نتایح جستجو

  1. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    -‌ خواهش می‌کنم بفرمایید بشینید و به مطالعه ادامه بدین لطفاً با دقت بخونید. -‌ چشم قربان. سری تکان دادم و با بخش اطلاعات تماس گرفتم، که همان موقع دو تقه به در کوبیده شد. - بفرمایید. با دیدن محسن که نزدیکم می‌شد، تلفن را جای خود گذاشتم. اخمی کردم و گفتم: - مگه در خونه خاله‌ات رو باز کردی این‌جوری...
  2. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    زیر بینی‌اش را دستمال کشید و میان گریه گفت: -‌ نمی‌شه گفت رفتار مشکوک. -‌ خب چیزی بوده، که برای شما عجیب به‌نظر برسه؟ -‌ یک هفته‌ای شده بود مدام سرش توی گوشی بود؛ یک ساعت در میون گوشیش زنگ می‌خورد، لبخندهای کوچیک می‌زد و خارج از خونه با گوشی صحبت می‌کرد. -‌ هیچ‌وقت کنجکاو نشدی، دلیل حرکاتش رو...
  3. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    به فکر فرو رفت. بینی‌اش را محکم با دستمال پاک کرد و گفت: - اوایل فقط یکی دو ساعت بود؛ اما دو روز قبل نه تنها واسه ناهار خونه نمی‌اومد؛ بلکه شب هم ساعت دوازده یا یک برمی‌گشت. اون عادت داشت حتی اگر سر پروژه و ساختمون باشه، بازم ناهار و شامش را با ما بخوره؛ ولی نمی‌دونم توی اون یک هفته، چی از ما...
  4. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    اسدی بشکنی در هوا زد و پا برهنه میان حرفم پرید: - دخترهای کم سن و سالی دارن. کمی به چشم‌های کهربایی‌اش زل زدم، درشت بودند و سگ داشتند. مژه‌های مشکی بلند و پر پشتش، روی پلک‌هایش سایه انداخته بود. مانند طلایی بود، که دور او ویترین کشیده بودند. سری تکان دادم و از مابین چشم‌هایش که درحال گم شدن...
  5. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    تا به این‌جای فیلم، هیچ‌چیزی جز کوچه‌ای که گه‌گاهی کسی رد می‌شد خبری نبود. کاملاً شب شده بود و دیدن غیر‌ممکن! احساس کردم در شاگرد باز شد. چشم‌هایم را ریز کردم کمی به مانیتور نزدیک شدم؛ تا دقیق‌تر او را مشاهده کنم. هیچ‌چیزی جز یک سایه، از قاتل به چشم نمی‌آمد. آن‌قدر به سایه‌اش زل زدم، که یک دفعه...
  6. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - خیلی ممنونم، راستش من تا الان این دمنوش رو امتحان نکردم! با دیدن لبخندم، انگار کمی از معذب بودن او هم کم شد. لب‌هایش بیش از قبل کش آمدند. - جدی؟ حتما بخورید. مطمئن باشید اعصابتون رو آروم می‌کنه، میشه آتیش رو آب. ابروهایم با حرفی که زد بالا پریدند! آتش روی آب؟ لب‌هایم را برای جلوگیری از خنده،...
  7. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چادرش را از سر در آورد و روی تکیه گاه صندلی‌اش با وسواس گذاشت؛ لبخندی به چادر خود زد و با دست او را لمس کرد. قد کوتاه و کمی تو پر بود؛ مانند همان دختر بچه‌هایی که در راه مدرسه، کوله‌های صورتی به دوش انداخته‌اند و با ذوق و خنده، قدم برمی‌داشتند شده بود. ناگفته نماند که لباس نظامی، در تن او به...
  8. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    تعدادی پشت سیستم بودند و جای تعدادی خالی بود و این یعنی برای ناهار رفته بودند. فرخی با دیدنم لبخندی زد و گفت: - سلام جناب سرگرد، چی‌شد که این‌جا رو با ورودتون منور کردین؟! لبخندی خسته به او زدم و گفتم: - سلام، مگه من وقت سرخاروندن دارم؟ دستش را پشت کمرم گذاشت و گفت: - حق با شماست سرگرد؛ بفرمایید...
  9. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - بله فیلم‌ها کامل دریافت میشن، سیستم این بخش جوریه که غیر ممکنه؛ فایلی ناقص جمع‌آوری کنه! چرا همچین‌چیزی ذهنتون رو درگیر خودش کرد، جناب سرگرد؟ چندین ثانیه در سکوت، به چشم‌هایشان زل زدم و گفتم: - من احساس می‌کنم، فیلم برش خورده! اخم محسن شدت گرفت، و فرخی با چشم‌های گرد شده گفت: -‌ فیلم‌ها برش...
  10. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دستانم را زیر شیر آب گرفتم و مابین موهای آشفته خرمایی رنگ کشیدم و آن‌ها را مرتب کردم. نگاهم وجب به وجب صورتم را از نظر می‌گذراند. ابروهای پیوندی‌ام چشمانم را زیباتر کرده بودند، مامان فاطمه همیشه می‌گفت: - خماری چشمات، اونم وقتی ابروهای پیوند و کمانیت بالای اون‌ها نقش بسته؛ هوش و حواس از سر آدم...
