نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چند ثانیه فقط به لباس‌ها خیره موندم. انگار مغزم قفل کرده بود روی جمله‌ی «بی‌نقص باشی». «من... نمی‌خوام.» صدام اول آروم بود، ولی توی همون لحظه خودش هم لرزید. مریم یه لحظه لبخندش جمع شد، اما چیزی نگفت. نگاهش رفت سمت گلی‌خانم... گلی‌خانم هم با دیدن حرفم جلوتر اومد. این بار دیگه خبری از اون نرمش...
  2. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    در رو پشت سرم بستم و بالاخره نفس راحتی کشیدم. انگار از وقتی از اتاق استراحت تکین‌خان بیرون اومده بودم، یه حس عجیب ول‌کنم نبود. نگاهش... اون نگاه سنگین و طولانی هنوز توی ذهنم مونده بود و هرچی سعی می‌کردم فراموشش کنم، نمی‌شد. آروم روی تخت نشستم و کف دستم رو روی پیشونیم کشیدم. «خدایا... این عمارت...
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    قهوه‌ساز آروم‌ آروم صدا می‌داد و بوی تلخ و گرم قهوه فضای آشپزخونه رو پر کرده بود. سینی رو آماده کردم و دو فنجون روی اون چیدم. دستم برای لحظه‌ای مکث کرد. چرا این‌قدر دلم شور می‌زنه؟! با استرس سینی رو برداشتم و از آشپزخونه بیرون اومدم. راهروی طبقه‌ی همکف ساکت‌تر از همیشه بود. نور زرد دیوارکوب‌ها...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    صدای برخورد آروم قاشق با بشقاب‌ها تنها چیزی بود که توی سالن شنیده می‌شد. حتی خود آرتام هم انگار متوجه این فضای عجیب شده بود و که بدون حرف اضافه‌ی دیگه شامش رو کوفت کرد. من هم سعی می‌کردم حواسم رو به کارم بدم، اما حقیقت این بود که ذهنم هنوز درگیر حرف‌های آرتام مرموز بود. منظورش دقیقاً چی بود؟...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    شب آروم‌آروم روی عمارت سایه انداخته بود. انگار همه‌چیز زیر پتوی تیره و سنگینی پنهون شده بود و نور زرد لوستر بالای میز غذاخوری گرمی دلنشینی به فضا داده بود، اما از نظر من تهِ این گرمی بیشتر شبیه آرامشی ظاهری و نمایشی بود تا یه حس واقعی... مثل همیشه میز غذاخوری پر از غذاهای خوش‌عطر و وسوسه‌انگیز...
  6. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    من هر پنج شنبه میزارم مشکلی نیست؟
  7. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    سه پارت ویرایش شدن... وارد صفحع‌ی ۳ شدیم🙂💜🪻
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    اسمم رو طوری به زبون آورد که انگار خودش هم داشت با دردش می‌جنگید. چون با صدای آرومی در ادامه گفت: «لطفا این حرف رو نزن.» با حرف آرش اشک دیگه‌ای از گوشه چشمم پایین لغزید. با لب‌های لرزونی گفتم: «اگه بخاطر انتقام داری من رو عاشق خودت می‌کنی و بعد ترکم بکنی... من مشکلی ندارم. حق داری از من متنفر...
  9. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با قدم‌های سنگینی از پله‌ها پایین رفت که آرش با دیدن این صحنه نفس توی سینه‌اش رو با صدا بیرون داد. اما من با این همه نزدیکی لب‌هام تر کردم و خواستم دهن باز کنم و موضوع رو براش تعریف کنم که بی‌اراده حرفم خوردم. انگار خودمم هنوز مطمئن نبودم باید این موضوع رو بهش بگم یا نه... ولی خب رابطه‌ی...
