امیر ثابت سر جایش مانده بود. نه دهان باز میکرد چیزی بگوید، نه واکنشی نشان میداد.
ابروهایم را بالا میدهم، دستبند را تکان میدهم و با صدایی که به شدت سعی میکردم، از خشم نلرزد میپرسم:
«داشتی به من میگفتی دیوونه شدم؟»
از جایم بلند میشوم. کاش میتوانستم این لرزش کوفتی بدنم که از عصبانیت بود را...