دلی مانند آب زلال...
همچون عشقی در آن جای گرفته بود با تقوا عشقی همانند، خاطراتی سیاه و سفید عشقی که زمانی اتمامش احتمالی نداشت.
خاطراتی که با یاد تو اکنون میگذرند.
افکاری که در تو غرق ماندهاند.
همیشه میترسیدم تورا از دست بدهم امّا روزی باید به این ترس روی میآوردم، و آن روز هم الان بود بر زبانم این بود که او همیشه در کنارم هست و به جای قلبم به او اطمینان آوردم که بیخود بود.
انگار حس خاصی در کنارت داشتم که اکنون ندارم.
حس میکردم....کنار تو زندگی زیباست،
و با بودنت دنیایَم همانند رنگینکمان هفت رنگ هست.
امّا نمیدانستم این رنگی که عشق دروغین را لابهلایش پنهان کرده هست روزی با جملهای کوتاه که برایم طولانی بود، نمایان میشود.
قولَت به من ماندن بود.
پایدار نماند این قول و تا این هنگام عملی نشد، اکنون پی بردهام حرفهایی از روی اجبار به من بود راهی بود که انتهایش به دروغ ختم میشد.
میدانستم این حسی که اکنون دارم چیست حس پایان همه چیز.
حسی که به تو داشتم از روی علاقه بود و اکنون تبدیل به تنهایی و تنهایی، تبدیل به نفرت شده هست.
امّا تو حسَت را درک نخواهم کرد حسی دروغین بود برایم که از درون همیشه من را عذاب خواهد داد و باعث پوچی و نابود شدمم خواهد شد.
سلام وقت بخیر بله حتما به نکات دقت میکنم و همین الان ویرایش میکنم کل دلنوشتمو و چیزهای اضافیشو پاک میکنم و دوباره تایپ میکنم
اما متاسفانه من خیلی وقته دوبار درخواست جلد داده بودم ولی هیچ کس جوابگو نبود😊