطمه برای جمع کردن گندی که زدهبود، با هیجان الکی چشماشو گرد کرد و یه پرش زد طرف دختره. دستش...
بعد از چند دقیقه دانشگاه در سکوت فرو رفت، بعضیها به کلاسها رفته و بعضیهای دیگر از دانشگاه خارج شدند و او حیران از این طرف به آن طرف محوطهی خالی از هر کسی میرفت تا پدرش را پیدا کند.
***
روی صندلی چرم اتاق نشسته و منتظر به پدرش نگاه میکرد، اما پدرش با اخم سرش را در مانیتور کامپیوتر فرو برده...
***
از اینکه شب قبل کاری با ما نداشتن درحالی که راه براشون باز بود تا اذیت و تحقیرمون کنن، دلمون گرم شدهبود و با آرامش راه دانشگاه رو پیش گرفتهبودیم. فاطمه سرسختانه معتقد بود نباید کم بیاریم و میگفت:
- باید تیپ بزنیم تا فکر نکنن حالا که کار میکنیم بدبخت بیچارهایم.
ما هم که حرف گوش کن،...
خاطره نیز برخلاف میلش سکوت کرد، دلش میخواست او را سوالپیچ کند و جواب انواع سوالهایی که در سرش میپیچید را بگیرد، اما النا از ابتدا سکوت کرده و راه را برایش بستهبود. به صندلی تکیه داد و به او که مشغول نوشیدن آبمیوهاش بود، خیره شد. چند دقیقه گذشت و النا در این فکر بود که او به پدرش قول...
خاطره با ناز خندید که چال گونهی کوچکی یک طرف لپش ایجاد شد.
- عزیزم... چه اسم قشنگی! منم خاطرهم خوشبختم از آشنایی با تو.
خاطره! این نام زیبا لرزی به تن نحیفش میانداخت، او این نام زیبا و دلنشین را دوست نداشت. خاطره! این کلمه ناراحتش میکرد و باعث میشد یاد خاطرههایش بیوفتد. سرش را به سمت چپ و...
خلاصه هر چی بود گذشت... به سختی هم گذشت. حدودای ساعت دو بود که رستوان رو جمع کردیم. جلالی وقتی خستگی و صد البته زحمتی که کشیدیم رو دید، بهمون پاداش داد. از هزینهی خوبی که به عنوان پاداش بهمون داد، پخشی از خستگیمون رو درآورد. من و تارا هم به خودمون جایزه دادیم و با تاکسی به سمت خونهمون رفتیم،...
چشمان درشتش از هیجان گرد و لرزش تنش لحظهای قطع نمیشد. استادشان با تعجب نگاهی به دخترک کرد و گفت:
- اگه حالتون خوب نیست میتونید برید بیرون.
نگاه مستقیم و خطاب شدنش توسط استاد بیشتر او را ترساند؛ بهطوری که از صندلی، خود را به پایین سُر داد و پشت صندلی جلویی قایم شد. همه با حیرت به او خیره شده...
همهمهای کلاس را فرا گرفتهبود و آن مرد بهسختی نگاه از دخترش گرفت و قصد رفتن کرد. انگار که سوژهی یک ماه خالهزنکهای دانشگاه پیدا شدهبود، چون هر کدام گوشهای برای یکدیگر پچپچ کرده و نظرات فیلسوفانهای میدادند. استاد که انگار قصد آمدن نداشت و دانشجوها از فرصت استفاده کرده و کلاس را روی سر...
با ضربهی آرومی که تارا به پهلوم وارد کرد، از خیال زیبام خارج شدم و پوزخندِ روی لبامو محو کرده و به ساناز خیره شدم. اون هم با تعجب ابروهاشو بالا برده بود و با دو چشم سالمش نگام میکرد. کنارش هم رهبر دانشگاهمون نشسته بود که کلاً خنثی بود و هیچ علائم حیاتی از خودش نشون نمیداد، یه لحظه ترسیدم...
بیخیالی گفتم و گوشه لبامو کج کردم و ادامه دادم:
- کار میکنیم... زحمت میکشیم... عمل زشتی انجام نمیدیم که خجالت بکشیم. در ضمن جرعت دارن یک کلمه بگن تا بزنم دندوناشونو خورد کنم.
تارا سری تکون داد، هنوز هم تردید تو چشماش نقش داشت؛ اما با کمی اطمینان زمزمه کرد:
- منطقیه؛ ولی اگه چیزی بگن...
پسرا انگار مانکنای خارجی بودن، ماشالله قد بلند، چشمای رنگی، لباسهای مارکدار و دختراشون... اوه! دختراشون مثل ما صورتیپوش بودن. سرم رو با بهت تکون دادم و زمزمه کردم:
- این یه کابوسه! انگار توی کارتون باربی گیر افتادم. این همه صورتی... سرم داره گیج میره.
تارا با همدردی شانههام رو ماساژ داد،...
- قراره قبر عمهی کی رو تمیز کنی، خانم کیانی مطلق؟
دهنم همونطور باز موند و تیلههام با ترس توی کاسهی چشمام لرزید. لعنت به این شانس! یعنی اون سخنرانیهای پرشکوهم رو شنیده بود؟ تارا با تأسف سری برام تکون داد و برگشت تا بقیه رومیزی هارو تا بزنه. من که همون طور روی میز خشکم زده بود، آب دهنم رو...
چشمام از طعم خوب خامهی سفیدرنگ بسته شد و از خوشمزهگیش ضعف رفتم، همونطور با لبخندی کوچیک زمزمه کردم:
- اوم! این چِنگنه خوشمزهست، معرکهست لعنتی.
عثمان ابرو بالا انداخت و به میز بینمون تکیه زد و دستاشو روش گذاشت:
- کار آبجی منه، انتظار داری بد باشه؟
پوزخندی زدم و دوباره به همون نقطه از...
***
امروز دانشگاه نداشتیم، من و تارا سریعاً آماده شدیم و به محل کارمون رفتیم تا بهانهای دست جلالی ندیم. فاطمه هم به شیرینی پذیری که یک هفتهست مشغول کار در اونجا شده، رفت. اندک پولی که داشتیم رو غنیمت شمردیم و پیاده به رستوران بزرگ و شیک خانم جلالی رفتیم. رستوان این خانم اصفهانی بزرگ و خیلی...