زمان، زخمیترین دیوارِ این غارِ سربی است؛ و من با انگشتانی خسته، بر پیکرِ سردش نت میتراشم تا سکوت، آوازِ خویش را از یاد ببرد.
آن دوردست، شکافی از نور دهان گشوده است؛ اما من فریبِ رهاییِ آسان را نمیخورم، زیرا هر صعودی که بهایش خاموشیِ جان باشد، سقوطی دیگر است.
من نمینوازم تا زمان را بازدارم؛...