چند بار نفسنفس میزدم تا بغضهایم نشکند. خدا چرا همراهم نیستی نمیبینی که من اینجا تنهایم.
- الان دارید منو اجبار به ازدواج با پسرتون میکنید؟
با تعجب نگاهم میکند... خب چه گفتم؟ از حرفهایش معلوم نبود؟
- من دارم تو رو از پسرم خواستگاری میکنم آیلار... .
وسط حرفهایش میگویم:
- و من هم جوابم...
از عصبانیت نفس عمیقی کشیدم.
- اما من جوابم نه هست!
با خونسردی گفت:
- من دیگه اونو تعیین نمیکنم.
بلند میشود و از اتاق خارج میشود. پلک میزنم و نگاهم را از جایی که آیهان نشسته بود، میگیرم.
- چرا دنیا باهام اینکارها رو میکنه خداجون؟
***
به مادر میگویم:
- من جوابم منفیه مامان همین که گفتم...
چشمانم را که باز کردم مادرم را کنار تختم دیدم. حوصله حرف زدن با او را نداشتم. نه آن که تلافی نمایم نه! با او قهر بودم... برای آنکه نه زنگی برایم زد نه تبریکی برای تولدم گفت.
صدایش را شنیدم که پشیمان شده بود.
- دخترم؟ من پشیمونم. سردردت دوباره شروع شده بود و من نباید تو رو عصبی میکردم. خب من اون...
با حس آن که آش تند است، سریع به طرف سینک ظرفشویی به راه افتاد و با عجله لیوان را پر آب کرد و یک نفس سر کشید. مزه فلفل در دهاناش آهستهآهسته از بین رفت. چشمهایش را بست و نفس آسودهای کشید. آشی که همسایه بغلیاش برای او آورده بود، بسیار تند بود. همان که سرش را بالا آورد، خود را داخل آینه یافت...