طاهر با دهانی باز گفت:
- ولی من باید ببینمش.
مرد سمت چپی چشم غره رفت، و تن صدایش را پایین آورد:
میری، یا با پسگردنی بفرستمت تولهسگ؟
طاهر ترسیده قدمی عقب گذاشت اما تسلیم نشد:
- گفتم میخوام افسانه خانوم رو ببینم.
یکی از آنها برای ترساندنش قدمی جلو گذاشت و دستش را بالا برد. طاهر ترسیده دستانش...