بار مادربزرگ با اصرار و قربان صدقه مرا به خانهاش میکشاند. تنها بود و تنها دلخوشیاش، سر زدنهای گاهگاه نوههایش بود. خانهاش بدون ما سوت و کور بود؛ انگار دیوارهایش همیشه منتظر کسی بودند. پیچکهای نزدیک درب ورودی با دیدن مهمان، سبزتر جلوه میکردند و چای تلخ، وقتی توی فنجان پذیرایی ریخته میشد،...