  11. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    قبل شنیدن هر حرفی از سوی ستوان، از بخش خارج شدم. با عجله چند تقه به در کوبیدم. صدای زمختش گوش‌هایم را خراشید! - بیا تو. در اتاق را باز کردم و نگاهی عمیق، به او که ایستاده بود و خاک پرونده‌ها رو با دستمالی نم‌دار می‌گرفت انداختم. موهای کم پشت، که نصف بیشتر آن‌ها رو به سفیدی بود، قدی بلند و هیکلی...
  12. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - قربان این‌که شما مافوق بنده هستین درسته و احترامتون هم قطعاً واجبه؛ ولی یکم به حرف‌های من دقت کنید. اگر به گوش بالایی‌ها برسه که ما هنوز مقتولین رو، توی پزشک قانونی نگه داشتیم بنظرتون چه اتفاقی میفته؟ با همان اخمی که حتی یک درصد، کم‌تر نشده بود به چشم‌هایم زل زد. - درجه شما و به علاوه من رو...
  13. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    به دختری که زیر چشم‌هایش گود رفته بود و چهره افسرده‌ای داشت؛ نگاهی انداختم دست مادرش را فشرد و با عجز نالید: - مامان ازت خواهش می‌کنم؛ ما کلی باهم حرف زده بودیم. خانم نجفی، نیم نگاهی به دختر خود انداخت و چیزی نگفت. آمده بود که نسازد! شاید حق داشت. اخم کم‌رنگی روی پیشانی‌ام نشاندم و گفتم: - من به...
  14. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    چشم‌هایم درشت شدند و ابروهایم به آسمان رفتند! چطور ممکن بود، که رفتارهای مشکوک همسرش برایش اهمیتی نداشته باشند؟ با این‌که از شغل همسر او باخبر بودم؛ اما مجدد پرسیدم: -‌ شغل همسرتون چی بود؟ -‌ نمایشگاه ماشین داشت. -‌ شما خبر دارید که توی محل کارش، با شخصی صمیمی بود یانه؟ -‌ نه... قبل از این‌که...
  15. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    به سرعت از جا برخاست، مچ دخترش را مابین دست لرزانش گرفت. - بریم فرانک. زانوی‌های دختری که فرانک نام داشت، درحال صاف شد بود . - من گفتم شما می‌تونید تشریف ببرید؛ نگفتم دخترتون رو هم می‌تونید ببرید! چشم‌های فرانک کمی گرد و سفیدی چشم‌های مادرش رو به قرمزی بود؛ انگار حال او خیلی بدتر از آنی بود که...
  16. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - میشه گفت منو بابا عاشق هم بودیم، همیشه میگن مادر بخاطر بچه‌هاش تحمل می‌کنه؛ اما بابا بهروز بخاطر من داشت زندگی کنار مامانم رو تحمل می‌کرد. تا الان به یاد ندارم حتی صداش رو واسم بلند کرده باشه؛ هروقتم دست مامانم به من می‌خورد، اون روز رو برای مامانم جهنم می‌کرد! چشم‌هایش را بهم فشرد، قطره اشکی...
  17. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - مامانم بیماره، اون به اجبار خانواده‌اش با بابام ازدواج کرد؛ می‌گفت هیچ‌وقت نتونست دلش‌ رو با این زندگی یکی کنه! بابا بهروز می‌گفت تازه ازدواج کرده بودیم؛ اما متوجه شده بودم که مامانت داره یک‌ کارایی می‌کنه، پیگیر میشه و می‌بینه مامان توی پارک، از کسی یه بسته می‌گیره! آهی از سینه‌ی پر از...
  18. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - چشم قربان، خانواده بخشی تشریف آوردن. به جایی که اشاره کرده بود، نگاهی انداختم سری به عنوان سلام تکان دادم. با گفتن: - بفرمایید داخل، من الان برمی‌گردم. *** دستانم را روی میز گذاشتم‌ و سرم را به آن‌ها تکیه دادم. خانواده بخشی هم همان حرف‌ها را تکرار کرده بودند؛ با این تفاوت که بخشی همسری معتاد...
  19. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    - بهتر نیست بری خونه؟ مشخصه خیلی خسته‌ای. سرم را تکان دادم، همان‌طور که میزم را کمی از بهم ریختگی نجات می‌دادم گفتم: -‌ یکم دیگه میرم. -‌ خسته نباشید جناب سرگرد، خدانگهدار. -‌ شما هم خسته نباشید. ساعت ده شب بود، به جز بیسکویتی که قبل از بازجویی با خانواده بخشی خورده بودم؛ معده‌ام رنگ ناهار و...
  20. Nazanin.Raminiya

    اتمام یافته ده دقیقه به هشت | Nazanin.Raminiya کاربر انجمن کافه نویسندگان

    بوسه‌ای به سر او زدم و وارد آشپزخانه شدم، در سکوت غذایم را می‌خوردم. هر لحظه امکان داشت، از خستگی سرم در بشقاب رو به رویم فرود آید! فردا صبح، با خانواده صادقی باید بازجویی می‌کردم و واقعاً خسته بودم از سوال و جواب‌های تکراری! خود را روی تخت پرتاب کردم، بعد از فعال کردن آلارم گوشی چشم‌هایم را...
عقب
بالا پایین