نتایح جستجو

  1. ذهن هراس

    تولد تولد ریحانا انجمن

    ممنونم عزیزم
  2. ذهن هراس

    تولد تولد ریحانا انجمن

    ممنونم عزیزممممم
  3. ذهن هراس

    تولد تولد ریحانا انجمن

    سلام عسلمممم مرسی عشقم خیلی خوشحالم کردییییی وجودت برام همیشه عزیزه🥹🥹🥹😍
  4. ذهن هراس

    تولد تولد ریحانا انجمن

    ممنونم عزیزم خیلی خوشحالم کردی تو خودت برام بهترین کادوی دنیایی😉😉
  5. ذهن هراس

    تولد تولد ریحانا انجمن

    سلام عزیزم دلم ممنونم فدات بشم من الهی تو که باشی بهترین هدیه دنیایی🥰🥰 زیباترین حرفت را بگو شکنجه‌ی پنهان سکوتت را آشکار کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانه‌ای بیهوده می‌خوانید.- چراکه ترانه‌ی ما ترانه‌ی بیهودگی نیست چرا که عشق حرفی بیهوده نیست. حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید به خاطر فردای ما...
  6. ذهن هراس

    تولد تولد ریحانا انجمن

    وااااای مرسی بچه ها خیلی خوشحالم کردیننن :گریه::گریه::گریه::گریه::گریه::گریه:
  7. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    هانس لبخندی آرام زد. لبخندی که در آن امید و ترس با هم عجین شده بودند: -‌ لیلیومِ عزیز... دیروز کسی رو ملاقات کردم. دختری که دوستِ پدرم بود. اون هم در ایامِ جنگ با پدرش به این‌جا مهاجرت کرده بود، اما حالا که اوضاعِ آلمان آرام شده تصمیم داره برگرده. اون از من خواست که اگر دوست دارم همراه‌شون به...
  8. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    هانس با لبخندی از او تشکر کرد و خانه‌یِ مجلل‌شان را ترک کرد. تا آخرِ شب تمامِ نامه‌هایِ شرکتِ پست را به دستِ صاحبانشان رساند اما ذهنش جایِ دیگری بود. افکارش مثلِ پروانه‌هایی در گردباد به دورِ پیشنهادِ امیلیا می‌چرخیدند. بماند و با عشقش زندگی کند؟ یا دلبرکش را ترک کند و به سویِ آینده‌یِ‌ درخشانش...
  9. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    امیلیا خنده‌ای دلربا سر داد. خنده‌ای که در آن نوستالژیِ روزهایِ از دست رفته موج می‌زد. -‌ مگه میشه شما رو نشناسم؟ من اون موقع شما رو زیاد دیده بودم. صورتتون رو خوب به یاد دارم، هرچند الان بزرگ‌تر شدید. بگین ببینم، پدرتون الان کجاست؟ یادآوریِ پدر مثلِ موجی از غم بر چهره‌یِ هانس نشست. چشمانش برای...
  10. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    هانس با یک «باشه» کوتاه، نامه‌ها را برداشت و راهیِ خیابان‌هایِ شهر شد. یکی از نامه‌ها، او را به منطقه‌یِ اعیاننشینِ نورماندی رساند. جایی که خانه‌ها، مثلِ کاخ‌هایِ افسانه‌ای با باغچه‌هایِ سرسبز و درهایِ آهنیِ پرنقش و نگار در کنارِ هم قد کشیده بودند. هانس لحظه‌ای مقابلِ یکی از این خانه‌ها ایستاد و...
  11. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    لیلیوم سرش را پایین انداخت و با انگشتانش بی‌هدف شروع به بازی کردن با لبه‌هایِ لباسش کرد. شرم مثلِ موجی گرم، گونه‌هایش را سرخ کرده بود. -‌ هیچی... من فقط... فقط دیشب و امروز، خیلی نگرانت بودم. تو... تو به خاطرِ من، این وضعیت رو داری. من باعث شدم پدرم تو رو بزنه و صورتت این جوری داغون بشه... اومدم...
