زمانی همسایه بودند، چهرهی دخترک ریزهمیزهی اوستا صادق آهنگر را آفتاب و مهتاب نمیدید. اما حالا...
طاهر خیره به گونههای سیاهشده و رژبخششدهاش پرسید:
- شما مادرش هستی؟
دستهای افسانه روی موهای کوتاه شدهی ممد متوقف شد. پلکش یک آن پرید. صدای فریادهای بلند ممد در سرش پیچید:
- تو مادری عوضی؟ تو...