نتایح جستجو

  1. M

    دنباله‌دار ツ ✌ تـا حــالا شــده؟؟ ✌ ツ

    بله« ۲ شب » تا حالا شده به یه چیزی بخوای و برسی؟
  2. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    میز چرخ‌دار پیش آمد و قامت ظریف او هم میان چهارچوب نقش بست. و غاشیه بی توجه به تاول ترکیده و نم خون در مشت جمع شده‌اش غلنج گردنش را شکاند و برخواست. دخترک با عزمی راسخ مطمئن از دوربین‌های مخفی خاموش در اتاق قدمی برداشت. سینه‌اش یک باره همراه نفس آزاد شده‌اش تکان خفیفی خورد: - می‌شنوم. هرکس جز آن...
  3. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    ماهور کنار او که رسید کمرش را به میز تکیه داد و خیره در نیم رخ برافروخته‌ی غول رعد آسا گفت: -‌ می‌خوام بدونم فقط منم که قربانی میشم؟ -‌ دونستن آخر این بازی به چه دردت می‌خوره؟ -‌ فقط منم که بر باد رفته میشم؟ نه او قصد کوتاه آمدن نداشت غاشیه هم بی‌مهابا سمتش بازگشت و با فاصله‌ای قیچی شده نگاه در...
  4. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    یک تای ابروی خوش حالت ماهور بالا پرید و عقب رفت: - چی؟ او را نادیده انگاشت و مجدد صاف و صامت نشست و روانویس را بر کاغذ حرکت داد. گویی که نمک بر زخمش پاشیده باشند با درد لحظه‌ای پلک بر هم گذارد و آن شئ بخت برگشته را طوری بر میز شیشه‌ای کوباند که ترک برداشت. ماهور رگ برجسته‌ی دستانش را که مشاهده...
  5. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    از در که بیرون رفت گوشی را به دست دیگر سپرد و خطاب به آذینِ معترض پشت خط لب زد: -‌ برام مرخصی رد کن من باید مامان رو ببینم! -‌ دِ آخه دختره‌ی کله‌خر اگه بلایی سرت بیاره چی؟ خواهر بزرگترش بود و حق داشت نگران باشد؛ حس شیرینی زیر پوستش دوید و کلاه پالتو را روی مقنعه‌اش انداخت: - حواسم هست رسیدم...
  6. M

