میانه ی احساس و منطق
بی صدا از آن دست انسان هایی بود که میان عقل و دل،مرزی ناپایدار داشت؛ در جایی میان فکر و حس زندگی می کرد.گاه تصمیم هایش چنان منطقی به نظر می آمد که کسی باور نمی کرد پشتشان موجی از احساس پنهان است.حرف نمی زد،اما هر سکوتش ته مایه ای از اندیشه و عاطفه داشت؛همان سکوتی که به جای...
رهایی از قضاوت
******
او دیگر در پی اثبات خویش به دِگَران نبود؛سکوت او،گواهی درونی ارزشمندی بود که دیگر نیازی نداشت تا با صداها و هیولاهای بیرونی ،وجودش را تایید کند.در اعماق این سکوت،او آموخت که پذیرش خود،بدون قید و شرط،همان نقطه ی عطفی است که تمام نیاز به قضاوت دیگران از میان بر می دارد.این...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_3f7324e5_1776233733.mp3
برای بچه های میناب...
یکی از قشنگ ترین چیزایی که تا الان ضبط کردم
سکوت ناگفته
******
دیگر کلمه ای برای گفتن نداشت.تمام آنچه در دلش موج می زد،به سکوتی سنگین بدل شده بود؛سکوتی که فریاد ناگفته هایش را در خود داشت.او ایستاده بود، در پس ظاهری که دیگر نیازی به توجه نداشت.تحولش کامل نبود،اما سفری بود که آغاز شده بود و این خود کافی بود.
من اما باید این آغاز را به...
سایه های رهایی
*****
او اکنون در روشنایی رهایی قدم بر می داشت؛ظاهری آرام و دانشی که از دل دشوار ترین تجربه ها یافته بود،او را به نماد تحول بدل کرده بود.اما در سکوت شب،طنین گناهان گذشته،حتی آن لکه های ناپیدا او را رها نمی کرد.او با هر تاریکی درونی اش می جنگید؛مباره ای خاموش زدودن هر ناپاکی ار...
درس هایِ رنج
*****
او آموخته بود که سختی ها،ابزاره صیقلِ روح و ضعف ها،
پل هایی به سویِ قدرت هایِ کشف نشده اند.تجربه های تلخ،چون آتش،ناخالصی هارا سوزانده و جوهرِ وجود را آشکار می ساختند.
و منِ راوی با هر تغیری در نگاهِ او،لحنم را دگرگون می کردم.نتیجه گیری هایم عوض می شد،زیرا درک او از زندگی،عمیق...
رویشِ روح در شبِ وهم
*****
در سکوتِ سنگینِ شب، او در هزارتویِ ذهنِ خود گم شده بود،جایی که ترس همچون سایه ای سرد و تردید چون مه غلیظ،او را در بر گرفته بود.مرزِ لرزانِ بینِ واقعیت و وهم،
او را به بازی گرفته و حسِ خفگی،چون فشاری نامرئی،آینه ای بود برایِ آشفتگیِ روحش.
اما در دلِ همین تاریکیِ جرقه...
زمزمه هایِ بی قرار
*****
او را میبینم که دوباره در گوشه ای جمع شده و زیر لب زمزمه میکند از درد هایش.
میشنوم که میگوید:《 وجودم را با غم و تنهایی آراسته ام.تمام هستی ام غمگین است؛کلامم،ذهنم، و عمق جانم.
چرا نمی توانم بنده خوب خدا باشم؟چرا اخلاقو سرشت خوبی ندارم؟گویی همه چیز در ظاهر و پژواک خلاصه...
بیداریِ درون
******
شب در سکوت مطلق،دیوارهایش را بر سرش آوار کرده بود.
همه در خواب بودند اما او بیدار!
بندهای انگشتش را زیر لب با 《ای کاش نبودم》
ذکر می گفت.
خستگی سر انجام پلک هایش را بست،اما خواب پناه گاهش نبود،کابوس بود!
ناگهان حس کرد،دستی نامرئی راه گلویش را بسته؛نفسش به شمارِافتاد و بدنش در...