- مواظب باش!
با صدای نوح، سریع سرش را به درخت نزدیک کرد و صدای قارقار کلاغی را بیخ گوشش شنید.
کلاغی وحشی با چشمهای سرخ از نزدیکی ویولن گذر کرد و نزدیک بود نوکش، گوش ویولن را خراش بیاندازد!
آب دهانش را قورت داد و سریعتر خود را به نزدیکی نوک درخت رساند، آرتور بارها به آنها گوشزد کرده بود،...
کولهپشتی را از روی شانههایش برداشت و روی تکه سنگ بزرگی که کنار درختی پهناور بود رفت و رویش نشست.
نوح و ایوان به سمت ویولن آمد و گفت:
- حتی اگه اون الماس و پیدا نکنیم؛ سعی میکنیم تا آخر از دوستامون حفاظت کنیم.
جانسون صدایش را بالا برد:
- ولی...
مایکل وسط حرف جانسون پرید و گفت:
- ولی نداریم،...
آنیدا با صدای ارامی گویا هزیون میگفت، لب زد:
- بگو که دروغه! بگو ... اینا به خاطر منفعت خودشون منو توی اون... توی اون باطلاق ننداختن.
مری صدایش را بالا برد و گفت:
- حالا مگه مردی؟ چه اتفاقی برات افتاد اونجا؟ زنده و سرحال وارد اون جنگل شدی؛ و سرحالتر از قبل برگشتی، چت شده مگه؟
آرمین و آرمان...
صدای برگهای خشک شدهای که از دختران افتاده بود، همزمان حس ترس و هیجان را به تکتک گروه وارد میکرد.
صدای آواز پرندگان در جنگل پیچیده بود، هیچکدام نمیدانستند قرار است بعدها چه پیش بیاید.
مایکل که دوباره سکوت دوستانش را دید، گفت:
- بچهها بیاین با هم حداقل صحبت کنیم تا وقتمون بگذره!
ویولن...
آنیدا چشمهایش را آرام از هم باز کرد.
با دیدن اتاق ناشناختهای فورا نیم خیز شد و روی تخت دونفره نشست.
به اطراف خیره شد، چند ثانیهای طول کشید تا بتواند اتفاقات ذهنش را به یاد بیآورد.
رهایی از جنگل، دوئیدنش، پیداکردن زنعمویش و در اخر بیهوش شدنش.
فورا از جایش بلند شد و به سمت در رفت، دستگیره...
علی شتابزده به سمت پدرش که روی صندلی بزرگ سلطنتی در راس سالن نشسته بود رفت و با هول و ولا گفت:
- پدر اومدن!
آقاجون با صدایی خونسرد گفت:
- خوب بزار بیان؛ تو چرا اینقدر هول کردی؟
علی آرام گفت:
- میترسم از اینکه آنیدا بیاد و ...
با سکوتش، گویا میخواست آن ترس را به آقاجون تحمیل کند.
اقاجون...
آنیل سر صحبت را باز کرد، رو به ویولن کرد و گفت:
- دختر تو واقعا دیوونهای!
ویولن متعجب به آنیل خیره شد و گفت:
- چرا؟
- دیشب واقعا قصد خودکشی داشتی ؟
ویولن ابرویش را بالا داد و گفت:
- ویولن برو سر اصل مطلب چی شد که یهویی همچین سوالهایی تو ذهنت اومده؟
نوح در جواب ویولن گفت:
- خوب حق داره چنین...
آرتور فریاد زد:
- چرا نفستو حبس کرده بودی دخترِ احمق!
ویولن از جایش بلند شد که باعث شد نصف بچهها را دور خودش ببینید.
ویولن ترسیده چشمهایش را به آرتور عصبانی دوخت و گفت:
- متاسفم، به خدا من کاری نکردم نمیدونم چی شد که اون ... که اون به سمت من اومد.
آرتور سری برایش تکان داد و گفت:
- هنوز مونده...