  10. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    صدا از پشت در هنوز می‌اومد. من همون‌جا خشکم زده بود که آرتام با صدای گرفته و پر از خشمی در ادامه‌ی مکالمه‌ با مادرش گفت: «مامان… می‌دونی بابا امروز من رو از جلسه بیرون کرد! جلوی همه حسابی تحقیرم کرد. می‌فهمی این یعنی چی؟!» آرتام با این حرف مکث کوتاهی کرد. معلوم نیست مامان جونش در جوابش این حرفش...
  11. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با وجود شوخی‌ها و خنده‌های مریم و محدثه، خیلی زود همه دوباره مشغول کار شدیم. بوی پیاز داغ و ادویه تموم آشپزخونه رو پر کرده بود و هرکسی سرگرم انجام کاری بود. من هم کنار گلی خانم مشغول خرد کردن سبزی‌ها بودم و هر از گاهی حواسم به قابلمه‌های روی گاز می‌رفت. مریم سالاد درست می‌کرد و محدثه هم مدام بین...
  12. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرص نفس عمیقی کشیدم و سینی رو محکم‌تر توی دستم گرفتم. مرتیکه‌ی پررو! هم چشمک می‌زنه، هم متلک بهم می‌ندازه... بعدش هم خیلی خونسرد به ورزش کردنش ادامه داد؛ انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت من رو سر کار می‌ذاشت. با حرص نفسم رو بیرون دادم و بدون اینکه حتی یه بار دیگه پشت سرم رو نگاه کنم، راه...
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش بعد از اینکه قلپی از آب خورد. خیلی آروم بطری آب رو پایین آورد و با نگاهی مشکوکی گفت: «ولی یه چیزی...» با حرفش سوالی نگاهش کردم و گفتم: «چی؟!» آرش با بطری به دست به سمت من اشاره کرد و گفت: «حس می‌کنم دلیل اصلی اومدنت فقط آب و حوله نبوده.» با این حرف قلبم یه ضرب جا افتاد. منظورش از این حرف چی...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    هوای خنک صبح خیلی دلبرانه روی صورتم نشست و عطر گل‌های باغ همه‌جا حسابی پیچیده بود. سینی رو محکم توی دستم گرفتم و از پله‌های سنگی پایین رفتم. آرش اون طرف باغ بین مسیرهای سنگ‌فرش‌شده می‌دوید. با هر قدمی که برمی‌داشت، تیشرت مشکی خیس از عرقش به تنش می‌چسبید و موهای نم‌دارش روی پیشونیش می‌ریخت. چند...
  15. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** صبح روز بعد، نور کم‌رنگ آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت داخل می‌ریخت و فضای داخل رو حسابی روشن کرده بود. برخلاف دیشب که ذهنم پر از فکر و استرس بود، صبح رو با صدای رفت‌وآمد خدمتکار‌ها شروع کردم. وقتی پایین رفتم، تقریباً همه توی آشپزخونه بودن. لیلا روی صندلی نشسته بود و بی‌حوصله داشت با قاشق...
  16. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدنش قلبم هنوز تند می‌زد و نگاهم ناخودآگاه به سمت تابلو برگشت. دیگه نمی‌تونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم. انگار یه چیزی ته ذهنم هی فشار می‌آورد که باید بفهمم پشت اون در بسته چی قایم شده. تصمیمم رو همون لحظه گرفتم؛ باید وارد اون اتاق مخفی آرتام می‌شدم. هرچقدر هم خطرناک به نظر می‌رسید، دیگه...
  17. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    باشه عزیزم❤️عیدت مبارک
  18. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    سلام منتظر نظارت جدیدم💞🤍
  19. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    فضای سنگین و عجیبی بینشون حاکم بود و این سنگینی داشت اعصاب من رو خط‌خطی می‌کرد. چون هم حس استرس داشتم و هم ترس... تکین‌خان بعد از اتمام غذاش بدون اینکه حرفی بزنه از جاش بلند شد. هم‌زمان آرش هم با پاک کردن دهنش با دستمال مخصوص... از جاش بلند شد و همراه پدرش به سمت اتاق ‌هاشون رفتند که کمی استراحت...
عقب
بالا پایین