  12. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    اما برناردو در میانِ غرشِ خشم حرفِ کسی را نمی‌شنید. بعد از چند دقیقه نفس‌زنان از کتک زدنِ هانس دست کشید و با چشمانی که هنوز از خشم می‌سوختند، به او خیره شد. هانس، با صورتی کثیف و لباسِ پاره رویِ زمین افتاده بود. گوشه‌یِ لباسش جر خورده بود و خونِ تازه‌ای از کنارِ لبش جاری شده بود. برناردو با...
  13. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    هانس که متوجه‌یِ پافشاری و لجاجتِ شیرینِ او شده بود، با خنده گفت: -‌ اشکالش برای تو نیست، برای من هست! آخه چه قیافه‌ای میشه من با این سن و سال، بینِ اون همه بچه برم بازی کنم؟ لیلیوم لحظه‌ای نگاهش کرد و بعد با شیطنتی که از تهِ دلش می‌جوشید به آرامی به بازویِ هانس تقه‌ای زد. -‌ به نظرِ من هیچ عیبی...
  14. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    بعد از صرفِ ناهار، لیلیوم با کیفِ پولش به سمتِ پیشخوان رفت و حساب را پرداخت کرد. هانس خواست مقاومت کند، اما می‌دانست که لجاجت با لیلیوم مثلِ ایستادن در برابرِ موجِ دریا بی‌فایده‌ست. پس سکوت کرد و فقط با نگاهی پر از تشکر او را بدرقه کرد. هر دو از رستوران بیرون آمدند. هوایِ بعدازظهر هنوز گرمایِ...
  15. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    تا آماده شدنِ غذا، هانس سعی کرد نگاهش را به جای دیگری بدوزد. به دانه‌هایِ چوبِ میز، به خطوطِ رویِ دستش، به هرچیزی جزِ چشم‌هایِ لیلیوم اما نمی‌شد. نگاهش ناخودآگاه مثلِ یک آهنربا به سمتِ او کشیده می‌شد. آن چشم‌هایِ آبیِ کم‌رنگ زیرِ آن پلک‌هایِ سپید مثلِ دو دریاچه‌یِ یخ‌زده، او را به اعماقِ خود...
  16. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    همان لحظه صدای کلفتِ برناردو از پشتِ در فضای آشپزخانه را پر کرد: -‌ لیلیوم! کجایی دختر؟! لیلیوم با اضطراب به سمتِ در نگاه کرد. با شتاب دست‌های خیسش را به پیشبندش کشید و به سمتِ هانس برگشت. -‌ ببخشید باید برم... . و با همان عجله آشپزخانه را ترک کرد. هانس برای لحظاتی در میانِ بخارِ غذا و بویِ...
  17. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    -‌ خیر، ولی شاید بتونه مبدأِ من اینجا باشه. زن سکوت کرد تا ادامه‌ی حرف‌هایش را بشنود. هانس نفس عمیقی کشید و گفت: -‌ اسم من هانس مولر هست. نیازمندِ کار هستم. اگه امکان داشته باشه، دوست دارم اینجا مشغول به کار بشم. زن با نگاهی از سرِ تردید، سری تکان داد. -‌ متأسفم، ولی من به کارگرِ تازه‌ای نیاز...
  18. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    ده دقیقه برای هانس، مثل یک قرن گذشت. نفسش را حبس کرده بود و به صداهای پشت خط گوش می‌داد. تا اینکه دوباره صدای پیرمرد، با لحنی که دیگر گرمایِ پیش را نداشت پیچید: -‌ خیر... متأسفم جوان، ما هیچ نامه‌ای با این نام و نشانی نداریم. زمین زیر پایش خالی شد و تمامِ وجودش در یک لحظه، به ته چاهی تاریک سقوط...
  19. ذهن هراس

    در حال تایپ او هرگز نمی‌میرد|ریحانا دارلینگ

    هانس با تعجب به او نگاه کرد و گفت: -‌ شما که خودتون حساب کردید! برناردو با همان اخمِ همیشگی که مثل یک چینِ عمیق روی پیشانی‌اش جا خوش کرده بود، سری تکان داد و گفت: -‌ حساب کردم، ولی به حساب‌های خودم اعتماد ندارم. تو هم یه دور ببین کم و کسری نداره؛ می‌خوام پولِ مالیات و کرایه رو بدم. هانس این...
عقب
بالا پایین