تو همیشهی، همیشه کنار من نبودی ولی من به همان بودنهای کمات هم راضی بودم.
چقدر زود تمام شد! با رفتن تو فقط وهم بودنت همراه من هست و وهم بودنت چقدر زیباست، من وهم بودنت را به بودن واقعیت در کنار خودم ترجیح میدهم.
***
نمیدانم چندمین ماهگرد باهم بودنمان است؛ اما این را خوب میدانم که هیچ روزی را در کنار تو و یا با اوهام تو بد نگذراندهام.
زمانی که میگویم زندگی را برایم به ارمغان آوردهای چرا در باورت نمیگنجد؟
***
مادرم دیروز زیرلب با خودش، از تو سخن میگفت.
میگفت:« خدا خیرش بدهد کاش زودتر پایش به زندگی این دختر باز میشد؛ با آمدنش جان به روح مردهاش داده است.»
مینگری؟ همه تورا هوژین من مینامند و هیچگونه شکی در این وجود ندارد که تو برای من هوژین بودهای.
سلاااام.. خیلی نقد عالیی بود و خیلی ممنون که خوندید و نقد کردید.. حتمن یکسری نکات رو ویرایش میزنم و با توجه به نقد بدرستی پیش میرم😍🌹
خسته نباشید گلی🫶🏻❤
***
هقهقهایم سر به فلک کشیده است از فراق تو.
تا کی باید در این توهم ماند و دم نزد و هیچ نگفت؟
تا کی باید در این زعم بمانم و تاب آورم؟
به این دل واله و عاشق مگر میشود فهماند که تو دیگر نیستی؟ هر بار با خود میگویم نیستی، گمان بودنت به سراغم میآید. ظن و گمان اینکه در کنار تو نشستهام و با ذوق...
***
این چند سال در امید واهی به سر بردهام!
امید برگشتنت.
تو باز نمیگردی و مغز این را فهمیده و پذیرفته است، ولی مگر میشود به این قلب عاشق فهماند که تو باز نمیگردی.
باز نمیگردی و اوهام بودنت چه دلپذیر است.
***
همه میگویند فراموشت کنم! آخر چگونه؟ مگر میشود تو را از یاد ببرم و فراموشت کنم؟ نمیشود. به همان خدایی که همان روز اول گفتی میپرستیاش و میپرستمش نمیتوانم و نمیشود جانان من.
ایکاش بفهمند که تورا نمیشود از یاد برد و فراموش کرد. هر بار که درباره تو سخن میگویند و میگویند باید فراموشت...
اشکهایم آرام همچون مروارید از چشمانم جاری و روی گونههایم فرود میآیند.
چشمانم را روی هم محکم میفشارم، باور نمیکنم که واقعیت است.
باز توهم زدهام!
وهم بودنش چرا رهایم نمیکند؟
دستم را روی سمت چپ سینهام میگذارم و با حس ضربان تند شدهی قلبم، اشکهایم از یکدیگر سبقت میگیرند و تا روی چانهام...
**
با لبخندی تلخ و چشمانی اشکآلود که دیدهام را تار کرده است، به او که چند سانتیام نشسته است و نگاهش به دور دستهاست نگاه میکنم.
باور کنم که توهم نزدهام و یا در خواب نیستم و حال او کنارم است؟
با چه جرعتی گفته بودم که او درمان منِ بیمارِ مبتلا به عشق خودش نیست؟
همه با هستیِ توست که چرخوفلک روزگار با تمام بدیها و خوبیهایش به کامم شیرین، دلپذیر و دلنشین شدهاست.
***
برای دارا بودن و در کنار تو بودن، به خود میبالم و غرور سراسر وجودم را در بر گرفته است.
***
آنچه که دنیای کوچک مرا دلانگیز کرده است، وجود توست.
هرآنچه که سبب شده جهان در دیدهام دلنشین جلوه دهد، یک سویش به تو میرسد.
خلاصه وار برایت بگویم:
«همه هستیام با وجود توست که زیباست.»