نگاه ارحام با کنجکاوی اطراف را رصد میکند. انتهای سالن، سمت مخالف ورودی آشپزخانهی اپن دیده میشود که پردهاش کشیده شده است و اجازهی دیدن درونش را نمیدهد. راهروی تاریکی هم مقابل ورودی میبیند که گویا به دیگر مکانهای خانه میرسد.
مرد چیزی نمیگوید، پس خود ارحام یک مبل تک نفرهی بنفش را انتخاب...
- درسته ولی کاملش نیست!
ارحام از موضع تهدیدگرش پایین میآید. خودش را عقب میکشد و دست به سینه میشود. با تعجب تکرار میکند:
- کاملش نیست؟!
مرد سرش را به نشانهی تأیید تکان میدهد.
- یه نکته در مورد سنگ قیمتی وجود داره!
مرد روی چهار دست و پا میرود. همانگونه مسیر باقی مانده تا ارحام را طی...
با مکث کوتاهی، مرد تیغه و دسته را رها میکند. عسلیهای ارحام سقوطشان را تماشا نمیکنند؛ یک راست از قامت مرد بالا میروند. مژههای بلندتری که ارحام دارد، چشمهایش را جذابتر از چشم احسان نشان میدهد؛ هر چند، گویها، رنگ و رگهها یکی هستند.
مرد با آرامش میگوید:
- باید جواهر اندیش رو پیدا کنی...
ارحام با تعجب خودش را عقب میکشد. سرش را راست میکند و در حال کنار زدن تارمویی که به بینیاش میگیرد و باعث خارش در آن نقطه میشود، میپرسد:
- خاندان دارایی... منظورت همون کارخونهدارِ معروف؟
مرد سرش را به نشانهی تأیید تکان میدهد. برایش جالب است که چگونه ارحام با وجود چندین سال دوری از ایران،...
چگونه میتواند از یاد ببرد؟ خودش آن فرش را برای اتاق بنیامین پسندیده بود. با هم به خرید رفته بودند... چه مسخرهبازیهایی که هنگام پهن کردن فرش در نیاوردند! مادرشان به تازگی فوت شده بود و بنیامین، نمیخواست دانیال در خود بماند.
همان فرش هم به خون دانیال آغشته شده بود. تیرگی رنگ هر دو به اندازهای...
جمعه _ ساعت ۱۲:۱۵
نیل با تأسف دستی روی پیشانیاش میگذارد. چشمهایش را میبندد و آه کشیدهای میکشد. از دست شِهام باید چه کار کند؟ با نگاهی سرزنشگر، زیر چشمی شهام را مینگرد. به اندازهای حالش بد است که حتی نمیتواند روی صندلی بنشیند، خودش را روی زمین رها کرده، به دیوار تکیه زده و گاهی شبیه...
- بعد از مرگ مادرش، سرپرستیش به برادر بزرگترش، بنیامین یادآوری داده شد. بنیامین اون موقع حدوداً بیست و چهار ساله بوده.
نیل مکث میکند. نگاهش روی خطها میسرد و برای جمع کردن خودش، نفس عمیقی میکشید. بار اول هم که به این بخش از اطلاعاتش رسید، حس کرد دانیال نفرین شده است!
دروغ است اگر بگوید دلش...
شهام لبخند محوی میزند. دلش برای دانیال گرم میشود.حداقل دانیال همبازی داشته است؛ شهاب هیچ وقت نداشت.
نیل صندلی را میچرخاند تا رو به شهام قرار گیرد. یک دستش هنوز روی میز است. کجخندی میزند که از کلافگیاش ریشه میگیرد.
- کلیاتش رو گفتم، نکتهی خاصی هست بخوای بدونی؟
شهام مکث کوتاهی میکند...
نگاه چپ چپی به شهام میاندازد که شهام با لبخند بیجانی جوابش را میدهد. جایش بود، یک «خفه»، شهام را مهمان میکرد.
- میگم... احیاناً حالیته داری خودت رو نابود میکنی؟
شهام بیصدا میخندد که تک ابروی نیل به صورت عصبی بالا و پایین میشود. دندانهایی که روی هم میساید و رگهای شقیقهاش که برجسته...
جمعه _ ساعت ۲۲:۰۰
لبهی تخت نشسته است. شانههایش افتادهاند و چنان خم شده که موهای موجدار قهوهای تیرهاش، پردهی صورتش شدهاند. نگاه بیروحش محو زمین است؛ موکت طرح صفحهی شطرنج...
