شهاب با احتیاط اما سریع در را پشت سرش میبندد. با حرص لعنتی میفرستد. نمیتواند قفلش کند، البته قفل نبودن در ساختمان داخلی چندان هم عجیب نیست. همانگونه که جلو میرود، سعی میکند در سکوت پا جای پای دانیال بگذارد و با تکان دادن پایش خاک کف کفش را چنان پخش کند که طرح خاصی نداشته باشد و به چشم...
دانیال بالاخره میتواند عمق فاجعه را درک کند. «این خانه، ویلایی است!» از ذهنش بیرون نمیرود. میترسد و رنگ از صورتش میپرد. پاهایش سست میشوند و بیاراده، تکیه داده به دیوار سُر میخورد. دستهایش در دو طرف روی فرش قرار میگیرند و با مکث کوتاهی فرش را میفشارند؛ گویا میخواهند به چنگش بکشند.
-...
شنبه _ ساعت ۰۲:۳۰
هَدیل دوباره چراغ قوهاش اطراف خانه میگرداند و این بار با دقت بیشتری سالن را رصد میکند. فرشهای دستبافت خانه به دلش رفتهاند. نمیتواند جلوی افسوس خوردنش را بابت این که نمیتواند آنها را بفروشد، بگیرد. دو دست مبل سلطنتی طوسی رنگ وسط سالن را پر کردهاند.
در انتهای سالن،...
چراغ قوه را اطراف آشپزخانه میچرخاند تا منبع بو را پیدا کند. یک دست میز غذاخوری چوبی در کنار که درست در همان راستا، انتهای آشپزخانه، فرگاز مشکی رنگی قرار دارد. نه روی میز و نه روی گاز، هیچ چیزی نیست. به نظر یکی جمعشان کرده است.
کنار فرگاز، روی سنگ اپن جعبه ادویههای خالی در جای فلزیشان که شبیه...
هَدیل با کنار زدن ظروف و گذاشتنشان در قسمت دیگر سینک و بالای کابینتها، با جدیتی که کمی ابروهایش را به هم نزدیک کرده، دستههای قابلمه را میگیرد و بدون مکث قابلمه را بالا کشیده و محتوایش را در سینک خالی میکند.
پدربزرگ با شنیدن صدایی متفاوت، سر جایش تکان میخورد. اول صدای ظروف و اکنون چیزی که...
هَدیل خبر ندارد با گفتن همین نام، این تلفظ کوتاه دو هجایی چه بر سر دانیال و شهاب آورده است!
دستهای دانیال شروع به لرزیدن کردهاند. با گیجی نگاهش را به دستهایش میدهد. شدید است! ترسی که یقهاش را گرفته حتی از ترسش از خانههای ویلایی نیز شدیدتر است. دلیل ترسش را نمیداند و ترسش میتازد.
رنگش...
به خاطر سکوتی که حاکم است، صدای پیش از روشن شدن تلفن همراه را حتی دانیال و شهاب هم میشنوند. هر دو از شنیدن محتوای جعبه تعجب کردهاند. یک نوکیای ساده، احتمالاً متعلق به همان شانزده سال پیش است. چرا باید بنیامین یادآوری، یک تلفن همراه را در جعبهای با نام سها بگذارد؟
نه شهاب و نه دانیال جواب این...
- حالت خوبه؟
صدای خندهی کوتاه و آرام بنیامین شنیده میشود.
- یادمه گفتی احوالپرسیهای به رسم ادب رو دوست نداری!
شهاب سر جایش میلغزد. این صفت سُها را در آن دفترها خوانده است؛ این که چهقدر این احوالپرسیها به نظرش مسخره هستند! چرا که مشخص است در جواب این احوالپرسی دروغی به نام «خوبم» شنیده...
هَدیل با شنیدن جواهر اندیش، لفظ نهچندان آشنایی که احساس میکند قبلاً شنیده است، سرش را بالا میآورد. از واکنشهای پدربزرگ تشخیص میدهد باید جواهر اندیش را بشناسد. دهان باز میکند تا سوال بپرسد که پدربزرگ بدون گرفتن نگاهش از تلفن همراه، انگشت اشارهاش را به نشانهی سکوت جلوی بینی هَدیل میگیرد...
دانیال به خودش قول داده بود، روی هر چیزی که مربوط به اندیش است تمرکز کند؛ اما با شنیدن چنین لحنی از بنیامین تاب نمیآورد. در خودش جمع میشود و به شلوارش چنگ میزند. لب پایینش را به درون دهان میکشد. چرا بنیامین اینگونه حرف میزند؟ بعید نیست، به هر حال آخرین صوتش هست اما... دانیال از این دلگیری...
