طاهره به گرمی استقبال کرد و دستانش را محکم دور محمود پیچید:
- مواظب طاهر باش، نزار بهش بد بگذره.
طاهر ایستاده بود و به لحظهی وداع خواهرش نگاه میکرد. بیژن ضربهی آرامی پشتش زد:
- نمیبرمش خارج که! لـ*ـب تر کنی تا اینجا پرواز میکنم و میارمش.
طاهر حتی نتوانست لبخند بزند. ته دلش میدانست این رفتن...