نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    من و دخترها حسابی درگیر شام درست کردند بودیم؛ امشب شام زرشک پلو درست کرده بودیم. بوی زعفرون و برنج تازه دم‌کشیده فضای آشپزخونه رو حسابی پر کرده بود، اما من حتی نتونستم ازش آرامش بگیرم. ذهنم هنوز درگیرِ حرف‌های آرتام بود؛ اون لحن سرد، اون تهدید پنهونی، و مهم‌تر از همه، جمله‌ی آخرش که مثل خنجر توی...
  2. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    من رمانم به زبان عامیانه هستش یعنی مقدمه هم باید عامیانه باشه؟
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بازوهام زیر فشار انگشت‌هاش می‌سوخت، اما بیشتر از درد بازوم، تحقیرِ توی صداش بود که قلبم رو له کرده بود. سعی کردم با حرف‌هاش اشک‌هام پایین نریزن؛ چون اصلا نمی‌خواستم ضعفم رو ببینه. با صدایی که به زور ثابت نگهش داشته بودم گفتم: «من فقط می‌خوام بدونم دارم چی کار می‌کنم… همین.» آرتام چند لحظه خیره...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    *** دو هفته گذشت… هفته‌ها انگار کند و سنگین گذشتند. اما روتین من همون بود؛ ریختن دارو توی غذا و نوشیدنی‌های آرش... استرس، عذاب و وجدان کشیدن توی این مدت... اما جالب اینجا بود که حس می‌کنم یه چیزی اینجا فرق کرده بود و صاحب این تغییر کسی جز آرش نبود. حتی خدمتکارها هم از تغییر رفتارش مدام حرف...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سینی رو با دو دست گرفتم و از آشپزخانه بیرون زدم. راه‌روی عمارت مثل همیشه سرد و ساکت بود. نور کم‌جون صبح از پنجره‌های بلند به داخل می‌تابید و روی سنگ‌های براق زمین، رگه‌های باریکی انداخته بود. بی‌اراده سینی توی دست‌هام سنگینی کرد. آهی زیر لب سر دادم و برای خودم سری از تأسف تکون دادم، چون خوب...
  6. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با این حرف هر سه‌تایمون زیر خنده زدیم؛حتی من که از لحظه‌ی بیدار شدن، دلشوره مثل سنگ روی سینه‌ام افتاده بود، برای چند ثانیه سبک شدم. در‌حالی‌که آب پرتقال رو توی لیوان‌ می‌ریختم، مریم با کنجکاوی نگاهم کرد و گفت: «راستی تو چرا امروز این‌قدر ساکتی؟! از وقتی اومدی، انگار فکرت یه جای دیگه‌ست.» با حرف...
  7. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    صبح ساعت هفت با صدای زنگ هشدار بیدار شدم. چشم‌هام هنوز از خستگی و استرس دیشبی که کشیدم می‌سوختند، اما یادم که افتاد امروز باید برای آرش آب پرتقال ببرم، مثل فنر از جام بلند شدم. روز اول کاری خطا کنم بی‌چاره می‌شم اون‌هم توسط کی؟! آرش خوش‌اخلاق... غرق در افکارم بودم که نگاهم به دارو و گوشی ساده‌...
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بهترین گزینه‌ی الان برای من این بود که این اتاق رو ترک کنم، چون اگه بمونم سوتی پشت سوتی می‌دادم. «اگه کاری با من ندارید من به آشپزخونه‌ بر می‌گردم.» آرش بدون این‌که نگاهش رو از روی من برداره، خیلی کوتاه گفت: «برو.» با حرفش نفسم رو آهسته بیرون دادم و از اون اتاق استرس‌زا بیرون زدم. همین که در پشت...
  9. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دیگه جونی توی تنم نمونده بود. حرفش ساده بود، ولی برای من مثل خنجری بود که بی‌رحمانه توی قلبم فرو کرد. "امیدوارم انتخاب اشتباهی نکرده باشم." حرفش مدام توی سرم می‌چرخید. یعنی اگه می‌دونست... فقط یه ذره می‌فهمید من کی‌ام و چرا اینجا اومدم، همین الان با دست خودش بیرون پرتَم می‌کرد. شاید هم بلای بدتر...
