انگشت اشارهمو به سمت اون که بهشدت خشمگین بود، نشانه رفتم و با جدیترین حالت و لحنی که از خودم سراغ داشتم، گفتم:
- این اولین و آخرین هشداری هستش که به تو داده میشه، اگه یه بار دیگه... یه بار دیگه نزدیک من و خواهرام بشید... .
هر چی به ذهنم فشار آوردم تهدید مناسب و کارسازی به فکرم نرسید. چشمم...
یادمه یه انیمیشنی بود که شخصیت اصلیش عصبانی شده بود. وقتی که عصبانی شد، از نوک پا تا نوک سر قرمز شد. قرمز گوجهای! اون موقع که بچه بودم فکر کردم واقعاً همچین چیزی امکان پذیره، برای همین یه روز تا تونستم فاطمه رو عصبی کردم. تا جایی که زد زیر گریه و رفت پیش خاله زیتون و تا ربع ساعت بعدش باهام قهر...
نگاهم رو باری دیگه به اون صحنهای دادم که انگار قسمتی از یک فیلم سینمایی قدیمی بود و قربانیها یا گناهکاران رو که فاطمه و تارا هستن، جلوی پادشاه به زانو در آوردن و جلادی، بالای سرشون ایستاده که با فرمان پادشاه میخواد سرشون رو از گردنشون جدا کنه. سکوت جمع بدجور تو ذوقم میزد، چرا همه ساکت بودن...
به سمت سرویس بهداشتی رفتم و خوابآلود همونطور به فاطمه گفتم:
- آبجی من الان میام.
سری تکون داد و به تارا خیره شد که گوشی به دست کمی دورتر از ما راه میرفت و با دقت و جدیت به حرفهای خانم جلالی رئیس رستورانی که توش کار میکنیم، گوش میداد. چهرهی جدیش کمی ما رو مضطرب و نگران کرده بود. وقتی وارد...
استاد که همین طوری از پچپچهای اونا شاکی بود، با این کار کله قرمز صداشو بلند کرد و با عصبانیت غرید:
- خانم کیانی سریعاً برید بیرون سریع!
ساناز دهنشو باز کرد و خواست چیزی بگه که استاد با اخم غلیظ و صدای بلندتری رو به اون گفت:
- شما دو تا هم برید بیرون تا بیام و تکلیفتون رو مشخص کنم... اینجا...
ساناز با حالتی مملو از خشم، حرص، بغض و غصه به فاطمه خیره شد. دختری که از زمزمههاشون متوجه شدیم اسمش آریاناست، خیلی لوس لباشو مثلاً با غم فراوان جمع کرد و اون رو در آغوش گرفت و طبق معمول کله قرمز که انگار سگِ پاچه گیر گروهکشون بود، پرید سمتمون و پاچهی فاطمه بدبخت از خدا بیخبر رو گرفت:
- چی...
دلخور و با تأسف سری تکون دادم و رو به فاطمه گفتم:
- میبینی لیاقت نداره.
همون لحظه چشمم خورد به ساناز و دوستاش که زیر زیرکی میخندیدن و در مورد موضوعی مهیج حرف میزدن. با اومدن اونها به سمت صندلیهاشون، هر سه ساکت و صامت نشستیم و خیرشون شدیم. تارا که با چشمای ورقلمبیدهش خیرهی اونا بود، خطاب...
فاطمه با اکراه برگه رو از دستش گرفت و نیم نگاهی بهش انداخت، بعدش با حالت بامزهای چشاشو گرد و با جو زیاد گفت:
- نوشته دوستت دارم عشقم!
هر سه چشماشون گرد شد و با حیرت خیرهی دهن فاطمه شدن، چند ثانیه بعد کمکم از اون حالت خارج شدن و یه لبخند ملیح روی لباشون نشوندن. ساناز با چشمایی که ازشون قلب...
فاطمه با لبای اویزون شونهای بالا انداخت و بیخیال رو به دخترک گفت:
- باشه... نخوردمش که.
دوست مو قرمز اون، چشم غرهی بدی به فاطمه رفت که باعث شد من و تارا سریع جبهه بگیریم و با اخم خیرهاش بشیم تا از رو بره. باربی اون ورق تاخورده رو باز کرد، نوشتهی روی برگه باعث شد ابروهاش بالا بره و زمزمه...
