نتایح جستجو

  1. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    مقدمه: - آرزو و رویاهایم را به تاراج بردند! روحم را، به بی‌رحمانه‌ترین شکل کشتند! از من یک دیوانه ساختند؛ من برگشته‌ام تا خودم را از این سرنوشت پس بگیرم. *** پله‌ها را به سرعت پایین آمدم و به در اتاق سرهنگ، با انگشتان کشیده‌ام سه ضربه زدم. نیم ساعت پیش، با ستوان محمدی تماس گرفته بود و مرا...
  2. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با گفتن موفق باشی؛ تمام حرف‌هایی که پشت لبانم به صف ایستاده بودند، همان‌جا متوقف شدند! این یعنی نمی‌خواهد هیچ حرف دیگری در کار باشد. چطور می‌توانستم قبل از سه ماه، این قتل زنجیره‌ای که گویا هنوز هم ادامه دارد را حل کنم؟ آن هم بی‌آنکه حتی یک نشانی، در دست داشته باشم؟! نیم نگاهی به من انداخت و...
  3. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دستم را محکم پشت گردنم کشیدم، با روز خوشی که زمزمه کردم، اتاق را ترک کردم. پرونده را بین مشتم فشردم و تند پله‌ها را پشت سر می‌گذاشتم: - از عصبی کردن من لذت می‌بره! ستوان محمدی با دیدنم سریع برخواست، احترام نظامی گذاشت. بی‌توجه به او، وارد اتاق شدم و در را محکم بهم کوبیدم. پرونده را روی میز پرت...
  4. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    نگاهی به ساعت مچی نقره‌ای رنگم انداختم، حتی یک ساعت هم از خوابیدنم نگذشته بود؛ این طرز بیدار کردن ستوان، خبر خوشی به همراه نداشت. موهای بهم ریخته‌ام را دست کشیدم و گفتم: -‌ چیشده؟ -‌ یه قتل دیگه، به اون پرونده‌ای که امروز به شما منتقل کردن، اضافه شده. کمی به او خیره شدم، حرف‌هایش را تجزیه و...
  5. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با پیچیدن سوز سرما، کت را تنم کردم و با قدم‌های محکم به صحنه جرم نزدیک شدم؛ با چند نفر که برایم غریبه بودند و به تازگی آن‌ها را دیده بودم سلام کردم. دستکش را از دست صداقت گرفتم، خودکار را از جیب درون کت بیرون کشیدم؛ از زیر نوار زرد عبور کردم به مقتول نزدیک‌تر شدم. مردی تقریباً چهل و هفت ساله،...
  6. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    زمان آنالیزم، پنج ثانیه طول کشید. یکی از ابروهایم را، بالا انداختم و گفتم: - سلام بفرمایید؟ دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: -‌ فرهاد سهرابی هستم، از پزشک قانونی شماهم سروان... -‌ سرگرد مقدم زاده هستم. لبخند وارفته‌ای زد و گفت: - بله خیلی خوشوقتم؛ چون لباستون شخصیه نتونستم تشخیص بدم. سری به...
  7. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    از او فاصله گرفتم، پرونده را به دست ستوان محمدی دادم؛ رو به سروان مجیدی که داشت عکس‌های گرفته شده، از مقتول را با چشم‌های ریز شده، نگاه می‌کرد. گفتم: سروان، من برمی‌گردم اداره. -‌ بعد از بررسی عکس‌ها و یه سری مدارک، که از توی ماشین مقتول پیدا شده! ماهم برمی‌گردیم اداره. -‌ هرچیزی که پیدا کردین...
  8. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - اون موقع تازه به قتل رسیده بودند، و خانواده‌ها داغ‌دار بودن! نمی‌شد خیلی اونا رو برای بازجویی آورد. عصبی خندیدم و گفتم: -‌ ولی همیشه حل پرونده برای ما اولویت بود؛ الان که بیشتر عصبی هستن! و بعید می‌دونم راحت بشه، باهاشون حرف زد! -‌ حرف می‌زنن. دستی به رویم کشیدم و چندین ثانیه، به چشم‌های سرد...
  9. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بهتر بود کمی با او دستوری صحبت کنم؛ تا رفاقتمان را وارد محیط‌های کاری نکند! هرکسی در این‌جا وظیفه‌ای دارد. یک ساعت تمام، درحال خواندن پرونده اول بودم. بهروز نجفی ۵۴ ساله، صاحب نمایشگاه ماشین، دارای یک فرزند، دختر ۲۳ ساله، مانند مقتول امشب به قتل رسیده بود. نگاهی به عکس‌ها انداختم، روی قفسه...
  10. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با خستگی، از پشت میز بلند شدم کتم را به همراه سوئیچ ماشین برداشتم بیرون رفتم. ستوان محمدی از خستگی، همان‌جا پشت میز به خواب رفته بود! سری تکان دادم سعی کردم او را بیدار کنم؛ گیج و حواس پرت بلند شد احترامی گذاشت. خنده‌ای روی چهره‌ی خواب آلودم نمایان شد. کلید اتاق را به دستش دادم؛ و با گفتن: - برو...
  11. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    در کمد را باز کردم لباس فرم اتو کشیده را بیرون کشیده و تن کردم؛ بعد از خشک کردن موهایم و بستن ساعت به دستم، از اتاق خارج شدم. مامان فاطمه با همان چادر نماز، داشت میز صبحانه را آماده می‌کرد؛ انگار انتظار دیدنم را نداشت! با ذوق سرم را بوسید و گفت: - الهی مادر فدات بشه! بیا بشین صبحونه بخور، چرا...
  12. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با گفتن بسم‌الله، به سمت پزشک قانونی راه افتادم. سر ساعت هفت جلوی درب پزشک قانونی، اتومبیل را متوقف کردم. گوشی را به همراه دفتر یادداشت و خودکار برداشتم و داخل شدم. منشی که خانمی تقریباً سی سال داشت، پشت میز نشسته بود و خمیازه‌های پی در پی می‌کشید! برای اعلام حضور، سرفه‌ای کردم. به خود آمد و از...
  13. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    گوشی همراهم را از جیبم خراج کردم و شماره ستوان محمدی را گرفتم. بعد از سه بوق جواب داد: - ای بابا! دارم میگم جناب سرگرد اداره نیست، چرا متوجه نیستید؟ سر و صداهایی به گوشم خورد. متعجب از این همهمه کمی گوشی را از گوشم فاصله دادم! و گفتم: - چی‌شده محمدی؟ اون‌جا چه خبره؟ کمی از سر و صدا کاسته شد؛...
  14. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    پرونده‌هایی از کیفش بیرون کشید و کیف رو به دست منشی سپرد. باهم بیرون رفتیم. در سالنی را باز کرد، فضای سرد و پر از سکوت سردخانه، موهای تنم را سیخ کرد! صدای قدم‌هایمان در فضا اکو می‌شد! در یکی از کشوها را باز کرد، اولین مقتول که بهروز نجفی نام داشت را بیرون کشید. زیپ کیسه مشکی را باز کرد، با...
  15. Nazanin.Raminiya

