نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    خب امشب قرار بود محدثه کنارم بخوابه، من دقیقاً با چه منطقی می‌تونستم بیام پیشت؟! با حرص دندون‌هام رو روی هم فشار دادم و تند تایپ کردم: «شرمنده، امشب نمی‌تونم بیام. محدثه قراره کنارم بخوابه.» پیام رو فرستادم و منتظر موندم. هنوز پنج دقیقه هم نگذشته بود که آرتام در جوابم نوشت: «شب منتظرتم.» با دیدن...
  2. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    ماشین بعد از یه مسیر نسبتاً طولانی جلوی درِ آهنی و بلند عمارت ایستاد. نگهبان با دیدن ماشین آرش سریع در رو باز کرد و ماشین آروم وارد حیاط سنگ‌فرش‌شده شد. چراغ‌های زرد عمارت روشن بود و نورش روی نمای سفید و ستون‌های بلندش افتاده بود. ماشین که خاموش شد، آرش اول پیاده شد بعد با سر به نگهبان اشاره...
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مرده که رفت، چند ثانیه سکوت بینمون افتاد. فقط صدای فن کوچیک گوشه‌ی اتاق می‌اومد که ویز ویز می‌کرد. بعد از چند دقیقه مرده با لیوان آبی به سمت آرش اومد و گفت: «بفرمایید.» آرش زیر لب تشکری کرد و با قدم‌های آروم به سمتم اومد. من‌هم با تشکر لیوان رو از دستش گرفتم و با تشنگی سریع لیوان رو به دهنم...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش سرش رو به سمت صدا بلند کرد و داد زد: «نه خوب نیستیم... کمک کنین سریع بیرون بیایم.» ناگهان در آسانسور به صورت کامل باز شد و دو نفر از کارکنای ساختمون سریع به ما نزدیک شدن. آرش با دقت من رو بلند کرد و من رو به خودش چسبوند تا نیفتم. اما من سرم هنوز سنگین بود و حس می‌کردم دست‌هاش امن‌ترین جا روی...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نمی‌دونم چرا ناگهان بدنم بی‌حال و سنگین شد. با چشم‌های نیمه باز نگاهم رو به دکمه‌های پیرهن آرش دوختم که درست همون لحظه، صدای مکانیکی ضعیفی از بیرون اومد… آرش با شنیدن صدا، سریع چشم‌هاش رو توی چشم‌هام گذاشت و گفت: «شنیدی؟! دارن بازش می‌کنن، تمومه، فقط یه کم دیگه صبر کن.» ولی من دیگه چیزی...
  6. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بعد بازوم رو کمی فشار داد. یه نفس عمیق کشید و گفت: «فقط با من نفس بکش. هیچی رو نگاه نکن. فقط منو ببین، باشه؟!» با حرفش سرم رو خیلی آروم ولی کم تکون دادم. دلم می‌خواست محکم بگم باشه، ولی گلوم حسابی خشک شده بود. آرش با حال پریشونی به خودش اشاره کرد و گفت: «ببین من رو.» بعد از این حرف نفس عمیقی...
  7. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با این حرف گوشیش رو از جیبش در آورد و می‌خواست به یکی زنگ بزنه که با نبودن آنتن زیر لب لعنتی گفت و گوشی رو داخل جیبش انداخت. با کلافگی دست‌هاش رو آروم توی جیب شلوارش گذاشت و به دیوار آسانسور تکیه داد. من‌هم همین‌طور که کنارش وایساده بودم. با استرس شروع به کندن پوست لبم شدم‌. فضای آسانسور حسابی...
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    همین جمله کافی بود تا با شک و تردید از جام بلند شم. نمی‌دونم چرا پاهام یه جوری سست شده بودند که انگار روی هوا راه می‌رفتم! ولی سعی کردم یه جوری رفتار نکنم که ضایع بشم جلوش... آرش هم خیلی بی‌تفاوت و سرد، هیچی نگفت و به سمت در رفت. من‌هم مجبور شدم دنبالش راه بیفتم. آرش طبق معمول از من جلوتر بود،...
