چشم هایت را می بوسم و قاب عکس را سر جایش می گذارم.
آهی می کشم و انگار زمین زیر پاهایم نا متعادل می شود.
چشم هایم در کاسه آتش می گیرند و ریه هایم با تمام توان در جست و جوی هوا دست و پا می زنند.
اما دریغ از دانه ای مولکول اکسیژن!
گویی ذهن آشفته ام نفس کشیدن را فراموش کرده است...
آری بدون تو، دَم...
به اتاق بر می گردم و قاب عکس ات را بر می دارم
به چشم هایت خیره می شوم
چشم هایم در تقلای خیس شدن اند اما نه! هرگز!
لب هایم را به خنده وادار می کنم و تو از درون قاب به من لبخند می زنی!
دوباره قاب را ور انداز می کنم.
همه چیز خوبست جز آن پاپیون مشکی کنار عکست که زیادی توی ذوق می زند.
راستش را بخواهی...
درِ کوچک تراس را باز می کنم و رَدِ خفیف وینستون آبی مرا به زیر سیگاری کریستال و فندک طلایی ات می رساند.
به گَرد ظریف نشسته روی فندک زل می زنم،
و گویی این مکعبِ براقِ فلزی، هنوز باور ندارد که بالای خاکستر آخرین نخ سیگارت نشسته است…
اصلاً چه کسی باور می کند؟!
به سیستم صوتی نقره ای گوشه اتاق زل می زنم.
بلندگوهایی که مدتی است الرحمن و طه و واقعه می خوانند...
بلندگوهایی که همیشه شادترین آهنگ هایت را برایمان پخش می کردی و ما را وادار به شاد بودن…
و ما شاد بودیم حتی به ظاهر!
و ماضی بودن افعال این دلنوشته مثل خوره روحم را تراش می دهد!
درِ کمد لباسهایت را باز می کنم
و کت و شلوار های اتو کشیده ات قلبم را نشانه می گیرند.
کت طوسی خوش دوختت را در آغوش می گیرم،
و بوی خوش عطر تام فورد روح بی جانم را به پرواز در می آورد و مرا می برد تا روز های خوش بودنت…
گیانم، آنقدر دنیای بازماندگانت را عطر آگین کرده ای که سلول به سلول خانه بوی...
گلدان پتوس کنار تختت را بر می دارم و گلبرگ های سبز و با طراوتش را لمس می کنم.
ساقه تازه جوانه زده اش را از نظر می گذرانم.
نیشخندی روی لب هایم می نشیند و گلدان را با حرص سر جایش می گذارم.
همیشه نگران خشک یا پژمرده شدنش بودی.
و حالا حال این گلدان عزیز کرده ات از همه ی ما بهتر است…
چه تراژدی مضحکی!
قدم جلو می گذارم. روی تختت می نشینم و ساتن لطیف ملحفه اش را لمس می کنم.
چشم هایم را می بندم و تو را تجسم می کنم در حالی که آن پیراهن خوش رنگت را پوشیده ای و روی تخت دراز کشیده ای تا خستگی در کنی.
و همه می گفتند یشمی به تو می آید…
نامم را زمزمه می کنی و صدایت لب هایم را به لبخند وا می دارد.
چه...
درِ اتاقت را باز می کنم و بودن همه چیز نفسم را بند می آورد…
بودن همه چیز جز تو…
نفس عمیقی می کشم و تو را با بند بندِ وجودم لمس می کنم
عطرت را از لوبِ پیشانی عبور می دهم
به مغز می رسانم
و تصویر خندانت در خاطرم نقش می بندد!