نتایح جستجو

  1. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: malihe

    ممنون عزیزم دارم ویرایش میکنم فقط اینا رو با فاصله بنویسم یا نیم‌فاصله؟ مژده‌جان یا مژده‌ جان؟ مژده‌خانم؟ خاله‌فتانه یا خاله فتانه؟ آقاامیر یا آقا امیر؟ اینا رو شک دارم و نکته‌ش جایی به چشمم نخورد
  2. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: malihe

    سلام عزيزم خوبي؟ ببخشيد مدتي نبودم، اره ممنون ميشم نمونه بهم نشون بدي كه كجا رو نبايد نيم فاصله ميذاشتم يا زير خط و اينا تا اصلاح كنم
  3. fati-ai

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    سلام، درخواست تگ دارم :gol narenji: https://forum.cafewriters.xyz/threads/45092/
  4. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: malihe

    سلام عزیزم، در حال ویرایش پارتهای قبلم🥲
  5. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: malihe

    باشه عزيزم، ويرايش ميكنم و بهتون اطلاع ميدم
  6. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: malihe

    سلام عزیزم‌من‌میتونم درخواست تگ‌بدم؟
  7. fati-ai

    نظارت همراه رمان سایه‌نواز | ناظر: malihe

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/45092/post-469494 سلام شبتون بخیر. پارت 1 تا 18بارگذاری شده بود. پارت 19 و 20 امشب بارگذاری شد. ممنونم.
  8. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «هنگامه؟ چطوری از این شهر دل بکنم؟ تهران زندگی کردن سخته. مامان قبول نمی‌کنه همین‌جا خونه بگیریم و زندگی کنیم.» حضورش رو حس کردم. دستش رو دور شونه‌هام انداخت و من رو به خودش فشرد. آروم اما مطمئن در جوابم گفت: «می‌فهمم مژده اما می‌دونی، گاهی قدم‌های بزرگی که توی زندگیت برمی‌داری باعث شروع اتفاقات...
  9. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    لیوان خالی رو روی میز گذاشتم. پلک‌های سنگین و خسته‌م روی هم قرار گرفت و نفس عمیقی کشیدم؛ نفسی که آوای حسرت داشت، حسرت کمی آرامش، کمی دلخوشی، کمی اتفاق خوب. با حس لمس شدن نوک انگشت‌هام، چشم‌هام رو باز کردم. هنگامه به سمتم خم شده بود و دستش رو روی دست‌های سردم گذاشته بود. خیره بودم به انگشت‌های...
  10. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    در ماشین خاله رو بستم. نگاه نگرانش رو از آینهٔ جلوی ماشین به صورتم دوخت و پرسید: «مژده خاله، حالت خوبه؟» پشت پلکم رو با دو انگشتم فشردم. واقعاً سؤال عجیبی برای این لحظه بود اما خاله‌فتانه چه گناهی کرده بود؟ «آره خاله‌‌جان، خوبم.» و سرم رو پایین انداختم. مامان جلو نشست و بلافاصله گفت: «فتانه...
  11. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    دستم رو به کمرم زدم و نگاهم رو توی اتاق چرخوندم بلکه موبایلم رو پیدا کنم. اصلاً یادم نمی‌اومد آخرین بار کی ازش استفاده کردم و کجا گذاشتمش. با شنیدن صدای مامان که از فاصلهٔ دوری به گوشم رسید، نگاهم به سمت در کشیده شد. «مژده؟ لباس‌هات رو جمع کردی؟ راستی چرا پشت در بودی؟ دیشب بابات چیزی نگفت؟»...
  12. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    لحظه‌ای جلوی چشم‌هام سیاه شد؛ دستم رو به سرم گرفتم. تلوتلوخوران عقب رفتم و سخت نفس کشیدم. قدمی جلو اومد و همین که خواست دست‌هاش رو به تن ضعیف و بی‌جون من برسونه، با صدای گرفته ‌و خش‌دارم گفتم: «نه! برو... خواهش... می‌کنم... این‌دفعه اگه خواستم... بمیرم... جلوم رو... نگیر... برو!» نفسش رو با...
