همه این سالها پیش خودم بود...هیچوقت نتونستم دورش بندازم.
چند قدم عقب رفت. انگار حق نزدیک شدن نداشت.
نگاهش روی زخم قدیمی کنار دست او ماند. بعد بی صدا آستین خودش را پایین کشید. همان جا، همان رد...
اگه هنوز دیر نشده... بزار از این به بعد، هربار که دردش گرفت، من هم کنارش باشم.
سکوت میان شان نشست...