صبح تا به حال سرسام گرفته است. دنیا دور سرش چرخیده، در گرداب عظیمی از احساسات فرو رفته. به مرز دیوانگی... نه،...
تقریباً ساعت هفت عصر بود که خودش تعقیب دانیال یادآوری را به عهده گرفت و کدهای دیگر را مرخص کرد. به دنبال دانیال، به مجتمع مسکونی رسیده بود اما برای مشکوک نبودن، راهش را کج کرد و در یکی از خیابانها نزدیک، پارک نمود.
به همین منظور شخصیت جدیدش را ساخته است. فردی با چهرهای معمولی که حتی خود شهاب...
@TARA_
سلام، وقت به خیر.
بابت زحمتی که برای نقد کشیدین، ممنون?
به عنوان نویسنده خودم تسلط کامل داشتم که، بنابراین متوجه نبودم?? تا جایی که فهمیدم اصلاح کردم.
جدا از این که این اتفاق لازم بود و همونجا هم نشونههایی وجود داشت، میدونم سیرم کنده???
چیکارش کنم؟ چه جوری ویرایش کنم؟ نمیدونم...
سلام
وقتتون به خیر
خیلی ممنون?? باعث خوشحالیه?
توصیفات مربوط به کاراکترها منظور چهرهست؟ ظاهر مثل لباسه؟ حالات یا شخصیت پردازی؟ همهشون با هم؟? ممنون میشم دقیق بگید که بدونم کدومش ایراد داره.
پاینده باشید :)
به لبهی کوچه که نزدیک میشود، کلید خانهاش را بیرون میکشد. وانمود میکند با دسته کلید پشمالویش در حال بازی است و در نقطهی مناسب، دقیقاً در موازات آخرین نقطه از دیوار سنگنمای کرمی کنارش، به ظاهر به خاطر یک اشتباه ناخواسته، کلید از دستش میسرد و زمین میافتد. حواسش هست نحوهی برخورد کلید را...
شنبه _ ساعت ۰۰:۴۵
- هی... داری میمیریها پدربزرگ، ببینم وصیت نامهت رو نوشتی؟ از قلمم نندازی، دندون تیز کردم واسه مالتها!
هَدیل در حالی که با بیخیالی به شوخی نهچندان جالب خودش میخندد، پشت چراغ قرمز توقف میکند. به مقصد نزدیک شدهاند. اگر چراغ قرمز لعنتی و ترافیک نبود، سر نیم ساعت ماشین را...
چانهی دانیال میلرزد. میداند باید یک کاری کند، حرفی بزند اما ذهنش در بهت گیر کرده است. دستهایی که برای بستن در پشت سرش عقب برده، هنوز همانجا هستند و به خاطر تکیهی دانیال به در چسبیدهاند.
بنیامین با آرامش نگاهش میکند. انگار هیچ چیزی نشده است... دست بنیامین بالا میآید. دانیال فقط میتواند...
محکم قدم برمیدارد و زیر کفشهایش خاطراتی را له میکند که میخواهند یادآوری شوند. بازیهایی که در همین حیاط کردهاند؛ دو چرخهی کوچکی که به لبهی حوض تکیه داده شده، صدای خندههایی که جای جای این حیاط به یدک میکشند... همهیشان را له میکند. نمیخواهد مزاحمش شوند. برای امشب فقط یک چیز مهم است؛...
- سلام، داداش بن...
ناگهان درد شدیدی در سرش میپیچد. دستها از دور کمرش برداشته میشوند. خم میگردد و دستهایش در موهایش فرو میروند. پلک چشمش مرتب میپرد. ناخوداگاه قدمی به عقب برمیدارد.
خودش بود! دانیال هشت سالهای بود که انتظار بنیامین را میکشید. آخرین باری که پیش از مرگ بنیامین، او را...
این تصور، ذره ذره روان دانیال را میمکد. چهرهی عصبانی بنیامین جلوی چشمهایش میآید. ابروهایی پر پشتی که درهم کشیده است... این چهره، چرا انقدر نامتوازن است؟ و بعد دانیال به یاد میآورد بنیامین هیچ وقت به او اخم نکرده است، انگار ذهنش هم نمیتواند آن صورت را بازسازی کند.
بنیامین برایش چه کار کرده...