همچون زندگیای در اعماق غاری تاریک،
در گودالهایی به نام افکار غرق شدهایم؛
این زندگی ماست، درست مانند متروکهای سیاه و بیصدا.
در این تاریکی، هر فکر چون سایهای سنگین بر دوش ماست، و هر لحظه، احساس میکنیم که در دنیایی بیپایان از سکوت و تنهایی محبوس شدهایم.
آیا کسی صدای ما را میشنود؟ آیا کسی...
همان چیزی که به ما شادی میدهد، گاهی هم آن شادی را از ما میگیرد.
غمی که در دلم به وجود آمده، از کجا نشأت میگیرد؟ چه کسی درد مرا میداند؟
این غم، زادهی گذشته است، و من نمیدانستم چگونه میتوانم از یاد گذشته رها شوم... .
حرفهایی که در گوشم میپیچند، چون زنگی که هرگز خاموش نمیشود.
این غم چنان...
آیا میدانی که هر شب، در سکوتی که مانند پتکی بر سر من میکوبد، صدای خندههایت را میشنوم.
و این صدا مرا بیشتر از هر سکوتی میآزارد؟
دلم پر از غم توست،
غم تو که چون مه سنگینی بر دلم نشسته
و نمیگذارد نفسی تازه کنم.
اکنون دنیا در نظرم خاکستری ست
و من در این تاریکی تنها ماندهام.
آه... اگر...
برای چه چیزی اینگونه شدهام؟
دلم غرق در طوفان خاطراتی ست که هر یک چون خنجری بر قلبم فرود میآید... .
دلم هوای کسی را میکند که اکنون سایهاش هم در زندگی ام نیست، همان کس که نفسهایش موسیقی قلبم بود و امروز سکوتش تمام وجودم را میدرد.
باران خاطراتت بیامان میبارد،
قطرههایش چون اشکهای داغ بر...
انگار قلبم در یک گودال عمیق و بزرگ گرفته است.
هر لحظه که میگذرد، به جای اینکه خودم را از این تنگنا نجات دهم، احساس میکنم که این گودال بیشتر و بیشتر تنگ میشود، در این تاریکی، هر لحظه بیشتر غرق میشوم و راهی برای فرار نمیبینم. گویی دیوارهای این گودال به دورم میچرخند و من تنها نظارهگر این...
نام اثر: تاسیان من
سرشناسه: NEDA.T
موضوع: دلنوشته، یاداشتها
سبک/ژانر: تراژدی
سال نشر: یک هزار و چهارصد و پنج - 1405.
منتشر شده در: انجمن کافه نویسندگان - تالار ادبیات - بخش تایپ دلنوشته.
پ.ن: چیزای تو ذهنمو روی کاغذ پیاده میکنم و به هیچ عنوان جنبهی احساسی ندارن.
دیباچه:
دلم برای تآسیان تنگ...