بار دیگر حرفهایم را در دهانم میچرخانم.
«اگر امکانش هست به فکر یک پرستار دیگه باشین. این چند روز که آزمایشی کار کردم، متوجّه شدم این کار به دردم نمیخوره خانوم پناهنده.»
خانم پناهنده ابروهایش را با تعجّب بالا میدهد.
«چرا عزیزم؟ مشکل کجاست؟ شما که تازه اومدی؟»
گردنش را کج میکند.
«نکنه...
اوضاع نابسامان خانه را که انگار روزها و ماههاست، نظافت نشده را از نظر میگذرانم.
پرده توری غبار گرفته جلوی پنجره را بالا میدهم تا نور خورشید جانی تازه به خانه ببخشد.
گلدانهای بزرگ سانسوریا و کاج مطبّق از بیآبی در حال جان دادنند. علاقهام به گلها باعث میشود پایشان آب بریزم و از تشنگی...
صبح زود بیرون میزنم تا کارم را شروع کنم. گوشیام که زنگ میخورد به نام «پرستار» که در آن ذخیره کردهام نگاه میکنم و با بیحالی جواب میدهم.
«بله؟»
«سلام خانوم جوکار! پناهندهام.»
با بی تفاوتی میگویم:
«سلام آقای پناهنده! بفرمایید»
شاید قصد توجیح دارد.
«من رزومهتون رو مطالعه کردم، اگر جواب...
بیتا چند بار پلک میزند.
«نگو که میخوای پرستار شی؟»
«چرا از قصد میخوام پرستار شبانه روزی هم شم. اینطوری هم کار میکنم، هم درآمد دارم، هم یک جای خواب، هم یک محلّی برای زندگی.»
بیتا سرزنشم میکند.
«چه جوری میخوای از پس یک پیرمرد یا پیرزن مریض بربیای؟»
«چهطور تا چند مدّت پیش تو میتونستی،...
بیتا چند بار پلک میزند.
«نگو که میخوای پرستار شی؟»
«چرا از قصد میخوام پرستار شم اون هم از نوع شبانه روزیش. اینطوری هم کار میکنم، هم درآمد دارم، هم یک جای خواب، هم یک محلّی برای زندگی.»
بیتا سرزنشم میکند.
«چه جوری میخوای از پس یک پیرمرد یا پیرزن مریض بربیای؟»
«چهطور تا چند مدّت پیش تو...
همین که آفتاب میزند از خانه بیرون میزنم و خود را به کلانتری میرسانم.
در راه تمام حرفهایی را که باید بزنم، یک بار دیگر در سر مرور میکنم.
باید بگم که دیشب خونه خواهرش بوده چه قصد و نیّت شومی هم داشته.
به کلانتری که میرسم، گامهایم سست میشود. با تردید میایستم و دودوتا چهارتا میکنم...
آب دهانم را دوباره با ترس غورت میدهم. بوهای خوبی به مشام نمیرسد.
بدون اینکه نشان دهم خود را باختهام، با صدای بلندی میگویم:
«برو بیرون!»
با انگشت به سمت درب اشاره میکنم.
بیاعتنا جلو میآید و خندهای کج میزند؟
«چهطوری ژولیت؟»
قصد شیطانی در چشمان شرورش، مثل آتشفشانی در حال فوران...
ناامیدو سرخورده از پلّهها بالامیروم. تا وارد اتاقک میشوم روی تشکم مینشینم و کاسه سرم را فشار میدهم، شاید دردش تسکین یابد. اتّفاقات چندی پیش جلوی چشمانم رژه میروند. سرم را به بالشت میرسانم تا خوابم ببرد و از شرّ افکار مزاحم و منفی راحت شوم.
همین که خواب به چشمم میآید، پدرم شعلهور در...
با کوبیده شدن صدای درب، از پلّه دوم پایین میآیم و درب را باز میکنم تا ببینم چه کسی برای دعوا آمده است. نورهای آبی و قرمز همه جای کوچه را روشن کرده است.
چند مأمور انتظامی برگهای را جلوی چشمانم میگیرند.
«پلیس مبارزه با مواد مخدّر»
مأمور زن زودتر داخل میشود و بقیّه پشت سرش میروند.
با...
از شدّت فکر و خیال و سردرد عصبی، احساس میکنم جمجمعهام باد کرده است. سرم را زیر شیر آب سرد میگیرم تا از التهاب درونیم کاسته شود. حوله را دور سرم میپیچانم و گوشه هال کز میکنم. تنها راه نجات از این همه فشار عصبی و تنش گریه است. اشمهایم که سرازیر میشود، صدایم را از ته حنجرهام رها...
پایم را در حیاط نفرین شده میگذارم. نفرینی که با کشتن جوجه پرستوها شروع شد و با مرگ پدرم امتداد پیدا کرد. به بوته یاس تازه جون گرفته گوشه حیاط نگاه میکنم که از بیآبی دارد نفسهای آخرش را میزند. شلنک آب را باز میکنم و پایش را خیس میکنم. لبخندی بیجان میزنم. حیوونکی چند وقته حواسم بهت نبود...