طبق تحقیقات به عمل آمده مرحوم اسماعیل جوکار روز حادثه، مثل روزهای گذشته از خانه خارج میشود تا عازم مزرعه گردد. به گفته یکی از کشاورزان آن منطقه، متوّفی به خانه برمیگردد تا قرصهایش را بردارد که دیگر به مزرعه باز نگشته.
جناب سرهنگ طاهری سینهاش را صاف میکند و به صورتهای بهتزدهمان...
دکمههای لباس فرم خاکستری رنگم را میبندم. تی را خیس میکنم و روی سرامیکهای پر از لک میکشم. بیتا از پشت سر یکدفعه دستهی تی را از دستم میقاپد.
«تو چرا داری زمین تی میکشی؟»
دوباره دسته تی را با لج از دستش میکشم.
«چیه؟ نکنه چون فکر کردی عزادارم نباید کار کنم؟
فقط با تیکشیدنه که اعصابم...
یک هفته است که تمام شهر را زیر و رو کردهایم، امّا هیچ اثری ازش نیست. عکس پدر را جزو گمشدهها همه جا پخش کردهایم. هرچه زمان میگذرد امیدمان به زنده ماندنش کمتر میشود.
دیگر مثل گذشته دستودلم به کار نمیرود و حوصله چرندیات بیتا را ندارم. خانم کریمی دلداریام میدهد، امّا فایدهای ندارد. اشکان...
روی زین موتور مینشینم و ضربهای آهسته بر سر شانهاش میزنم.
«بابا! بریم.»
نسیم خنک صبحگاهی صورتم را نوازش میکند. سرم را به گوشش نزدیک میکنم و میپرسم: « هنوز زمین محصول داره؟»
پدر در هیاهوی وسایل نقلیه کمی صورتش را به طرفم میچرخاند تا صدایش بهتر شنیده شود.
«قرار بود با دوستت بیای سر...
دم دمای عصر است، که به خانه میرسم. گرمای تابستان، ترافیک و فشار مسافران در اتوبوسهای شلوغ حالم را بد میکند. چیدن شاخهای از گل یاس همسایه که از سر دیوار آویزان شده حالم را به جا میآورد.
بوییدن آن گل ریز سفیدرنگ تمام سلولهایم را پر از خوشی مینماید. نزدیک خانه که میرسم، بوی پختن رب...
سریع عقبگرد میکنم و به آنطرف حیاط میروم. با اخم به پدرم میگویم: «باز این یارو جهان این طرفها پیداش شد.»
بادمجانها را برمیدارم و به آشپزخانه میبرم. مادرم سراسیمه خود را مرتّب میکند و آماده احوالپرسی میشود. با کنایه میگویم:
«چه خبرته مامان! جهانشاه که نیومده همچین به تکاپو...
ساکهایمان را گوشهای پرتاپ میکنیم و دوتایی سمت ساحل میدویم. بیتا خود را داخل آبهای کم عمق پرت میکند و با شادی که سر تا پایش را فراگرفته میگوید: «چقدر آب گرمه! تو هم بیا.»
پاچههای شلوارم را کمی بالا نگه میدارم و داخل آب میشوم.
هر چه جلوتر میروم آب از زانوانم بالاتر نمیآید. راه...
ماسکم را روی صورتم میگذارم. مواد شوینده را کف زمین میریزم و شروع به تی کشیدن میکنم. بوی مواد شوینده که به دماغم میرسد، نفسم تنگ میشود و سرفههایم شروع میشود.
بیتا کنارم میآید و با دلسوزی میگوید: «تو برو بیرون! من خودم همهی کارها رو انجام میدم.»
سرم را به نشانه منفی بالا میدهم و...
عید که تمام میشود مسافران هم عازم دیارشان میشوند و هتل برج سوت و کورتر از هر زمان دیگری میشود. دیگر از آن هیاهو و شلوغی روزهای ابتدایی فروردین خبری نیست.
بیتا خمیازهای میکشد و به مبل گوشه سالن تکیه میدهد.
«با این وضع داغون بیمسافری حقوقمون هم رفت سر میخ. تازه داشتم پولهام رو جمع...
امشب را زودتر از شبهای قبل به خانه برمیگردم، حوصله گوشه و کنایه مادرم را ندارم.
مادرم زنی زحمتکش است و در طی عمر چهل و هفت سالهاش پابهپای پدرم سر زمین کار کرده و به قول خودش خیری از دنیا ندیده است. همین افکار منفی و غرّ و لندهایش است که باعث شده همیشه اعصابم را بههم بریزد و از...
دستمال مرطوب را با بیحوصلگی روی نردههای کنار راهپلّهها میکشم. بیتا مشکوک نگاهم میکند و جلو میآید و با کنجکاوی میپرسد: «چیه تو خودتی؟ یک ساعته دارم نگاهت میکنم انگار توی این دنیا نیستی.»
«چیزی نشده، فقط مردک بدچشم داره با خواهرهاش شام میان خونه ما.»
«آها. اون یارو خالکوبیه رو میگی،...
صبح با صدای زنگ گوشیام از خواب بیدارم میشوم. دیگر حواسم هست که بعد از این خواب نیافتم تا مجبور نشوم با هول و ولا و استرس دیر به سر کارم برسم.
دو لَت پنجره را باز میکنم و نگاهی به آسمان پر از ابر فروردین ماه میافکنم. نفسی عمیق از اعماق وجودم میکشم. مادر با این خانه تکانی جانی تازه به آن...
از اتوبوس پایین میآیم. با گامهای سریع از میان کوچههای کمنور و گاهاً تاریک محلهمان گذر میکنم. هنگامیکه دیوار خانهمان نمایان میشود نفسآسودهای میکشم. کلیدم را در قفل میچرخانم و از کنار نهال یاس تازه کاشته شده رد میشوم و نگاهی از سر رضایت بهش میاندازم.
«زودی بزرگ شو که محتاج بوی...
از درب پشتی وارد هتل میشوم. به اتاقک زیر پلّه مخصوص تعویض لباس کارکنان میروم و لباسهای فرمم را میپوشم و تی به دست راهی طبقه بالا میشوم.
بیتا از دور نگاهم میکند و با اشاره دست میپرسد: «چرا دیرکردی؟»
چپ و راستم را نگاه میکنم و وقتی مطمئن میشوم که کسی نیست بلند میگویم: «ببین یک سوژه...