  9. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    باشه عزیزم پارت گذاری رو نمی‌تونم قطع کنم چون وقتی فاصله میفته.. من دلسرد میشم و دنبال کننده هم دارم 🥺❤️ شما راحت باشید من هر روز منتظر نظارتتون هستم
  10. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    منتظر اشکالات پارت بعدی هستم عزیزم🤩❤️🙏 میگم عزیزم می‌خوای برای اینکه هر دومون اذیت نشیم. هر هروز یک یا دو پارت رو برام چک کنی؟! نظرت چیه؟
  11. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    همین سه کلمه کافی بود تا تموم اعصابم برای چند لحظه از کار بیفته. با اخم ریزی به پشتش نگاه کردم؛ به مردی که بدون ذره‌ای توضیح، بدون اینکه حتی بخواد نظر من رو بپرسه، ساده و محکم تصمیم گرفته بود من اینجا بمونم... آخه آدم این‌قدر زورگو؟! اینقدر قلدر؟! خب البته حق داره دیگه، بیچاره‌تر از من اینجا کسی...
  12. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    پارت سه ویرایش شد🤩🙏🌸
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با تعجب بهش نگاه کردم. لب‌هام کمی تکون خوردند؛ ولی جرئت نکردم چیزی بگم. آرش پرونده رو بالاخره از من گرفت که انگشت‌هاش برای یه لحظه‌ی خیلی کوتاه با انگشت‌های من برخورد کردند. اما همون تماس کوتاه، یه لرزش عجیبی به تنم انداخت. بی‌اراده حالی به حالی شدم و آب دهنم رو آروم قورت دادم. چرا وقتی روبه‌روی...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چند ثانیه سکوت حکم‌فرما شد. اون‌قدر ساکت که حتی صدای نفس خودم رو هم می‌شنیدم. دلم مثل دیوونه‌ها توی سینم می‌کوبید. کف دست‌هام ناگهان عرق کرده بود و انگشت‌هام دور پرونده‌ی بنفش سفت‌تر شدند. باورم نمی‌شه که من چرا این‌قدر استرس دارم. خب یه تحویل پرونده بود… فقط همین. چت شده دختر؟! یه بار دیگه آروم...
  15. شکوفه فدیعمی:

    اطلاعیه •درخواست ⤵️انتقال به متروکه و بازگردانی آثار⤴️•

    https://forum.cafewriters.xyz/threads/43211/post-396967 انتقال به متروکه
  16. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سریع رفتم توی اتاقم تا حاضر بشم. در رو که بستم، یه لحظه بی‌حرکت موندم. به آرومی پرونده‌ی بنفش رنگ رو روی تخت گذاشتم و یه لحظه توی فکر فرو رفتم. دلم یه‌جور عجیبی می‌زد، انگار این رفتن قرار نبود یه رفتن عادی باشه. با این فکر نفس عمیقی کشیدم و به سمت کمد رفتم. بعد از چند ثانیه گشتن، یه مانتوی ساده...
  17. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    فردای اون روز، همگی مشغول ناهار درست کردن بودیم، که ناگهان صدای زنگ در خونه‌ی عمارت بلند شد. لیلا و مریم، گلی خانم داشتند طبقه‌ی بالا رو تمیز‌ می‌کردند. من و محدثه هم در حال درست کردن سالاد بودیم. محدثه با شنیدن صدای زنگ با تنبلی اوفی زیر لب کرد و گفت: «وای کی حال داره پاشه بره این همه راه رو.»...
  18. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    اها نمیدونستم الان اوکی میکنم
  19. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نیم ساعت بعد، آشپزخونه بالاخره خلوت شد. مریم برای آوردن ظرف‌های شام از آشپزخونه بیرون رفت. گلی‌خانم هم طبق عادت همیشگیش برای خوندن نماز به اتاقش برگشت. تنها کسی که توی آشپزخونه مونده بود، من، لیلا و محدثه... لیلا که مشغول چیدن ظرف‌ها توی کابینت بود. من و محدثه آماده بودیم که ظرف‌های شام رو...
  20. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    می‌تونید مقدمه رو برام ویرایش بزنید؟
عقب
بالا پایین