نتایح جستجو

  1. آیـــه

    در حال تایپ رمان جناح آخر| نگین اربابی

    - مواظب باش! با صدای نوح، سریع سرش را به درخت نزدیک کرد و صدای قار‌قار کلاغی را بیخ گوشش شنید. کلاغی وحشی با چشم‌های سرخ از نزدیکی ویولن گذر کرد و نزدیک بود نوکش، گوش ویولن را خراش بی‌اندازد! آب‌ دهانش را قورت داد و سریع‌تر خود را به نزدیکی نوک درخت رساند، آرتور بارها به آن‌ها گوشزد کرده بود،...
  2. آیـــه

    چالش 🌞سحرخیز باش🌞

    6:30 دقیقه ولی شیطون داره وسوسه‌م میکنه الان بخوابم3in_sisi3
  3. آیـــه

    در حال تایپ رمان جناح آخر| نگین اربابی

    کوله‌پشتی را از روی شانه‌هایش برداشت و‌ روی تکه سنگ بزرگی که کنار درختی پهناور بود‌ رفت و رویش نشست. نوح و ایوان به سمت ویولن آمد و گفت: - حتی اگه اون الماس و پیدا نکنیم؛ سعی می‌کنیم تا آخر از دوستامون حفاظت کنیم. جانسون صدایش را بالا برد: - ولی... مایکل وسط حرف‌ جانسون پرید و گفت: - ولی نداریم،...
  4. آیـــه

    در حال تایپ رمان شقه لیل می‌آید| اثر نگین اربابی

    آنیدا با صدای ارامی گویا هزیون می‌گفت، لب زد: - بگو که دروغه! بگو ... اینا به خاطر منفعت خودشون منو توی اون... توی اون باطلاق ننداختن. مری صدایش را بالا برد و گفت: - حالا مگه مردی؟ چه اتفاقی برات افتاد اون‌جا؟ زنده و سرحال وارد اون جنگل شدی؛ و سرحال‌تر از قبل برگشتی، چت شده مگه؟ آرمین و آرمان...
  5. آیـــه

    در حال تایپ رمان جناح آخر| نگین اربابی

    صدای برگ‌های خشک شده‌ای که از دختران افتاده بود، همزمان حس ترس و هیجان را به تک‌تک گروه وارد می‌کرد. صدای آواز پرندگان در جنگل پیچیده بود،‌ هیچ‌کدام نمی‌دانستند قرار است بعدها چه پیش بیاید. مایکل که دوباره سکوت دوستانش را دید، گفت: - بچه‌ها بیاین با هم حداقل صحبت کنیم تا وقتمون بگذره! ویولن...
  6. آیـــه

    در حال تایپ رمان شقه لیل می‌آید| اثر نگین اربابی

    آنیدا چشم‌هایش را آرام از هم باز کرد. با دیدن اتاق ناشناخته‌ای فورا نیم خیز شد و روی تخت دونفره نشست. به اطراف خیره شد، چند ثانیه‌ای طول کشید تا بتواند اتفاقات ذهنش را به یاد بی‌آورد. رهایی از جنگل،‌ دوئیدنش، پیداکردن زن‌عمویش و در اخر بیهوش شدنش. فورا از جایش بلند شد و‌ به سمت در رفت، دستگیره...
  7. آیـــه

    در حال تایپ رمان شقه لیل می‌آید| اثر نگین اربابی

    علی شتاب‌زده به سمت پدرش که روی صندلی بزرگ سلطنتی در راس سالن نشسته بود رفت و با هول و ولا گفت: - پدر اومدن! آقاجون با صدایی خونسرد گفت: - خوب بزار بیان؛ تو چرا این‌قدر هول کردی؟ علی آرام گفت: - می‌ترسم از اینکه آنیدا بیاد و ... با سکوتش، گویا می‌خواست آن ترس را به آقاجون تحمیل کند. اقاجون...
  8. آیـــه

    در حال تایپ رمان جناح آخر| نگین اربابی

    آنیل سر صحبت را باز کرد، رو به ویولن کرد و گفت: - دختر تو واقعا دیوونه‌ای! ویولن متعجب به آنیل خیره شد و گفت: - چرا؟ -‌ دیشب واقعا قصد خودکشی داشتی ؟ ویولن ابرویش را بالا داد و گفت: - ویولن برو سر اصل مطلب چی شد که یهویی همچین سوال‌هایی تو ذهنت اومده؟ نوح در جواب ویولن گفت: - خوب حق داره چنین...
  9. آیـــه

    در حال تایپ رمان جناح آخر| نگین اربابی

    آرتور فریاد زد: - چرا نفستو حبس کرده بودی دخترِ احمق! ویولن از جایش بلند شد که باعث شد نصف بچه‌ها را دور خودش ببینید. ویولن ترسیده چشم‌هایش را به آرتور عصبانی دوخت و گفت: - متاسفم، به خدا من کاری نکردم نمی‌دونم چی شد که اون ... که اون به سمت من اومد. آرتور سری برایش تکان داد و گفت: - هنوز مونده...
  10. آیـــه

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    https://uploadkon.ir/uploads/c2d428_25InShot-۲۰۲۵۱۲۲۸-۱۳۰۶۵۶۷۱۱.mp4 به اینکه چرا این‌ داره حرفای منو به اشتراک می‌زاره!🥲🖤
عقب
بالا پایین