گیتی من در تو خلاصه میشود!
در بوی آغوشت، لبخند دلنشینت، دستان پرمهرت، موهای خرمایی رنگت، چشمان به رنگ قهوهات، قلب پاک و پر از عشقت و چالِ گونههایی که با هربار خندیدنت زیبایی چهرهات را هزاربرابر میکند.
میدانی؟ ساعتهایی که درکنارم نیستی احساس ملالت در جان و روحم ریشه میگیرد، شاخوبرگ میگیرد و ناگهان تمام جانم را در بر میگیرد که دَمم به تنگ آید؛ تا زمانی که تورا بنگرم و بوی آغوشت را استشمام کنم و راه گلویم باز شود.
عذاب است برایم این دوری چند ساله و کمی به این دوری عادت کردهام.
به ندیدن تو عادت کردهام و همچنین به وهم تو، اوهام خوش چشمانت دست از سر من بر نمیدارد. انگار که سرنوشت من همین بود که تا آخرین ثانیه مرگم اوهام دلانگیز تو همراه من باشد! خیال چشمانت، لبخندهایت، موهایت و غیره که مرا رها نمیکند و...
***
یادگاریهایی که از تو برایم جا مانده را در آغوش میگیرم و برای نبودنت ساعتها اشک میریزم.
اشکهایی که سالهاست مهمان چشمهایم شده و ثانیههایی بعد روی گونههایم فرود میآیند.
امیدوارم که تو حالت خوب باشد و لبخند مهمان لبهایت شود و اگر در خیال کسی غرق شدی، لبخند مهمان چهرهی همچون ماهت...
**
چگونه ز یاد ببرم لبخندهای دلنشینت را؟
لبخندهایی که من برای دوباره دیدنشان جان میدادم.
نمیدانم! نمیدانم این سالها را چگونه بدون دیدن لبخند تو گذراندهام.
این سالها فقط با وهم تو میگذشت و هرگز زندگی نکردم.
بدون تو زندگی کردن برای من تمام شد و من تا روز مرگم را با خیال بودن تو میگذرانم...
ساعاتی را که با تو میگذراندم بهترین ساعات عمر من بود.
زندگیام با رفتنت به آخر نرسید و هنوز در جریان است، اما با وهم تو هست که من روزهایم را میگذرانم.
روزهایی که هر ساعتاش من را به مرگ و دوری از تو نزدیکتر میکند.
**
روزها و شبهایم با اوهام تو سپری میشود.
من چه؟! من هم در گوشهای از خیال تو هستم؟
آن روزها که میگفتی شب و روزت با اوهام خوش من میگذرد! حال چه؟ حال که از یکدیگر دور هستیم و فاصلهها بینمان است، آیا به من فکر میکنی؟ آیا در وهم من غرق میشوی حتی برای لحظهای؟
***
وهم و تصویر چشمهایت در دیدگانم نقش میبندد و همان روز را به یاد میآورم که تو را دیدم و عاشق چشمهای کال¹ تو شدم.
همان رنگ چشمهایی که دیگر تکراری شده برای اکثر مردم ولی برای من تکراری نیست.
..
¹کال: به زبان لری یعنی قهوهای.
آخر من آنقدر به تو مبتلا شدهام که درمانی نیست!
تو هم درمان نیستی، همین تویی که مبتلایت هستم.
مرگ درمان من است.
مرگی که پایان دهد به این درد و رنج، مرگی که پایان دهد به این اوهام، به این اوهام بیفرجام و بیسرانجام.
عادت بد: اینکه سریع بداخلاق میشم و کلا تا لحظهای که بکپم اخمام توهمه و فقط داد میزنم..
عاوت خوب: اینکه به حرفای منفی دیگران اهمیت نمیدم و کار خوب یا بدی که مد نظر خودمه رو انجام میدم
یادت هست که چشمهایم را دوست داشتی و میگفتی چشمان عسلیات را میپرستم؟
حال این چشمهای عسلی برای نبودن تو اشک میریزند و سفیدیشان سرخ میشود.
عسلیهایی که دیگر فروغی ندارند، از ذوق برق نمیزنند و بیروح شدهاند.