نتایح جستجو

  1. ZeinabHdm

    اختصاصی پرسش و پاسخِ کارگاه‌ گويندگي

    آخه گفتید توی تمرین خانگی یک متن رو به صورت خبری، تبلیغاتی و هیجانی تمرین کنیم
  2. ZeinabHdm

    پایان‌نقدوبررسی نقد رمان آپارتمان ۵۲ | منتقد: ZeinabHDM

    سلام خدمت نویسندگان محترم متشکرم از لطف شما سوالی بود در خدمت هستم موفق و موید باشید.
  3. ZeinabHdm

    پایان همکاری دفترکار منتقد رمان ZeinabHdm

    نام رمان: آپارتمان ۵۲ نویسندگان: @یاسمن بهادری @حسام.ف لینک نقد: https://forum.cafewriters.xyz/threads/41385/ تاریخ ارسال: نهم مرداد ماه
  4. ZeinabHdm

    پایان همکاری دفترکار منتقد رمان ZeinabHdm

    رمان کالویت نویسنده: @یاس لینک نقد: https://forum.cafewriters.xyz/th reads/41231/ تاریخ تحویل: بیست و پنجم تیر ماه ۱۴۰۴
  5. ZeinabHdm

    پایان‌نقدوبررسی نقد رمان آپارتمان ۵۲ | منتقد: ZeinabHDM

    ارکان نقد اولیه‌ی رمان: ۱. عنوان رمان آپارتمان ۵۲ از عنوان بر می‌آید که در آپارتمانی که احیانا شماره ۵۲ هست قراره اتفاقی بیفتد، این اتفاق که دو آدم قرار است در این آپارتمان به نوعی با هم در ارتباط باشند حالا یا ارتباط کلامی یا با سکوت با یکدیگر مچ بشوند نوعی سوال در ذهن ایجاد می‌شود خب حالا که...
  6. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست تگ انحصاری برای رمان | تالار رمان

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/39753/ درخواست تغییر تگ فرعی رمان رو داشتم ا رمان اصلاح شده
  7. ZeinabHdm

    اختصاصی پرسش و پاسخِ کارگاه‌ گويندگي

    سلام عزیزم من توی گفت و گوی تبلیغاتی با خبری مشکل دارم، چطور باید یک متن رو خبری و تبلیغاتی بگیم؟
  8. ZeinabHdm

    پایان‌نقدوبررسی نقد اولیه رمان کالویت | منتقد: Zeinab

    متن، احساس عاشقانه بین اهورا و مهتاب، توصیفات و... همگی خوب بودند؛ نمیگم قلم شما قوی نیست، اتفاقا بلدید کلمات را در جای مناسب به کار ببرید، تنها چیزی که این وسط کمی آزاردهنده است فقط و فقط پرداختن فضا و شخصیت هاست. مثال هم زدم، صاحب مجموعه نگهداری از دختران که پدر اهورا باشد؛ فقط یک بار و در یک...
  9. ZeinabHdm

    پایان‌نقدوبررسی نقد اولیه رمان کالویت | منتقد: Zeinab

    سلام و وقت به خیر خدمت شما نویسنده گرامی در مورد شخصیت پردازی: - ببینید شخصیت پردازی فقط در پرداختن توصیفات ظاهری نیست، کاراکتر وقتی به خواننده معرفی می‌شود؛ خواننده باید کاراکتر را کامل بفهمد؛ من نمیگم شما شخصیت را معرفی نکردید؛ شخصیت‌ها معرفی شدند اما دانسته‌های خواننده در مورد شخصیت‌ها اندک...
  10. ZeinabHdm

    چالش [تمرین نویسندگی]9️⃣

    - می‌دونی غمگین‌تر از تنهایی خودت چیه؟! غمگین‌تر از تنهایی، آغوش سکوتیه که خونه‌ای خاموش رو در بر گرفته؛ آره سکوتی که توی تنهایی‌ات فریاد می‌زنه به مراتب غمگین‌تر از خود تنهاییه.
  11. ZeinabHdm

    صندلی داغ سری ۱۲۸ | بی صدا

    وای ممنون از لطفتون🥰
  12. ZeinabHdm

    پایان‌نقدوبررسی نقد اولیه رمان کالویت | منتقد: Zeinab

    نقد اولیه ارکان اولیه‌ی رمان ۱. عنوان رمان کالویت: عنوان رمان در یک کلمه گفته شده و بدون کلیشه است، اسم رمان قابلیت جذب خواننده را دارد و عنوان رمان که به صدایی سرد تشبیه شده به کل محتوای متن، خلاصه و مقدمه وصل می‌شود؛ در این زمینه نویسنده قدرت خود را در انتخاب عنوان به جا و زیبا که متناسب با...
  13. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست نقد شورا | رمان کوتاه و داستان کوتاه

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/40475/ درخواست نقد داستان کوتاه مرگ ماهی
  14. ZeinabHdm

    اطلاعیه درخواست نقد داستانک

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/40475/ سلام درخواست نقد داستان مرگ ماهی تاریخ 29 نیز ماه 1404
  15. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    لیوان چای را از داخل سینی برداشت؛ چشم غره‌ای رفت و گفت: - چایی اون دفعه رو نخوردی، فکر نکن نفهمیدم؛ من بدم میاد چیزی برداری نخوری؛ اگه دوست نداری برندار، یا اگه برداشتی بخور؛ اون موقع چیزی نگفتم چون دیدم ناخوشی. سری پایین انداختم و لب زدم: - بله ببخشید. سوالی پرسیدم: - اینجا چرا اینجوریه؟! حتی...
  16. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    مرد سری تکان داد و از جایش برخاست. راننده تاکسی را رد کردم، مابقی پول را پس داد و از آن محل دور شد؛ سپس به سمت محلی که قدرت از آن یاد کره بود، رفتیم. خانه‌ای با دری زنگ زده انتهای کوچه‌ی خاکی به چشم می‌خورد؛ بوی مواد و لجن از همان ابتدای کوچه مشامم را می‌آزرد؛ گرد غم و فلاکت و کثافت خاک کوچه را...
  17. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    با برگشتنم مردی با ریش طویل در مقابلم سبز شد؛ رد چاقو در جای جای صورتش به همراه ظاهر غلط اندازش او را اوباش و لاابالی معرفی می‌نمود؛ با صدای فوق‌العاده زمختش درون صورتم نشخوار کرد: - فرمایش؟! سعی کردم آرام و با متانت سوالم را بپرسم تا عصبی‌اش نکنم؛ بنابراین گفتم: - من دنبال آدرسی که توی این برگه...
  18. ZeinabHdm

    خوب رمان ساقدوش | زینب هادی مقدم

    عصر هنگام وقتی مادر و بقیه از راه رسیدند؛ محسن و مروارید هم خود را به نوعی تلپ و خودشان خودشان را دعوت کرده بودند؛ بساط شام که حاضر شد، محسن مثل قحطی زده‌های ندید بدید به سمت سفره حمله ور شد؛ دست پیش بردم و گفتم: - هی آروم، بزرگ تری کوچیک‌تری گفتن. سپس رو به مادر کرده و بی توجه به تذکر مادر که...
عقب
بالا پایین