النا! پس اسم او النا بود. جرقهی کوچکی در چشمان آبی آریا زدهشد. حال که خود او بحث را باز کردهبود، اشکالی نداشت که آریا آن را ادامه دهد. برای همین پایش را روی پای دیگرش انداخت و با گرفتن ظاهری متأثر گفت:
- روز بدی بود... اما بخیر گذشت.
سپس نگاهش را به محبوبه داد که با بغض به اتاقی در طبقهی دوم...
در با صدای تیکی باز شد و آریا وارد حیاط خانه شد. در نگاه اول، خانهی آنها چون قصری وسط حیاط بزرگشان میدرخشید. خانهای با نمای آبی تیره و مشکی که همانند کوهی از غم بود، دور تا دور آن خانه را چون
باغی پر از گل و درخت درست کردهبودند که به زیبایی آنجا میافزود؛ اما در آن عصر غمانگیز که انگار...
آریا چشمانش را بست و سعی کرد خندهاش را کنترل کند که نتیجهاش، طرح لبخندی روی لبش شد. سپس با لحنی پر از خنده گفت:
- میخوام برم ملاقاتش.
احد مچگیرانه ابرو بالا انداخت و طعنه زد:
- اِه؟ بعد از چند روز یادت افتاده؟
آریا پوفی کشید و آرام با کف دست ضربهای به فرمانِ ماشین کوبید و حرصی گفت:
- بابا...
دارا سرش را عقب برد و با صدا خندید. آریا نیز از لفظ مونالیزا خوشش آمدهبود، آن صورت کشیده و ظریف واقعاً برازندهی این اسم بود؛ هر چند که لبخندی در تابلوی صورت او وجود نداشت. بردیا با نیشی باز که دندانهای سفید او را به نمایش گذاشتهبود، گفت:
- آریا کچل شی اگه بری ملاقاتش و من رو با خودن نبری...
بردیا زودتر از آن دو برخاست و متفکر انگشت اشارهاش را روی لبش گذاشت و گفت:
- نظرتون چیه خودم رو به مریضی بزنم؟
آریا همراه او بهسمت در رفت و با اخمی کوچک گفت:
- دفعه قبل خودتو به مریضی زدی، یادت نیست؟
دارا دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و هنگام خروج از کلاس چشمکی به دختری که دم در ایستادهبود،...
اشک باری دیگر از گوشهی چشمهای محبوبه چکید. در تمام مدت پابهپای دخترک زخمدیدهاش گریستهبود و حال دیگر جانی در تن نداشت. پایین تخت نشست و برای اتفاقی که هنوز هنوزه تاثیر وحشتناکش را روی آنها داشت، غصه خورد. در اتاق آرام باز شد و پدر النا سرکی به داخل اتاق کشید، آثار خستگی روی چهرهاش نمایان...
دراز کشید و دستانش را روی هم گذاشت، چانهاش را روی ساعدش گذاشت و با لبخندی کوچک که مدام پنهانش میکرد، رو به دفترچهی مقابلش گفت:
- بهت اعتماد ندارم.
لبخندش بزرگتر شد.
- راست میگم اعتماد ندارم!
سرش را بلند کرد و دستش را آرام روی جلد آبی دفترچه کشید، دست دیگرش را زیر چانهاش زد و با لحن خاصی...
مرد جوان وقتی که نگاه خیرهی او را دید، لبخندی محو زد و آرام سرش را بهسمت راست و چپ خم کرد، تیلههای مشکی دخترک نیز حرکت او را را دنبال کرده و تکان خوردند. ناگهان به خود آمد و با خجالت سرش را پایین انداخت. از تأسف لبش را گاز گرفت و شروع به لعن و نفرین خود کرد. آریا وقتی این حرکت او را دید...
آریا دوید، از کنار سلف و از میان دختران و پسران که وارد آنجا یا از آنجا خارج میشدند، گذشت. پشت ساختمان سلف کاملاً چمنکاری شدهبود و گوشهگوشهی آن نیمکت یا آلاچیقهای کوچکی وجود داشت. درختان سرسبز دور تا دور مسیری که به نیمکتها میرسید، چون سربازانی ایستادهبودند و تابلوهای راهنمایی که...
رد شد و بهسمت پشتِ سلف و بوفهی دانشگاه که فضای دنج خالی و سرسبزی برای مطالعه و وقت گذراندن با دوستان بود، رفت. پسر جوان دلش میخواست دنبال دخترک برود که چون رز سرخی از مسیری که دو طرفش درخت و سبزه بود، میگذشت؛ اما با دیدن چشمان منتظر دوستانش اندکی درنگ کرد. سپس برگشت و مسیر خلاف دلبر را پیش...
- با پسرت حرف بزن و بگو که آخرین بارش باشه که به من گیر میده؛ وقتی من سرم تو کار خودمه، اونم سرش تو کار خودش باشه.
محکم و جدی حرفش را زد و سپس با عصبانیت بیشتری از اتاق خارج شد و چند دقیقه بعد، صدای برخورد محکم در اتاقش آمد. نازنین ابرویی بالا انداخت و با تعجب نگاهی به دهان باز آریا انداخت:
-...
***
نازنین با دقت و ملایمت، آرام باند را دور بازوی آریا پیچید. آریا نگاهی به باند انداخت و با اعتراض گفت:
- مامان سفتش کن، باز میشه.
نازنین اخمی کرد و گرهای به باند زد؛ سپس بهسمت کمد لباس پسرش رفت، در همان حال گفت:
- اینقدر با من یکی بهدو نکن، محکم ببندم زخمت درد میگیره.
کمد لباسش را باز...
در خانه النا معذب بود، بالأخره یک روز تصمیم خروج از خانه را گرفت و حال با مکانهای جدید و آدمهای جدید آشنا شده. اکنون نیز در خانهی بزرگ، مقابل غریبههایی نشستهبود و مدام ناخن میجوید. پدرش وقتی حالات او را دید که با چشمهای گرد که درونشان ترس، حیرت و کنجکاوی موج میزد؛ گوشه کنار خانهی احد را...
امین، پدر النا، با بغضی سهمگین بهسمت او یورش برد و دخترکش را سخت در آغوش گرفت. با عشق و ترس بوسه بر موهای پریشان عزیزش گذاشته و با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- کجا بودی بابا؟ تو منو کشتی همه کسم... منو کشتی!
مادر النا هقهقکنان دست دخترکش را گرفت که النا با دیدن او، از آغوش پدرش در آمد و در بغل...