وقتی به کلانتری رسیدم، ماشین را درست و حسابی پارک نکردم؛ فقط کنار جدول نگهش داشتم و پیاده شدم. قدمهایم تند بود اما هرچه به ساختمان نزدیکتر میشدم، سنگینی عجیبی روی پاهایم مینشست. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به خودم مسلط باشم.
سرباز جوانی که مشغول شیفت بود با دیدن من در آن ساعت جا میخورد، سپس...