«هنگامه؟ چطوری از این شهر دل بکنم؟ تهران زندگی کردن سخته. مامان قبول نمیکنه همینجا خونه بگیریم و زندگی کنیم.»
حضورش رو حس کردم. دستش رو دور شونههام انداخت و من رو به خودش فشرد. آروم اما مطمئن در جوابم گفت:
«میفهمم مژده اما میدونی، گاهی قدمهای بزرگی که توی زندگیت برمیداری باعث شروع اتفاقات...