(نامه ای به من که .....)
من آن «قاصدکِ» بیقراری میشدم که وطناش آغوشِ باد است. همان که ریشه در بندِ خاک نمیدواند تا مبادا از پرواز جا بماند. سبکبال و رها، حاملِ نجواهای مگویِ آدمیان، که تمامِ داراییاش را به دستِ نسیم میسپارد تا شاید در گوشهای از این جهان، آرزویی خسته را به مقصد برساند...