    ♡ تولدت مبارک دو سال کوچک‌تر ♡

    تبریک ✨?
  7. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    پاسخی نشنید و پره‌های بینی‌اش از خشم و عتاب گشاد شدند. شاکی و حرص‌آلود لب میزد حینی که دستش را در هوا تکان می‌داد: - من رو مسخره‌ی خودتون کردید؟ خب وقتی... هعی! از ناگهانی ایستادن غول رعد آسا یکه‌ای خورد و به تندی سر عقب کشید تا فاصله‌ی بریده را خط بزند. دیدگانش درخشید فارغ از هیاهوی ذهنی نگاه...
  8. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    هر چقدر سعی کرد نتوانست به دلیل عدم آنتن لوکیشن را برای خواهرش بفرستد، غروب بود و آسمان نارنجی رنگ تبسمی روی لب‌های قهوه‌ای‌اش نشاند. و بی‌حواس به غاشیه‌ای که پشت سرش می آمد گفت: - اسم واقعیتون چیه؟ قدم سست کرد و پوست کنار ناخونش را جوید و باز هم سماجت کرد: - معنی غاشیه یعنی چی؟ باد غرغر کنان در...
  9. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    لب پایینش را به دندان گرفت و اندیشید چرا ماهور در این باره حرفی به او نزده است مگر نه این‌ که مادرش ناپدید گشته بود؟ باری دیگر به پیام او خیره شد و سر کج کرد باید هر چه زودتر ختم قائله را اعلام می‌کرد نباید می‌گذاشت آن بی‌گناهان به این هتل بیایند. در اتاق که بر هم خورد صندلی را چند درجه چرخاند و...
  10. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    - بلایی که سرش نیاوردید؟ یکی از آن دو نفر با نیشخندی قلاب‌های دستش را مقابل سینه شکست و گفت: - سپردیم به شما رئیس! ماهور مجدد اتاق را با کنجکاوی توام از خطر آنالیز کرد. پنجره‌های که با روزنامه پوشانده شده بودند و گاز پیک‌نیکی پایین آن خبر از قدمت قدیمی آن جا داشت. سقف پوسیده و گویی هر لحظه...
  11. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    غاشیه با آن دست‌های تنومندش راه فراری برای یک گنجشک نگذاشته بود. سر نزدیک آورد و باری و باری دیگر طره‌ی بلند موهایش روی پیشانی سر خورد و در پس انبوه اخم ابروهایش خشم او را سرازیر کرد: - مردی که بر اثر نوشیدنی زیاد سنگ‌کوب کرد. این به من ربطی نداره، خودش زیاده روی کرد! فک و چانه‌ی منقبض ماهور...
  12. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    دختر خواست دهان باز کند که کفتاری دیگر او را از پشت در زنجیر گرفت و کنار گوشش لب باز کرد: - بعد چند روز یه تنوع برامون میشه! خودم تو رو رام می‌کنم دختر کوچولو! اشک تا پشت پلک‌های ماهور بالا آمد با پا به دیوار کوباند، تغلا کرد، جیغ‌های هیستریک و خفه‌ای می‌کشید، ابریشم‌های پریشان و پیشانی‌اش عرق...
  13. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    عطر نم باران ادغام شده با خاک در چهره‌ی جمع شده‌اش منتشر می‌شد‌. مردمک‌هایش در کاسه چرخید و با رخوت مژه بر هم زد و پلک گشود. گردنش را با دردمندی گرفت و سرجایش نشست، پیرامون خود را از دیده گذراند و اندیشید در این کلبه چه می‌کند؟! بی هیچ پتو و بالشتی بر زمین سنگی خوابیده بود و حال توقع داشت از بدن...
  14. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    نگاه بارانی و سیاهی شب هر کدام حرف‌هایی داشتند اما این غاشیه بود که مانند همیشه به تاخت حرف‌هایش را می‌زد. - هنوز که زنده‌ای! گونه‌ای این جمله را بر زبان آورد که چهره‌ی دخترک با انزجار جمع شد، زبان از سقف دهان رها شد و او هم خشم آلود گفت: - بذار برم، وگرنه اگه خودم فرار کنم یه راست از اینجا میرم...
  15. M

    raison d'être

    فرفری کیوت تولدت کلی مبارک ? به آرزوهای قشنگت برسی✨??
  16. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    ساعتی می‌گذشت و همان طور که سوک دیوار مورچه‌ی کوچک روی زمین را دنبال می‌کرد، نوای موبایل، او را به دنیای پوشیده از لجن و شالودگی آورد. گردنش کج شد و با اجبار به غاشیه‌ای چشم دوخت که با اخم‌هایی در آغوش گرفته پاسخ داد: - چه خبر؟! و نیم نگاهی به ماهور کنجکاو و متفکر انداخت و بیرون رفت، دخترک به...
  17. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    به مسیر او که سمت مقصد راهی می‌شد نگریست و آه بی اراده‌ای از سینه بیرون داد. بی توجه به پیام‌ها و تماس‌های پی در پی خواهرش، شماره‌اش را گرفت وصدایش پس زمینه‌ی آوای گوش خراش و غرغر مانند او شد: - بیا، کوچه‌ی نسترنم! پشت دستی روی پیشانی خشکیده‌اش کشید حرارت از آن شعله می‌زد و نوا داشت که جواب پس...
  18. M

    اتمام یافته رمان غاشیه| Mohadeseh.jh کاربران انجمن کافه نویسندگان

    و به سرعت فرار را بر قرار ترجیح داد، داخل اتاق کوچکشان شد و در آن که به وسیله‌ی باد بر هم کوبانده شد، روی تخت نشست و شماره‌اش را بی فوت وقت گرفت، خیره به عکس مادرش که میان آن‌ها با سرخوشی لبخند می‌زد مات ماند که نوای مرد گوش و هوش او را نیز کرد: - سلام! قاب را برداشت و با زدودن پیراهن خاکی، آن...
  19. M

    تولدت مبارک داروین

    تبریک میگم✨ با آرزوی موفقیتای روز افزون ?
عقب
بالا پایین