نتایح جستجو

  1. ZeinabHdm

    نظارت همراه رمان مژدار (فصل دوم) | ناظر ماهک

    اوکیه اصلاح میکنم
  2. ZeinabHdm

    نظارت همراه رمان مژدار (فصل دوم) | ناظر ماهک

    با سلام سه پارت جدید بارگذاری شده.
  3. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    زنی که با اقتدار خاص خود روی ایوان ایستاده؛ با غروری مخصوص به زن همراه پسرش خیره بود. آخرین بار که علی به تهران سفره کرد قرار بود پس از گذشت یک ماه، برای مدت کوتاهی مجدد به تهران برگردد اما حال او با گذشت چند ماه، دختری را با خود آورده و حتماً این همراهی نیاز به توضیح از سوی علی داشت. نگاه شکوه...
  4. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    با ورودش به فضای ناآشنای مسافرخانه، بوی وسوسه‌انگیز کباب فضای سرد و خلوت مسافرخانه را معطر کرد. مرد مسافرچی با چشمانی نیمه‌باز در حال بالا و پایین کردن امواج رادیو بود که نزدیکش شد و با لحنی خسته گفت: «دایی چطوری می‌تونم چایی دم بدم؟!» مرد خسته دست از دستکاری رادیو برداشت و با نیم‌نگاهی به او...
  5. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    (کمیته ضد خرابکاری ساواک) سکوتی وهم‌انگیز در حوالی سلول‌ها پیچیده و بوی خون از داخل دیوار‌ها به جای جای سلول تزریق میشد. تاریکی زندان توسط نوری که از بالای سقف اصلی به سختی خود را به دیواره سلول‌ها می‌کوبید؛ چشم را می‌آزرد. در جایش نیم‌خیز شد و به سختی سعی می‌کرد چشمش را از عوالم رویا به روی...
  6. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    وقتی گرمای آغوش مهرجان از او جدا شد؛ نگاهش به گلی افتاد، چهره شمالی دخترک با لباس محلی او را به یاد عطر بهارنارنج می‌انداخت؛ به یاد مهربانی بی‌آلایش و رفاقت بی‌شیله پیله آسکی. یاد او همان چند قطره اشک را به سیلی روان مبدل کرد. با ناراحتی رو به او گفت: «تو منو یاد آسکی دوست نزدیکم می‌انداختی؛...
  7. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    تصمیم علی بود و باوان نمی‌دانست او می‌خواهد به کجا پناه ببرد. مرد خسته‌اش به جای استراحت پس از یک روز خسته کننده حال باید وسایلشان را جمع می‌کرد تا برای اندکی امنیت و آرامش فرار را بر قرار ترجیح دهند. به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و به تلاش او برای جمع کردن وسایلشان خیره بود. به خانه‌ای...
  8. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    عصرهنگام وقتی که خورشید تمام قدرت خود را برای خداحافظی از روز به کار گرفته بود؛ هر دو قدم‌زنان به سمت خانه راه افتادند. صدای اذان که از بلندگوی مسجد بلند شده بود اهالی برای بستن نماز اول وقت به مسجد رجوع کرده بودند. اواخر نماز بود که از کنار مسجد می‌گذشتند که هر دو با شنیدن صحبت‌های متولی مسجد...
  9. ZeinabHdm

    در حال تایپ رمان مژدار(جلد دوم)| زینب هادی مقدم

    زندگی در پس روزهای سخت، حال به مرور به زیبایی هر چه تمام‌تر برای باوان و علی معنا گرفته بود. علی به امید روزهای آینده در کنار باوان و فرزندش سخت مشغول کار و فعالیت و باوان برای ساختن آینده‌ای مطمئن به تماشای سرنوشت خویش ایستاده بود. ظهر یک روز تابستانی وقتی که آفتاب شمال از پس کوه‌های سرسبز...
  10. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/39773/page-4 درخواست مجدد تگ برای ارتقا
  11. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    درخواست تگ مجدد https://forum.cafewriters.xyz/threads/39773/
  12. ZeinabHdm