تارا جدیجدی با اخم محوی نگاهی به جلو کرد و به سمت میز سه نفرهی پشت دخترا رفت. با همون جدیت که به صورت زیبا و نازش ابهت داده بود و باعث میشد قد کوتاهش زیاد در نظر نیاد، خیرهی سه پسری شد که روی میزها نشسته بودن. پسرهای چشم و ابرو مشکی، بیخیال و تا حدودی جدی به روبهرو نگاه میکردند و حتی...
سرمو تکون دادم و دستمو آروم به بازوی اون دوتا زدم و یواش گفتم:
- اینو ول کنید... الان باید ببینیم دخترا توی کدوم کلاس میرن.
هر دو سری تکون دادن و نگاهشون رو به اطراف چرخوندن تا اون دو دختر رو پیدا کنن. منم به تقلید از اونا نگاهی سرسری به دور و برم کردم که یکیشون رو دیدم. دختره با اون کلهی...
همین که اومدیم بیرون، تارا خواست حرفی بزنه که با دیدن صحنهی روبهرو چشمامون گرد شد و بیاختیار و نامحسوس یه قدم عقب رفتیم. میشه گفت همهی دانشجوهای دانشگاه مقابلمون ایستاده بودن و نگاهمون میکردن؛ اما چیزی که خیلی عجیب بود اینه که همه با نظم و آرایش خاصی، مثل سربازای چینی ایستاده بودن. جلوتر...
وقتی وارد اتاق آقای مدیر شدیم، اون فقط نگاهمون کرد. هیچی نگفت اما از اون نگاههایی کرد که انگار صد تا فحش بهمون داده. به صندلیش تکیه داد و خونسرد گفت:
- فقط نیم ساعته که از اتاقم خارج شدین... .
هر سه سرمون رو پایین بردیم و سکوت کردیم، مدیر بیحوصله نگاهی به خانم چادری کرد و گفت:
- بله خانوم...
***
تارا اخمالو با دستش فکش رو گرفت و نالهوار گفت:
- فکم درد گرفت.
من با عجله بسته صورتی بعدی رو باز کردم و تندتند همونطور که آدامس رو میجویدم، گفتم:
- زود زود بجو تا کسی نیومده.
فاطمه که به پراید سفید پارک شده توی پارکینگ تکیه داده بود، خندید و بستهی دیگهای رو باز کرد و آدامس مکعبی صورتی...
لب گزیدم و با استرسی که صدام رو میلرزوند، زمزمه کردم:
- ما وقتی اومدیم... دو دختر بهمون گفتن که چون دیر اومدیم، رئیس که شما باشید تنبیهمون کرده و گفته گل و سبزههای حیاط رو بکنیم چون میخوان چیزای جدید بکارن.
دسته گل کوچیکی که از همون گلهای فضای سبز دانشگاه درست کردهبودم رو روی میز بزرگ...
تارا دو دستش رو روی شونهم گذاشت و همونطور که توی ژست روانشناسها فرو رفته بود، گفت:
- چشمات رو ببند و نفس عمیق بکش.
کاری که گفت رو انجام دادم که صدای هوهویی اومد، با تعجب به فاطمه نگاه کردم که با شدت و غلظت زیادی نفس عمیق میکشید. اخمهام رو توی هم کردم و اعتراضگونه گفتم:
- فاطمه!
فاطمه برای...
نفس عمیقی کشید و زیر لب در حالی که چشمهایش را بسته بود، زمزمه کرد:
- آره... بالاخره شد.
چشمایش را باز کرد و به خودش در آینهی قدی نگاه کرد. مانتوی سرمهای و شلوار سیاهش برای جایی که میرفت مناسب بود. دستی به موهای سیاهش کشید، برای یک روز بینظیر آماده بود؛ اما استرس و ترس عجیبی داشت. کف...
مقدمه:
ما موجودی هستیم که رهبران رو به گریه میندازه، امپراطوریها رو نابود میکنه. ما موجودی هستیم که آدم بهخاطرش از بهشت رونده شده. ما دختریم! یاغی و سرکش، متکی به خود، با یه عالمه استعداد و دنیایی پر از شور و شوق! اما گاهی پیش میاد که سر به زير میشیم، مطیع میشیم، ساکت میشیم. نه برای اینکه...
به نام خدا
نام رمان: پسران دانشگاه را رهبری میکنند.
نام نویسنده: pen lady (ماها کیازاده)
ژانرها: طنز، اجتماعی، عاشقانه
ناظر: @مینِرا
خلاصه:
مرضیه، تارا و فاطمه دخترانی بودند که وارد منطقهی زیر سلطهی او شدند. دخترانی که با زورگویی و قوانین بیاساس او جنگیدند، مقاومت کردند و قصد دخالت در...