ایزانامی توانسته بود حرفهای آن دو را کم و بیش بشنود. حیرتزده بود و احساس سرگردانی میکرد. اوسامو را دوست داشت، اما نه آنقدر متعصب که از سوختن معشوقهاش خوشحال شود. در دلش میگفت: "دختر بیچاره!" و در مغزش میگفت: "هیچ عشق آتشینی سرانجام خوبی ندارد." فقط میدانست آنقدر نگران حال اوسامو نیست که...