صدای خندههایشان دوباره بلند شد، آیه به اتاقم رفته بود که هم چادر و هم کت من را با خود بیاورد. موبایلم را درون جیبم گذاشتم و به سمت در خروجی رفتم؛ قبل از پوشیدن کفشهایم دوباره به داخل برگشتم.
- کجا میری؟
در جواب آیهای که منتظر من بود گفتم:
- الان میام عزیزم.
به جمع آنها که مشغول شام خوردن...
پشت دستش را بوسهای زدم و گفتم:
- قراره دوباره، من و تو بشیم قهرمان اداره.
- باهم دیگه، از پسش برمیایم این رو مطمئنم.
نفس عمیقی کشیدم با عشق گفتم:
- از خدا ممنونم بابت داشتن تو.
- خدایا مرسی، که رضا رو توی فالم انداختی.
حالا که او را داشتم، دیگر نگران اعصاب خوردیهای وسط کار و آشفتگیهایم...