    پایان همکاری دفترکار منتقد رمان ZeinabHdm

    نام داستان کوتاه: اینجا ایستگاه آخر نیست. نویسنده: @NAHIT لینک نقد: https://forum.cafewriters.xyz/thread/43674/ تاریخ ارسال: ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
  13. ZeinabHdm

    پایان‌نقدوبررسی داستان کوتاه اینجا ایستگاه آخر نیست | منتقد: ZeinabHdm

    ارکان نقد اولیه‌ی رمان: ۱. عنوان رمان ( اینجا ایستگاه‌ آخر نیست) نام داستان از ترکیب چهار عبارت تشکیل شده که تکراری بودن آن را کاهش داده و نامی منحصر به فرد ساخته اما باید توجه داشت که عبارت «ایستگاه» عبارتی پر تکرار در نام‌گذاری نویسندگان برای آثار خود محسوب می‌شود به عنوان مثال: کتاب‌هایی چون...
  14. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    «شش ماه بعد» خروشان خزر تنها تلاطم قطرات آب را به تصویر نمی‌کشید؛ در ظاهر نقشه‌ای از جوش و خروش قطرات و برخوردشان با یکدیگر را به نمایش می‌گذاشت اما در باطن در میان تمام این نقشه‌ی به ظاهر وحشتناک، درونی ساکت و تنها نهفته بود. برونی سیاه با نفرتی عظیم و قدرتمند. محمد چون دریای خزر ظاهری متلاطم و...
  15. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    پس از گذشت نیم ساعت، مردی با عصبانیت در آهنین را گشود؛ از یقه‌ام گرفت و من را به سمت بیرون کشاند و روی زمین پرتاب کرد. سرعت عملکرد مرد آنقدر سریع بود که قدرت تحلیل وقایع از من سلب شد. روی زمین پرتاب شدم طوری که صورت مماس شده‌ام روی زمین با کفش‌های ورنی مشکی واکس خورده‌ی کسی برخورد کرد. نگاهم...
  16. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    چشمانم بار دیگر گشوده شدند، این بار رویا با صورتی زخمی و دست و پای بسته مقابلم نشسته بود، پیشتر با صدای گریه و هق هقش هشیار شده بودم. چشمان نیمه بازم از پس پلک‌های ورم‌کرده‌ام او را پایید، لبخندی به سختی روی چهره‌ام نقش بست؛ صدای گریه‌اش با دیدن من بلند شد. با تمام توانم لب زدم: رویا؟! جانم؟...
  17. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    با صدای گفت‌وگوی چند نفر چشمان خسته‌ام را از هم گشودم، سقف سفید بالای سرم اولین تصویر جدید این روزهایم بود؛ مکان تغییر کرده و هیچ شباهتی به آن زندان کثیف و آزاردهنده نمی‌داد. سرم را به سمت آوای گفت‌وگویی که شنیده بودم چرخاندم، رز کنار تختم نشسته و با مردی ناشناس با عباراتی ناشناخته که به نظرم...
  18. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    آرش با نگاه خصمانه و کنترل‌‌گرش به جدال بینمان خیره شده بود، وقتی نزدیک قدرت شد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. دور‌ه‌اش کرد و سپس بار دیگر خندید و گفت: - ببین قدرت تو هم از دست اینا عاصی شدی، هنوز نصف روز نشده ببین به چه فلاکتی افتادی. نگاه غضب‌آلود قدرت به سمت من و سپس رویا و محب کشیده شد؛...
  19. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    صدای سنگ‌های ریز و درشتی که با تایر ماشین برخورد می‌کردند نوید مقصد را می‌دادند. رویا با تعجب به اطراف خیره و کمی بعد با ترمز ماشین، پیاده شد. لحظاتی بعد در کنار او ایستادم و دستان کوچکش را در آغوش دستانم جای دادم. متعجب نگاهم کرد اما من بدون اینکه واکنشی نشان دهم لب زدم: -‌اینجا یکم خطرناکه،...
عقب
بالا پایین