  10. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چند ثانیه سکوت مطلق حاکم شد. فقط صدای تیک‌تاک ساعت دیواری می‌اومد. آرش با ژست خاصی فنجونش رو روی میز گذاشت که صدای برخورد چینی با شیشه، سکوت اتاق رو شکست. «سرت رو چرا پایین انداختی؟!» با من بود؟! خب احمق غیر از من، مگه کسی توی این اتاق خراب شده هم هست؟! با این حرف لب‌هام رو تر کردم و به سختی...
  11. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    وای ناظر عزیزم میشه اسم رمانمو اصلاح کنید؟! دروغین رو نوشتم دورغین
  12. شکوفه فدیعمی:

    نظارت همراه رمان آوای دورغین ماه| ناظر: shirin

    اها بله حتما https://forum.cafewriters.xyz/threads/44967/post-458970
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    وارد سالن طبقه‌ی بالا شدیم. روبه‌روی پله‌ها، تراسی شیک با نرده‌های چوبی و گلدون‌های مرتب خودنمایی می‌کرد. سه اتاق در سمت راست و دو اتاق در سمت چپ قرار داشت. گلی‌خانم به سمت اولین اتاق سمت چپ رفت. نگاه مهربونی به من انداخت و گفت: «برو داخل دخترم… من برمی‌گردم آشپزخونه.» با حرفش سری تکون دادم که...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چشم‌هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و زیر لب آروم با خودم زمزمه کردم: «آروم باش دلربا… تو فقط برای کار اینجا اومدی اون‌هم چه کاری؟! یه مراقبت ساده دیگه... باید تموم تلاشت رو بکنی که خراب‌کاری نکنی تا آینده‌ات تباه نشه.» با این حرف‌ها خوب داشتم خودم رو گول می‌زدم چون ته دلم می‌دونستم قضیه فقط...
  15. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    زن مسن کنارم اخمی کرد و گفت: «این چه رفتاریه جلوی عضو جدیدمون؟!» مریم دست‌های خیسش رو با پشت پاک کرد و از دور گفت: «خوش اومدی شیوا جون... من مریمم.» بعد در ادامه به دختری که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: «ایشون هم لیلا هستند اما متاسفانه نه می‌تونه حرف بزنه و نه گوش بده.» نگاه ترحم‌انگیزی...
  16. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    که ناگهان در عمارت به آرومی باز شد و یه خانم مسن جلوم ظاهر شد. زنی حدودا چهل و پنج ساله‌ای با پوست گندمی و موی سفیدی بود که به طرز شیکی موهاش رو گوجه‌ای بالای سرش بسته بود. پیرهن دکمه‌ای سفید تمیز و دامن مشکی کوتاه بدون جوراب شورتی پوشیده بود. از فرم لباسش مشخصه که خدمتکار عمارت بودش. با دیدنش...
  17. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    درِ آهنی عمارت با صدای کشیده و عمیقی باز شد؛ صدایی که انگار ورودم رو اعلام می‌کرد، یا شاید هم هشداری بود برای چیزی که قرار بود شروع بشه. ماشین به‌ آرومی داخل عمارت شد که چشم‌هام بی‌اختیار با دیدن فضای داخل از حدقه بیرون زدند. این عمارت زیادی قشنگ بود. حیاط داخل بیشتر شبیه یه باغ سلطنتی بود تا...
  18. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرف آخرش انگار زمین زیر پام خالی شد. چطور ممکنه آخه؟! قراره من از یه آدم خطرناک مراقبت کنم، بعد هم‌زمان باید نقش نامرئی عمارت رو هم بازی می‌کردم؟! با صدایی که از شدت استرس کمی می‌لرزید گفتم: «یعنی… یعنی من باید پنهونی ازش مراقبت کنم؟!» مهری خانم شونه‌هاش رو بالا انداخت و گفت: «دقیقاً... شما...
  19. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بدون اهمیت دادن به نگاه مهری خانم، با بی‌بیخیالی روی مبل نشستم و گفتم: «خب می‌شنوم مهری خانم؟!» مهری خانم نفسش رو با حرص بیرون داد. حس می‌کنم از من همچین زیادی خوشش نیومد. خب نیاد... به درک والله. همین کم مونده این زن کج‌کوله از من خوشش بیاد. مهری خانم دوباره نگاهی به‌هم کرد و لب‌هاش رو تر کرد و...
عقب
بالا پایین