احسان فکر میکند که این یعنی ذهنش تعادل ندارد! در واقع خارج از اختیار او، ناخوداگاه پای حرکتهای یک طرف انرژی بیشتری میگذارد و در حق طرف دیگر کوتاهی میکند. با چنین ذهن سرکشی نمیتواند به جایی برسد!
پشت میز کوچک مربعی شکلی که رو به دیوار است، نشسته و دستی زیر چانهاش گذاشته است. با وجود فضای...
صدایش هم متعادل به نظر نمیآمد. معلوم نیست امشب چه خبر شده! به عادت زیر لب تچی میگوید. خودش هم معنایش را نمیداند، فقط وقتی عصبانی میشود از زبانش در میرود.
به سرعت از سمت مخالف راهرو، از پشت پیشخوان خارج میشود و به سمت راهرو میدود. با دیدن وضعیت شهام، با نگرانی ابروهایش را بالا میاندازد...
همانجا بود که عمق شکاک بودن سها را درک کرد؛ آن حجم از بیاعتمادی حتی برای شهابی که خودش از اعتماد کردن ضربه خورده بود، عجیب مینمود. سها حتی به خودش هم شک داشت!
- شهام!
چشمهایش را که باز میکند، سفیدی قرص را نزدیک دهانش میبیند. قرص و لیوان آب را از دست نیل میگیرد و ناگهان متوجه میشود چهقدر...
تقریباً ده سال است که میدود. ریسمانی نبوده که به آن چنگ نزده باشد! راهی نیست که نرفته باشد. خودش را به آب و آتش زده و هیچوقت نفهمیده بود نام واقعی مادر سها، سهیلا است. در نوجوانی از کلافگی به گریه افتاده بود و باز هم هیچوقت نفهمیده بود نام برادر ناتنی سها، برهان است! نفهمیده بود، نه تا الان...
به خاطر استفاده از جریان کنترل شدهی برق، شکنجه نمود چندانی روی بدنش نگذاشته است. فقط چند قسمت از پیراهن قهوهایش سوخته و جای سوختگی یا کبودی از شکاف آن پیدا است. فشار برق باید از همان نقاط وارد شده باشد. به نیاک پاکان سپرده بود بیش از حد پیش نرود؛ با این حال، اکبری به شدت بیحال است. اگر زنجیر...
احتمالاً... نه! به طور قطع رأیا از این که او، اکبری را به این وضع درآورده، ناراحت است. مبتلایان حال همدیگر را بهتر درک میکنند. رأیا حال اکبری را درک میکند، احسان هم، هر دو درد کشیدهاند... . بحث، فقط بحث اولویتها است!
احسان امیدوار است با دادن هر چه اکبری میخواهد و جبران آن، از دلخوری رأیا...
در حالی که از جلوی ورودی آشپزخانه رد میشود، آشفتگی آشپزخانه از دیدش پنهان نمیماند. درهایی که یک در میان باز هستند و ظرفهایی که وسط آشپزخانه ریخته شدهاند. بیشترشان شکستهاند اما در میانشان، چند ظرف سالم هم دیده میشود. ست برنجخوریها و خورشتخوریهای چینی، ملامین و بلوری، میوهدانها،...
احسان با حرص و صدای کنترل شدهای میغرد:
- بندازش زمین!
ابروهای باریک اَرحام بالا میپرند. خودش را کمی عقب میکشد. نمیخواهد. طولی نمیکشد که ابروهایش را درهم فرو میبرد و با قاطعیت میگوید:
- نمیخوام، ساعدم جایی نیست که به طور معمول یه چاقو اونجا...
صبر احسان سر میآید. مچ ارحام را محکمتر...
دستش که هنوز در دستکش مشکیاش پنهان است، پیش میبرد و تلفن همراه شهاب را از روی عسلی برمیدارد. وقتی روشنش میکند که روی زنگش بگذارد، نور صفحه چشمهایش را میزند. مدتی صبر میکند تا عادت نماید و سپس رمز تلفن همراهش را وارد میکند.
پیش از این که وارد برنامه ساعت شود، اعلان برنامهی واتسپ توجهاش...
روی کادر پایین صفحه میکوبد تا صفحه کلید تلفن همراه بالا بیاید. باید جواب فاطمه را بدهد اما، کمی دو به شک است؛ منتها وقتی به انگشتهایش میدان میدهد، فقط یک کلمه مینویسند؛ ممنون!