  13. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    با لحن جدی و صدای بمش در جوابم گفت: «خواهش می‌کنم، امیدوارم خوب باشین.» زیر لب خداحافظی کردم، از ماشین پیاده و از زیر نگاه سنگینش بیرون اومدم. آهسته و محتاط جلو رفتم و زنگ خونه رو فشردم. چند لحظه‌ای صبر کردم اما کسی جوابم رو نداد. دوباره انگشتم رو روی زنگ فشردم. یعنی کسی منتظرم نبود؟ کسی نگرانم...
  14. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    به نگین نگاه کردم و خواستم مخالفت کنم که پسر جدید در جوابش گفت: «آخه دکتر گفت بعد از بهوش اومدنشون باهاش تماس بگیرم.» نفس عمیقی کشیدم و سرم رو بالا گرفتم. به پسر که حالا نزدیک ما سه نفر ایستاده بود، نگاه کردم. کلاه کپ مشکی روی موهاش بود که روی چشم‌هاش سایه انداخته بود. به آرومی پلک زدم، دیگه...
  15. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    «وای قربونت برم، چرا گریه می‌کنی؟» یک قدم فاصلۀ بینمون رو پر کرد، دست‌هاش رو دور بدن لرزونم حلقه کرد و محکم در آغوشم گرفت. «عزیزدلم، من کاملاً بهت حق میدم، هر چقدر می‌خوای گریه کن تا سبک بشی.» چه می‌دونست؟ از هزارتوی زندگی من چه می‌دونست؟ تحمل زندگیم سخت بود؛ حالا که به زندگی برگشته بودم،...
  16. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    گلوم خشک شده بود و زبونم نای تکون خوردن نداشت. دختر، لبخند پر مهرش رو به روم پاشید. «میری عزیزم، ولی اول اجازه بده حالت بهتر بشه، شب سختی رو گذروندی، حادثۀ بدی از سرت گذشته! دیشب کلی هذیون می‌گفتی و الان بدنت نیاز به استراحت داره.» «نگین جان درست میگه، نیاز به استراحت دارین، دیشب اصلاً حالتون...
  17. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    پلک‌های سنگینم، تمایل به باز شدن نداشتند. میون زندگی پر دغدغه‌‌ای که داشتم، این سکوت و آرامشی که اطرافم رو فرا گرفته بود، غنیمت بود و لذت‌بخش. البته که این آرامش تا همیشه کنار من می‌موند. واقعاً مرگ به همین راحتی بود؟ دفتر زندگی به همین آسونی بسته می‌شد؟ خوب بود، راضی بودم. شاید از الان به بعد...
  18. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    *** انگشت اشاره‌ش رو روی تک دکمه‌ی آیفون فشرد‌. چند لحظه‌ای صبر کرد و بعد برای بار دوم هم زنگ رو فشرد؛ این‌بار طولانی‌تر اما بی‌فایده بود. با تعجب چند قدم عقب رفت، روی پنجۀ پا ایستاد و سعی کرد از پشت دیوارهای آجری کوتاه، داخل خونه رو ببینه. در بسته، پرده‌ها کشیده و‌ چراغ‌ها به نظر خاموش بود...
  19. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    همیشه کوتاه جوابم رو می‌داد. زبونم رو روی لبم کشیدم و از سر ناچاری پرسیدم: «نمیشه نرین؟ یا... یا با مامان صحبت کنین؟ بابا اگه... .» حرفم با صدای قاطع بابا، ناتمام موند. «خسته‌م و می‌خوام بخوابم، برو بیرون.» ایستاد، پنجره رو بست و به سمت کمد لباسش چرخید. بی‌عاطفه بود، حداقل نسبت به من. پس چرا...
  20. fati-ai

    متوسط رمان سایه‌نواز | اثر فاطمه امينی

    شمارش از دستم در رفته بود اما دو ماهی هست که زندگیم غير قابل كنترل شده. دعوای مامان و بابا در این دو ماه به اوج خودش رسید، جوری که زندگيمون از چيزی كه بود هم بدتر شد؛ مثل جسمی بود که دیگه توان ادامه دادن نداشت و نفس‌های آخرش رو می‌كشید. من كارم سوختن و ساختن بود. كارم بخيه زدن به زخم‌ها بود، حتی...
عقب
بالا پایین