    بدترین زمانی...

    دوستم واسه طنز آلارم گوشیمو عوض کرده بود بعد من مراسم ( ختم ) یکی از آشنا ها بودم یهو یصدایی از گوشم بلند شد: - اینجا گودبای پارتی جعفره، اینجا گودبای پارتی جعفره:crybaby2: دوست داشتم محو بشممممممممممم
  16. Nazanin.Raminiya

    اگر...؟

    درس نخونده، کنکور میدادم :facepalm:
  17. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    زیپ کیسه را بست، جنازه را به داخل هل داد و ساعت را گفت. - اطلاعاتی درمورد خانواده‌اش می‌دونی؟ دستکش‌ها را با خونسردی از دستش خارج کرد؛ کمی الکل به دست‌هایش زد و گفت: -‌ دیشب که به سردخونه منتقل شد، نیم ساعت بعدش تا ساعت دوازده همه‌شون ریختن این‌جا زیاد بودن؛ نتونستم تشخیص بدم کدوم زن و بچه‌اش...
  18. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    سری از تاسف تکان دادم، و با عجله راهی بخش خودمون شدم. در بین راه، سروان مجیدی را دیدم که کلافه‌وار داشت به اتاق خود برمی‌گشت؛ با عجله به سمتش پا تند کردم و گفتم: - سروان این همه سر و صدا برای چیه؟ چه خبره این‌جا؟ چادری که داشت عقب می‌رفت را جلو کشید؛ همان‌طور که نگاهش مابین من و اتاق می‌چرخید...
  19. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    یکی از آن‌ها با چشم‌های به رنگ خون، به سمتم برگشت و گفت: - می‌خوام بدونم اگر سر شب بهت زنگ بزنن، بگن برادرت به طرز فجیعی به قتل رسیده؛ بازم این‌جوری خونسرد برخورد می‌کنی؟ اخمی به پهنا مابین چشم دو ابرویم قرار گرفت! ستوان محمدی قبل از این‌که حرفی از دهانم خارج شود، با حالت تهاجمی گفت: -‌ قبل از...
  20. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    کمی به او خیره شدم، درست می‌گفت میز او دیروز به اتاقم اضافه شده بود؛ ولی سرهنگ مطمئن بود کسی که رو به رویم قرار داشت، سروان است؟ بعید می‌دانم. - شما؟ دوباره طوطی‌وار؛ اما این‌بار پشت سر هم و تند‌تند حرف‌های قبل را تکرار کرد: - من سروان جدیدم، سرهنگ مودت گفت میزم توی اتاق شماست. دستی گوشه لبم...
عقب
بالا پایین