انگشت شستش در نزدیکی صفحه تلفن همراه باقی میماند؛ فرستادن یک کلمه در مقابل آن همه کلمهای که فاطمه تایپ کرده است،...
روی تخت دانیال خم میشود تا بتواند پنجره را ببندد. نسیم خنک صبحگاهی آزارش میدهد. شرط میبندد تأثیر خودش را هم روی ظاهرش از جمله موهایش گذاشته است. اگر میتوانست، دو تا لگد جانانه مهمان باد میکرد اما در نهایت فقط میتواند پنجره را ببندد!
به محض بسته شدن پنجره و رفتن صدای هو هو مانندی که باد با...
ذهنش از دست رفته است و مقابل دانیال همیشه با اغراق واکنش نشان میدهد. به شانههای دانیال چنگ میزند. با نگرانی صورت مبهوتش را مینگرد و صدایش میزند:
- دانیال! چرا ترسیدی؟ من، من که کاریت ندارم. من فقط میخواستم...
دانیال در خودش فرو میرود. دیگر صدای نازنین را نمیشنود. او، ترسیده است؟ وقتی در...
چی؟ یک دختر دو ساله؟ برای همین است که دانیال به نام صدایش میزند! نازنین چنان نفس راحتی میکشد که دانیال هم متوجه میشود و با تعجب سرش را بالا میآورد. همین برای نازنین کافی است. احساس سبکی خاصی دارد. همین یک نگرانی چنان روی ذهنش سایه انداخته بود که دیگر شک و شبههها را میپوشاند و با رفع شدنش،...
شهاب نمیتواند کم بیاورد. بابت نگرانی درون قهوهایهای امید ممنون است اما او هم دلایل خودش را دارد. نیم خیز میشود و سعی میکند سر جایش بنشیند که صدای امید را بالا میرود:
- دو ساعت پیش داشتم برات سخنرانی میکردم که باید استراحت کنی... مگه از بیغذایی مغز کدوم حیوونی رو خوردی؟!
با صدای داد...
با تلو خوردن دانیال، نازنین به سرعت بازوهای دانیال را میگیرد که زمین نخورد. بدن دانیال همراهیاش میکند. نازنین گیج شده است. نمیتواند از پس نگرانیاش بربیاید و ذهنش در یافتن یک راه حل شکست میخورد.
به محض لمس شدن توسط نازنین، ترس، نفس دانیال را میبرد. نه، نه، نه، هر چه به غیر از این! دیگر...
با شرمندگی سرش را پایین میاندازد. نگاهش روی دست مشت شده اما لرزان روی ران نازنین میسرد، گویی به ناگاه خارهای سیم خاردار بزرگتر میشوند و بیشتر فرو میروند.
لبش را به دندان میگیرد.
- معذرت میخوام، نمیخوام اذیتت کنم ولی... انگار خود وجودم مایهی...
به جای دانیال، نازنین از ادامه جملهاش...
جمعه-ساعت ۰۹:۱۰
نفسهای بریده میکشد. با این که تبش پایینتر آمده اما هنوز هم میسوزد. پوستش برافروخته شده و حتی کرم هم نمیتواند این برافروختگی را پنهان سازد. سینهاش خس خس میکند و گاهی به زور نفسش بالا میآید.
بدنش استراحت میخواهد؛ دراز کشیدن و بیشتر خوابیدن! با سماجت خودش را نگه داشته و...
چهرهی شهام درهم میرود؛ رفتار شب گذشتهاش طبیعی نبود، نه، احتمالا خیلی هم احمقانه بود! او، فقط ترسید و نتوانست از پس ترسش بربیاید. به خودش قول یک معذرتخواهی از رأیمند را میدهد.
با رأیمند که تماس میگیرد، تلفن همراهش را کنار گوشش میگیرد و نگاهش را به در فلزی طرح چوب حمام اتاقش میدهد. نیمه...
دست ارحام میافتد و دوباره در جیب شلوار فرو میرود. روی پاشنهی پایش میچرخد تا به سمت مرد برگردد. مرد هیکل ورزیدهای دارد. سوییشرت مشکی سادهای پوشیده که کلاهش را ننداخته و صورتش را نشان میدهد.
ارحام چنان زبان روی لبهایش میکشد که گویی طعمهی لذیذی یافته است.
- پس تو دعوتم کردی!
مرد مقابل...