تمام افراد حاضر فقط اسامی مستعار را میشنوند و تنها دانیال به خاطر دانش قبلیاش میتواند خرد را با رأیمند انطباق دهد. معصومیت رأیمند؟ بنیامین چه میگوید. بلایی که نقاش به سر رأیمند میآورد؟ نقاش کیست؟
- تموم اون مدت... تموم اون مدت... .
بنیامین منفجر میشود. صدای بلند گریهی ناگهانیاش گوش...
بنیامین با آرامش بیشتری ادامه میدهد:
- پیامرسان مرده. با مرگ من، همه راههای رسیدن بهت بسته میشه، سُها! این، جبران منه.
صمیمانه میخندد.
- با پررویی ازت معذرت میخوام. حلالم کن. امیدوارم بتونی بعد مرگ من رنگ آرامش رو ببینی، دور از سایهی اندیش زندگی کنی و برای دانیال، امیدوارم بتونه خودش رو...
ذهنش به تقلا افتاده است. میخواهد از مرزی رد شود که دانیال حتی نمیداند چیست. به ناگاه سرش تیر میکشد که پلکهایش را محکمتر روی هم میفشارد و بر لبهایش قفل میزند. لرزش بدنش شدت میگیرد؛ رنگ عصبی بودنش را میبازد و دانیال بیمقدمه متوجه میشود چهقدر سردش است!
- من نمیشناسم، من نمیشناسم، من...
تبش از پیش بالاتر رفته است. به خاطر مدتی که روی شکم افتاده و تکیهای که به آرنجهایش داده تا سرش را بالا بگیرد، احساس میکند تمام عضلاتش به خصوص در قسمت آرنج، کوفتهاند. با حرص بینیاش را بالا میکشد.
با این وجود نمیتواند مکث کند. همین الان باید به سراغ رأیمند برود.
نمیتواند صدای دیگری بشنود...
با وجود تاریکی، وقتی ماشینها رد میشوند، به لطف همان نور جلوی ماشین هم میتوانند ساختمان کوچک و قدیمی کنار بهشت زهرا را تشخیص دهند. پنجرههایش گرچه رو به جاده نیستند و رانندگان دیدی به آن ندارند؛ اما با رنگ مشکی پوشانده شدهاند و نمیتوان درون ساختمان فرسوده را دید.
کنار بهشت زهرا، تپههای خاک...
صدرا به نظر گیج شده است؛ اما پس از مکث کوتاهی با بیخیالی جواب میدهد:
- آها؛ اوکی.
بیخیالیاش به خاطر اطمینانی است که به کار خودش دارد.
مرد به صندلی تکیه میدهد.
- آدرس رضا رو هم برام بفرست.
- نفوذی سمساز؟
- آره. باهاش هماهنگ کن به خاطر خوش خدمتیش موقع تعقیب میثاق، یکی از اندیش با چهره...
رضا به سر حد خودش میرسد. به خر خر میافتد. خم میشود اما مرد چانهاش را میگیرد و بالا میآورد. تمام حواسش را پای گویهای قهوهای لرزان رضا میگذارد. اکنون، زمان آن است که احساسات حقیقیاش، چیزهایی که فارغ از غریزهی حیوانی برایش در اولویت بودند، خود بنمایند.
رضا با درماندگی به یاد میآورد و...
سلام
ممنون از وقتی که گذاشتید??
منظورتون پرشهای زمانی_مکانی هست؟ یا همون حالت عادی؟
مورد اول طبیعیه، مورد دوم به خاطر اینه که از زبان دانای کل، افکار شخصیتهای زیادی بیان میشه که طبیعیه با همفرق دارن. در واقع دانای کل این رمان بیطرف نیست، بلکه هرلحظه از دید یه شخصیت بیان میشه؛ اگر این...
سلام، وقت شما هم به خیر، پاینده باشید
باعث خوشحالیه
یه بازنگری روش خواهم داشت.
واقعا? فکر میکردم اتفاقا بهتره که? حقیقتاً حوادث آخر رمان یک چنین تمرکزی روی زمان رو میخوان برای قاطی نشدن. ویرایش گستردهای میطلبه. درخواست نقد شورا دادم. اونم که گرفتم، برای این مورد هم یه فکری میکنم.
بله...
سلام، پاینده باشید.
حتما ویرایش میکنم.
فاطمه کلاً نرمال و طبیعی نیست. چند و چون رفتارهاش به تفصیل در جلدهای بعدی مورد بررسی قرار میگیرن.
با تشکر از نقدتون، همچنین